جهان معرفی و نقد كتاب

خلاصه کتاب لوح خالی نوشته استیون پینکر

لوح خالی نوشته استیون پینکر درباره ماهیت ذهن انسان است. در طول تاریخ، مفهوم‌سازی‌های مختلفی در مورد ذهن انسان وجود داشته است و اینها پیامدهای واقعی سیاست، قانون، اخلاق، روابط و مذهب را داشته‌اند. روشی که ما برای تعریف ذهن انسان انتخاب می کنیم، تمرین فکری صرف نیست.

ایده “لوح خالی” این است که مغز انسان از ساختارهای از قبل موجود تشکیل نشده است که تعیین کنند چگونه یک انسان رفتار می کند. این نظریه معتقد است که همه تخلفات انسانی آموخته شده اند نه ذاتی. به همین ترتیب، نظریه دیگری به نام «وحشی نجیب» وجود دارد که مشهورترین آن توسط روسو مطرح شد. این نظریه بیان می کند که اگر انسان به حال خود رها شود، موجودی صلح طلب است. این تأثیر مخرب فرهنگ است که این موجود صلح جو را به چیزی شیطانی و خشن تبدیل می کند.

در نهایت، فرضیه “شبح در ماشین” وجود دارد – این معمولاً یک ایده مذهبی است که بر جدایی بدن فیزیکی و ذهن اصرار دارد. یعنی یک روح غیر مادی وجود دارد که متعلق به هر فردی است و این همان چیزی است که انسان را به کرامت می بخشد. بدون چنین روحی، هیچ دلیلی وجود ندارد که ما انسان ها را ذاتاً ارزشمند، به عنوان غایت خود یا ارزش احترام بدانیم. اگر همانطور که توماس هابز یا نظریه‌پردازان محاسباتی جدیدتر استدلال می‌کنند، صرفاً محصول جانبی نیروهای فیزیکی کور بودیم، پس چه چیزی ما را اساساً با یک سنگ متفاوت می‌کند؟

پینکر فکر نمی‌کند که ما به هیچ یک از این ایده‌ها برای حفظ ارزشی که در انسان‌ها داریم نیاز نداریم. اگر ذهن را چیزی بدانیم که مانند یک کامپیوتر عمل می کند، به این معنا که بر اساس همان اصول عمل می کند، دیگر نیازی به استناد به وجود روح نداریم تا به سادگی خود را تسلی دهیم. استدلال دانشمندان علوم اعصاب که مغز را با کامپیوتر مقایسه می کنند، این نیست که مغزها کامپیوتر هستند، بلکه می گویند که آنها به همان روشی که کامپیوترها انجام می دهند در محاسبات شرکت می کنند.

اما در عین حال رفتارهای انسان با این محاسبات از پیش تعیین نشده است. ساختارهای عصبی ممکن است احتمال انجام برخی رفتارها را افزایش دهند، اما این به سادگی احتمال است، نه قطعیت. با این حال، همانطور که پینکر خاطرنشان می کند، تسلی کمی است که باور کنیم مجرمی با ناهنجاری مغزی ۹۰ درصد به جای ۱۰۰ درصد بیشتر احتمال دارد که مرتکب قتل شود.

عواقب اندیشیدن به مغز به عنوان یک ماشین بی روح نه تنها برای دینداران بلکه برای نظام حقوقی نیز نگران کننده است. اگر بتوانیم ثابت کنیم که هر نوع رفتار انحرافی یا جنایتکارانه را می‌توان با تفاوت در مدارهای عصبی توضیح داد، که خود برای بهینه‌سازی بقای اجداد یک فرد طراحی شده‌اند، پس با مجازات مرتکبان جنایت چه عدالتی محقق می‌شود؟ آیا آنها صرفاً به زیست شناسی خود که بدون رضایت آنها تعیین شده است پاسخ نمی دهند؟

استدلال کلی پینکر این است که نه زیست شناسی خالص و نه محیط خالص است که رفتار افراد را تعیین می کند، بلکه تعامل ظریف هر دو است. نظریه های دیگری از متفکرانی مانند الماس وجود دارد که نشان می دهد چگونه چیزی مانند جغرافیا می تواند سرنوشت مردم را برای هزاران سال شکل دهد. دایموند استدلال می‌کرد که مزایای جغرافیایی که برای برخی از مناطق جهان فراهم می‌شود، مردم آن را قادر می‌سازد تا ساکن شوند، با مردمان دیگر تجارت کنند و پیشرفت کنند – در حالی که معایب جغرافیایی به دیگران اعطا شد که آنها را از ایجاد تمدن باز داشت.

نکته این است که نگه داشتن اختیار انسان به خاطر خودش مفید نیست. اگر حتی تا حدودی درست باشد که چیزهایی مانند آب و هوا و جغرافیا می توانند بر سرنوشت کل ملت ها برای هزاران سال تأثیر بگذارند. پس حداقل باید در نظر بگیریم که عاملیت انسانی تا چه حد باید اعتبار را به خود اختصاص دهد. به گفته پینکر، وقتی به این فکر می‌کنیم که چگونه ساختارهای مغزی که در بدو تولد به ارث رسیده‌اند، افراد را به انواع خاصی از رفتارها مستعد می‌کند و نه رفتارهای دیگر، بدتر می‌شود. اما تاکنون، این متغیرها در مورد محدودیت‌های آزادی انسان حرف زیادی برای گفتن دارند، اما نه اینکه آیا انسان واقعاً آزاد است یا خیر.

در اینجا، پینکر به دانیل دنت، دانشمند و فیلسوف شناختی اشاره می‌کند که همان تعریف آزادی را که ما بدیهی می‌دانیم زیر سوال می‌برد. شاید، در نهایت، اگر واقعاً به معنای آزادی کامل فکر کنیم، آن را نخواهیم. اگر ما خواهان یک نظام حقوقی عادل هستیم، نباید آزادی کامل را بخواهیم، زیرا یک فرد کاملاً آزاد هرگز به سیستم پاداش و مجازات پاسخ نمی دهد و بنابراین هرگز نمی تواند از انجام هر کاری که می خواهد منصرف شود.

چنین شخصی «آزاد» است، اما این بدان معنا نیست که نسبت به کسی که آزاد نیست، مسئولیت پذیرتر یا شایسته احترام است.

خشونت، رفاه، نوآوری همه توسط عوامل متعددی تعیین می شوند که خارج از کنترل ما هستند، خواه این عوامل جغرافیا، آب و هوا، طبیعت گیاهان و حیوانات، ساختار مغز انسان، یا ویژگی های یک فرهنگ باشند. هیچ معنایی ندارد که بگوییم (همانطور که برخی می‌کنند) که چون متغیرهای زیادی وجود دارد که بر رفتار انسان تأثیر می‌گذارد، انسان‌ها آزادی عمل ندارند.

شاید ما کمی آزادی عمل داشته باشیم و این تمام چیزی است که لازم است. آزادی بیش از حد مشکل‌ساز خواهد بود، زیرا همه چیز از کنترل خارج می‌شود، و اصلاً آزادی مشکل‌ساز نخواهد بود، زیرا از امکان مسئول دانستن هر کسی برای اعمال خود جلوگیری می‌کند. به نحوی، قوانین جهان برای یافتن تعادل کامل توطئه کرده اند. ما آنقدر آزادی داریم که بتوانیم با احترام با یکدیگر رفتار کنیم، اما آنقدر آزادی نداریم که آنارشیست کامل باشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *