جهان معرفی و نقد كتاب

خلاصه کتاب پرسش خدا از آرماند ام. نیکولی

کتاب پرسش خدا که توسط آرماند ام. نیکولی نوشته شده است مانند گفتگویی است که بین بنیانگذار روانکاوی ملحد، زیگموند فروید، و معذرت خواهی مشهور مسیحی و آتئیست سابق، سی. اس. لوئیس در جریان است. در سراسر کتاب، ما در مورد دیدگاهی که هر دو مرد نسبت به خدا، شر، اخلاق، عشق و مرگ داشتند، می آموزیم.

در زیر نکات برجسته آمده است.

خداوند
لوئیس اضافه کرد که در میان کسانی که ایمان دارند، تقسیم بندی دیگری وجود دارد: یک گروه، هندوها، معتقدند “خدا فراتر از خیر و شر است”. گروه دیگر، یهودیان، محمدیان و مسیحیان معتقدند: «خدا قطعاً «خوب» یا «عادل» است، خدایی که طرفداری می‌کند، عشق را دوست دارد و از نفرت متنفر است.» جهان بینی کتاب مقدس می گوید: «خدا جهان را آفرید. . . فضا و زمان، گرما و سرما، و همه رنگ ها و طعم ها، و همه حیوانات و سبزیجات. . ” بلکه «این که خیلی چیزها در دنیایی که خدا ساخته و خدا بر آن اصرار دارد و با صدای بلند اصرار دارد، اشتباه کرده است که دوباره آنها را درست کنیم.»

اما خدا تنها موجود فراطبیعی نبود. همچنین «قدرت تاریکی در جهان وجود داشت. . . قدرت پشت مرگ و بیماری و گناه. . . [کسی که] توسط خدا آفریده شد و [کسی که] هنگام خلقت نیکو بود و به خطا رفت.» لوئیس اظهار داشت که این قدرت تاریک “شاهزاده این جهان” است و ما اکنون در “سرزمین های اشغال شده توسط دشمن” زندگی می کنیم.

چرا یک خالق خوب و قادر مطلق دنیایی می‌سازد که می‌تواند برود و تا این حد اشتباه رفته است؟ “خدا چیزهایی را آفرید که دارای اراده آزاد بودند – و اراده آزاد، گرچه شر را ممکن می کند، تنها چیزی است که هر عشق یا شادی را ممکن می کند.” با این حال، سوء استفاده از این آزادی، نسل بشر را برای خدا و برای خود ترسناک ساخته است. نتیجه تاریخ بشر است، با بردگی، جنگ، فحشا و فقر، «داستان طولانی و وحشتناک انسان در تلاش برای یافتن چیزی غیر از خدا که او را خوشحال کند».

لوئیس توضیح می دهد که چگونه خدا به طور مکرر در زندگی ما مداخله کرده است. «اول، او وجدان، احساس درستی و نادرستی را به ما واگذار کرد: و در طول تاریخ، افرادی بوده‌اند که تلاش کرده‌اند. . . برای اطاعت از آن هیچ یک از آنها هرگز کاملاً موفق نبودند.» ثانیاً، خدا داستان‌هایی را به نژاد بشر داد که «در سراسر ادیان بت پراکنده درباره خدایی که می‌میرد و دوباره زنده می‌شود و با مرگش به نحوی به انسان‌ها زندگی تازه‌ای بخشیده است». ثالثاً، خدا قوم خاصی را انتخاب کرد – یهودیان – تا به آنها تعلیم دهد که خدایی که او بود، “که تنها یکی از او وجود دارد و او به رفتار درست اهمیت می دهد.” کتاب مقدس عبری این دوره آموزشی را ثبت کرده است.

سپس یک اتفاق تکان دهنده رخ داد. «در میان این یهودیان ناگهان مردی پیدا می‌شود که طوری صحبت می‌کند که انگار خداست.» لوئیس نوشت که اگر این مرد در میان هندوها یا پانتئیست های دیگر ظاهر شود، جایی که مردم اغلب می گویند با خدا یکی هستند یا بخشی از او هستند، می توانیم ادعای او را درک کنیم. اما این مرد یک یهودی بود که خدا برای او «منظور آن موجودی خارج از جهان بود که آن را ساخته بود». لوئیس استدلال می‌کرد که در این زمینه ادعای خدا بودن این مرد «تکان‌دهنده‌ترین چیزی بود که تا به حال توسط لبان انسان بیان شده است».

آرزو اندیشی
استدلال روان‌شناختی فروید علیه جهان‌بینی معنوی بر این مفهوم استوار است که همه ایده‌های دینی ریشه در آرزوهای عمیق دارند و بنابراین توهم هستند – باورهای نادرست. او در کتاب «آینده یک توهم» که بسیار خوانده شده است، می نویسد: «به خود خواهیم گفت اگر خدایی وجود داشت که جهان را آفرید و مشیت خیرخواهانه بود و اگر نظم اخلاقی در جهان هستی و زندگی پس از مرگ وجود داشت، بسیار خوب بود. اما این یک واقعیت بسیار قابل توجه است که همه اینها دقیقاً همانطور است که ما باید آرزو کنیم.»

بنابراین فروید نتیجه می گیرد که اعتقاد به خدا صرفاً فرافکنی آرزوهای قدرتمند و نیازهای درونی است. او می نویسد: “. . . ایده های دینی که به عنوان آموزه ارائه می شود. . . توهمات، تحقق قدیمی ترین، قوی ترین و فوری ترین آرزوهای بشر هستند. راز قدرت آنها در قدرت این آرزوها نهفته است.»

فروید در مقاله خود در سال ۱۹۱۰ درباره لئوناردو داوینچی می نویسد: «به ما نشان داده است که خدای شخصی، از نظر روانی، چیزی جز یک پدر متعالی نیست. . . و هر روز شواهدی را برای ما به ارمغان می آورد که نشان می دهد چگونه جوانان به محض از بین رفتن اقتدار پدرشان باورهای مذهبی خود را از دست می دهند.”

سی. اس. لوئیس با استدلال برآورده شدن آرزوی فروید با این ادعا که جهان بینی کتاب مقدس حاوی مقدار زیادی یأس و درد است و قطعاً چیزی نیست که آرزویش را داشته باشیم، مقابله کرد.

او استدلال کرد که درک این دیدگاه با درک این موضوع آغاز می شود که فرد در مشکل عمیقی قرار دارد، که از قانون اخلاقی تخطی کرده است و نیاز به بخشش و آشتی دارد. او نوشت که این جهان بینی تنها پس از اینکه متوجه شدید که یک قانون اخلاقی واقعی و یک قدرت پشت قانون وجود دارد و اینکه شما آن قانون را زیر پا گذاشته اید و خودتان را با آن قدرت اشتباه کرده اید، شروع به معنا می کند. تنها پس از اینکه متوجه شدیم که موقعیت ما «تقریباً ناامیدکننده» است، شروع به درک کتاب مقدس خواهیم کرد.

لوئیس نوشت، اگرچه این ایمان کتاب مقدس «چیزی آرامش‌بخش غیرقابل توصیف است»، «با آسایش آغاز نمی‌شود. با ناراحتی شروع می شود.» و «به هیچ وجه فایده ای ندارد که بخواهیم به آن آسایش برویم بدون اینکه ابتدا آن ناراحتی را پشت سر بگذاریم».

تا زمانی که فرد احساس ناامیدی از درک اینکه چقدر در رسیدن به معیارهای خالق فاصله دارد و چقدر نیاز به تغییر دارد، احساس نمی‌کند، هرگز نمی‌تواند آسایش باور را تجربه کند. لوئیس نوشت که در ایمان “مانند جنگ و هر چیز دیگری، آسایش تنها چیزی است که با جستجوی آن نمی توانید به دست آورید. اگر به دنبال حقیقت باشید، ممکن است در پایان آرامش پیدا کنید: اگر به دنبال آسایش باشید، نه راحتی و نه حقیقت را به دست نمی آورید – فقط صابون نرم و آرزوهای آرزویی برای شروع و در پایان، ناامیدی.

علاوه بر این، لوئیس با زیرکی اشاره می کند که استدلال فروید از مشاهدات بالینی او سرچشمه می گیرد که احساسات کودک خردسال نسبت به پدر همیشه با یک «دوسوگرایی خاص» مشخص می شود – یعنی احساسات قوی مثبت و قوی منفی. اما اگر مشاهدات فروید درست باشد، این آرزوهای دوسوگرا می توانند به هر دو صورت عمل کنند. آیا قسمت منفی دوسوگرائی بیانگر این نیست که آرزوی نبود خدا به اندازه آرزوی وجود او قوی باشد؟

لوئیس متوجه شد که این در زندگی خود صادق است. او در زندگی نامه خود خاطرنشان می کند که به عنوان یک ملحد، قوی ترین آرزویش این بود که خدا وجود نداشته باشد. لوئیس می خواست کسی در زندگی او دخالت نکند. او در شگفت‌زده از شادی نوشت: «هیچ کلمه‌ای در دایره لغات من نفرت عمیق‌تر از کلمه مداخله را بیان نمی‌کند».
و او کاملاً آگاه بود که عهد عتیق و جدید «آنچه را که به نظر من یک مداخله گر ماورایی به نظر می رسید در مرکز قرار می دهد.» آتئیسم برای لوئیس جذابیت داشت زیرا آرزوی عمیق او را برای تنها گذاشتن برآورده می کرد.

بی‌خدایی فروید و بی‌خدایی که لوئیس در نیمه اول زندگی خود پذیرفت، ممکن است تا حدی بر اساس احساسات منفی اولیه نسبت به پدرانشان توضیح داده شود. شواهد قابل توجهی این تصور را تایید می کند.

قانون اخلاقی
قانون اخلاقی جهانی، به گفته لوئیس، نه تنها در عهد عتیق و عهد جدید، بلکه در وجدان ما نیز بیان می شود. لوئیس فکر می‌کند که این قانون یکی از بسیاری از نشانه‌هایی است که به خالق اشاره می‌کند. لوئیس می گوید ما دو منبع برای اثبات وجود این خالق داریم: «یکی عالمی است که او ساخته است. . . دیگری آن قانون اخلاقی است که او در ذهن ما قرار داده است.» قانون اخلاقی گواه بهتری است زیرا «اطلاعات درونی است. . . شما از قوانین اخلاقی بیشتر در مورد خدا می یابید تا از جهان به طور کلی، همانطور که با گوش دادن به مکالمه یک انسان بیشتر از نگاه کردن به خانه ای که او ساخته است، در مورد خدا بیشتر می یابید.

فروید فکر می کرد که ما اخلاق را از والدین و معلمان می آموزیم.

لوئیس موافق است که قانون اخلاقی را تا حدی از والدین و معلمان خود می آموزیم و این به رشد وجدان ما کمک می کند. اما این بدان معنا نیست که قانون اخلاقی صرفاً «اختراع انسانی» است. لوئیس توضیح می‌دهد که والدین و معلمان ما این قانون را بیشتر از جدول ضربی که به ما می‌آموزند، درست نکرده‌اند. او اشاره می‌کند که برخی از آنچه والدین و معلمان ما به ما می‌آموزند «تعارف‌هایی هستند که ممکن است متفاوت باشند – ما یاد می‌گیریم در سمت چپ جاده نگه داریم، اما ممکن است فقط این قانون باشد که به سمت راست بمانیم – و موارد دیگر. آنها، مانند ریاضیات، حقایق واقعی هستند.»

آداب و رسوم با گذشت زمان تغییر می کند. اخلاق و قانون اخلاقی ثابت است.

اما فروید دید که ممکن است افراد آگاه و باهوش مرتکب اعمال شیطانی شوند، مانند آنچه نازی ها انجام دادند. بنابراین، معرفت اخلاقی، سنگر کافی در برابر شر نبود.

فروید فکر می کرد که یک کودک در حدود پنج سالگی، اخلاق والدین خود را درونی می کند. و این به وجدان آنها تبدیل می شود، نه یک قانون اخلاقی الهی.

سی‌اس لوئیس فکر می‌کرد که در روان‌شناختی کردن اخلاق، یک خطر اجتماعی وجود دارد.

زمانی که رسولان موعظه می کردند، می توانستند حتی در شنوندگان بت پرست خود نیز آگاهی واقعی از سزاوار خشم الهی را تصور کنند. لوئیس معتقد است فرهنگ ما این حساسیت را از دست داده است. یکی از دلایل این فقدان «تأثیر روانکاوی بر اذهان عمومی است». «آموزه‌های سرکوب و بازداری» بیانگر این است که «احساس شرم یک چیز خطرناک و شیطانی است». لوئیس می نویسد: «به ما گفته می شود که «چیزها را آشکارا بیرون بیاوریم». . . به این دلیل که این «چیزها» بسیار طبیعی هستند و ما نباید شرمنده باشیم.»

بنابراین ما تمایل داریم رفتارهای غیر متمدنانه – «بزدلی، دروغ، حسادت، بی عفتی» را بیشتر از بسیاری از فرهنگ های قبلی بپذیریم. در این زمینه، لوئیس می گوید که مفهوم کتاب مقدس نیاز جهانی به کفاره و رستگاری چندان معنا ندارد.

فروید در قطعه‌ای معروف در توتم و تابو توضیح می‌دهد که «دیدگاهی» داشته است: «پدر گروه ترکان اولیه، از آنجایی که یک مستبد نامحدود بود، همه زنان را برای خود قبضه کرده بود. پسرانش که به عنوان رقیب برای او خطرناک بودند، کشته یا رانده شده بودند. اما یک روز پسران دور هم جمع شدند. . . برای کشتن و بلعیدن پدرشان که دشمن و آرمان آنها بود.

فروید تصور می‌کرد که این کشتن پدر، عملی است که «از آن احساس گناه (یا «گناه اصلی») انسان نشأت می‌گیرد و آغاز آن بود. . . از دین و محدودیت های اخلاقی.» فروید با نقل قولی از فاوست که انجیل یوحنا را تفسیر کرد، نوشت: «در آغاز کار، فروید نظریه خود را با حدس زدن اینکه اعضای قبیله یک توتم – معمولاً یک حیوان، جایگزین پدر اولیه – و در نهایت «تولید اولیه» می‌کنند، بیشتر توسعه داد. پدر، به یکباره ترسیده و منفور، مورد احترام و حسادت، نمونه اولیه خود خدا شد.

به گفته فروید، مردم احساس گناه می کنند، نه به این دلیل که قانون اخلاقی را زیر پا می گذارند، بلکه به این دلیل که در قتل پدر اولیه گناه را به ارث برده اند. بسته به جهان بینی فرد، این اثر یا تلاشی خارق العاده و متهورانه برای بازنویسی تاریخ بشر است یا موضوعی فانتزی ناب.

با این حال، حتی در شرایط خاص خود، فروید متوجه یک مشکل شد. اگر کشتن پدر اولیه آغاز تمام محدودیت‌های اخلاقی بود، و اگر تعریف او از وجدان به‌عنوان درونی‌سازی این محدودیت‌ها درست باشد، پسرانی که پدرشان را کشتند هنوز احساس گناه نمی‌کردند. آنها هنوز وجدان پیدا نکرده بودند.

لوئیس این نقص را در فرضیه فروید نیز دید. او خاطرنشان کرد که «تلاش برای حل تجربه اخلاقی در چیز دیگری همیشه همان چیزی را که می‌خواهند توضیح دهند پیش‌فرض می‌گیرند – مانند زمانی که یک روانکاو مشهور آن را از یک جنایت‌کشی ماقبل تاریخ استنتاج می‌کند. اگر جنایت‌کشی باعث ایجاد احساس گناه می‌شد، به این دلیل بود که مردان احساس می‌کردند که نباید آن را انجام می‌دادند: اگر چنین احساسی نداشتند، هیچ احساس گناهی ایجاد نمی‌کرد.

فروید با یک تغییر معنایی پاسخ می دهد. او گفت که پسرانی که پدرشان را کشتند، احساس «پشیمانی» کردند، نه گناه. این فقط به عملی مربوط می‌شود که انجام شده است، و البته پیش‌فرض می‌گیرد که یک وجدان – آمادگی برای احساس گناه – قبل از انجام آن عمل وجود داشته است.

اگر در اینجا همچنان با استدلال فروید مشکل داشته باشیم، به بسیاری از زندگی نامه نویسان فروید و خود فروید می پیوندیم. فروید بلافاصله پس از پایان کار توتم و تابو در مورد نتیجه گیری خود ابراز تردید کرد. او خطاب به چند تن از همکارانش نوشت: «من خیلی از برآورد اولیه‌ام از کار برگشته‌ام و در کل نسبت به آن انتقاد دارم». فروید از واکنش منفی به کتاب می ترسید. حق با او بود.

یک مرد نسبتاً بد می داند که خیلی خوب نیست: یک مرد کاملاً بد فکر می کند که حالش خوب است. . . مردم خوب هم خوب و هم بد را می‌دانند و آدم‌های بد هیچ‌کدام را نمی‌دانند.» لوئیس می گوید هر چه بیشتر با انگیزه های بد خود مبارزه کنیم، بهتر آنها را می شناسیم. هر چه بیشتر به آنها تسلیم شویم، کمتر آنها را درک می کنیم. او می نویسد: «فضیلت – حتی تلاش برای فضیلت – نور می آورد. زیاده‌روی مه می‌آورد.»

شاید زندگی فروید بلندتر از سخنان او صحبت کند. شاید تشخیص او از “تکانه” در درون خود برای “کاملاً شایسته” ممکن است نشانه روشنی باشد که به نقل از سنت پل، “قانون بر قلب آنها نوشته شده است.” یا همانطور که برخی از دانشمندان اخیراً استدلال کرده اند، این “تکانه” برای “شایسته بودن” ممکن است یک مکانیسم تطبیقی ​​باشد که بدون کمک الهی وارد مخزن ژن شده است. لوئیس و فروید هر دو سعی کردند از قانون اخلاقی پیروی کنند، اما فقط فروید عملکرد او را با مقایسه خود با دیگران ارزیابی کرد و به این نتیجه رسید که او “از اکثر مردم بهتر است”.

لوئیس و فروید هر دو بر سر مهم ترین پرسش مربوط به جهان بینی معنوی اتفاق نظر داشتند: آیا درست است؟

روانپزشکی
حوزه روانپزشکی که به شدت تحت تأثیر فروید قرار گرفته بود، تا همین اواخر تمایل داشت که بعد معنوی یک فرد را نادیده بگیرد و تمام ایمان را به عنوان «عصبی تعیین شده»، «توهم»، «برآوری آرزوهای دوران کودکی»، «یک» نادیده بگیرد. روان‌پریشی توهم‌آمیز، و غیره. با این حال، طی چندین سال گذشته، پزشکان به طور فزاینده‌ای اهمیت درک بعد معنوی بیماران خود را تشخیص می‌دهند. در نشست سالانه انجمن روانپزشکی آمریکا که در ماه می سال ۲۰۰۰ برگزار شد، سیزده مورد از جلسات بر روی مسائل معنوی متمرکز شد که بیشترین تعداد چنین رویدادهایی در تاریخ سازمان است.

عیسی
ابتدا، لوئیس کتاب مرد جاودانه جی کی چسترتون را خواند، کتابی که با استدلال هایی که بعداً در نوشته های خود استفاده کرد او را عمیقا تحت تأثیر قرار داد. چسترتون نویسنده، روزنامه نگار، شاعر و منتقد ادبی پرکار بریتانیایی بود.

سپس رویداد دوم رخ داد که “تاثیری درهم شکسته” داشت. یکی از ستیزه جوترین آتئیست های دانشکده آکسفورد، تی دی ولدون، یک روز عصر در اتاق لوئیس نشست و اظهار داشت که اصالت تاریخی اناجیل به طرز شگفت انگیزی صحیح است. این به شدت لوئیس را آشفته کرد. او بلافاصله مفاهیم را درک کرد. اگر این «سخت‌ترین آتئیستی که تا به حال می‌شناختم» انجیل را درست می‌پنداشت، کجا او را رها کرد؟» لوئیس در کتاب معجزه خود توضیح می دهد که خداوند گاهی از اسطوره برای پیشگویی آنچه در نهایت در تاریخ رخ خواهد داد استفاده می کند: «.

اکنون داستان مسیح به سادگی یک افسانه واقعی است: اسطوره ای که بر روی ما کار می کند مانند دیگران، اما با این تفاوت فاحش که واقعاً اتفاق افتاده است…»، لوئیس به گریوز می نویسد.

او هم به سبک و هم محتوای اناجیل اشاره کرد: «اکنون به‌عنوان یک مورخ ادبی، کاملاً متقاعد شده‌ام که انجیل‌ها هر چه که باشند، افسانه نیستند. من تعداد زیادی افسانه (افسانه) خوانده ام و کاملاً واضح هستم که آنها یک نوع چیز نیستند. آنها آنقدر هنری نیستند که بتوانند افسانه باشند. از نقطه نظر تخیلی دست و پا چلفتی هستند، کار نمی کنند. بیشتر زندگی عیسی برای ما کاملاً ناشناخته است. . . و هیچ افسانه‌ای نمی‌سازد که چنین باشد.»

اول، لوئیس اشاره می کند که عیسی «ادعای وحشتناک» را مبنی بر مسیح بودن، خدا بودن، مطرح کرد. او از عیسی مسیح نقل می‌کند که می‌گوید: «من از خدای یگانه متولد شده‌ام، قبل از اینکه ابراهیم باشد، هستم». لوئیس ادامه می دهد: «. . . و به یاد داشته باشید که کلمات “من هستم” در عبری چه بود. آنها نام خدا بودند که هیچ انسانی نباید آن را به زبان آورد، نامی که گفتن آن مرگ بود.» لوئیس به‌عنوان یک فیلولوژیست، بر بخش‌هایی از عهد جدید تمرکز می‌کند که به مسیح به عنوان «مولود، نه آفریده شده» و «پسر تنها زاده» اشاره می‌کند. لوئیس توضیح می‌دهد که «زاییدن یعنی پدر شدن: خلق کردن یعنی ساختن. . . آنچه خدا می آورد خداست; همان گونه که انسان به وجود می آورد، انسان است. آنچه خدا خلق می کند خدا نیست. همانطور که انسان می سازد انسان نیست. به همین دلیل است که انسانها پسر خدا نیستند به این معنا که مسیح است.»

لوئیس متوجه شد که این شخص همچنین ادعا می کند که گناهان را می بخشد و آنچه را که مردم با دیگران انجام می دهند می بخشد. او بعداً نوشت: «الان اگر گوینده خدا نباشد، این واقعاً آنقدر مضحک است که کمیک است. همه ما می توانیم بفهمیم که چگونه یک مرد اهانت های خود را می بخشد. . . اما از مرد چه کنیم . . . چه کسی اعلام کرد که تو را به خاطر پا گذاشتن انگشتان پای دیگران و دزدیدن پول دیگران بخشیده است؟

به نظر می رسید حتی فروید نیز به منحصر به فرد بودن این ادعا پی می برد. فروید در نامه‌ای به اسکار فایستر می‌نویسد: «و حالا، فرض کنید به یک بیمار گفتم: «من، پروفسور زیگموند فروید، گناهانت را می‌بخشم.» چه احمقانه‌ای باید خودم را بسازم.

لوئیس استدلال می‌کند که ادعای عیسی مسیح بودن و بخشش گناهان، امکان اینکه او صرفاً یک معلم اخلاقی بزرگ باشد را رد می‌کند. در اینجا او تحت تأثیر چسترتون قرار گرفت. چسترتون در کتاب انسان ابدی اشاره کرد که هیچ معلم اخلاقی بزرگی هرگز ادعای خدا بودن نکرده است – نه محمد، نه میکا، نه مالاکی، یا کنفوسیوس، یا افلاطون، یا موسی یا بودا: «هیچ یک از آنها هرگز چنین ادعایی نکرده است. . . و هر چه مرد بزرگتر باشد، کمتر احتمال دارد که بزرگترین ادعا را داشته باشد.»

ادعای عیسی مسیح مبنی بر خدا بودن و داشتن اختیار بخشش گناهان تنها یکی از سه احتمال را باقی می گذاشت: او یا فریب خورده بود یا عمداً سعی می کرد پیروان خود را برای هدفی پنهانی فریب دهد، یا همان چیزی بود که ادعا می کرد. در حالی که لوئیس به خواندن اسناد عهد جدید ادامه می داد، با چسترتون موافق بود که شواهد در برابر شرور یا روان پریشی بودن این شخص سنگینی می کند.

روانپزشکان در واقع افرادی را می بینند که ادعا می کنند خدا هستند، اما آنها همواره در عملکرد خود به شدت آسیب می بینند و مفهوم تحریف شده ای از واقعیت دارند.

از نظر لوئیس، گزارش‌های شاهدان عینی عهد جدید، آموزه‌های یک دیوانه را منعکس نمی‌کردند. او خاطرنشان می‌کند: «توافق کلی که در آموزه‌های این مرد و پیروان بی‌واسطه‌اش، حقیقت اخلاقی در خالص‌ترین و بهترین حالت خود به نمایش گذاشته می‌شود. . . سرشار از خرد و زیرکی است . . . محصول یک ذهن سالم

بعداً او فصلی از پرخواننده ترین کتاب خود را با این جمله بست: «مردی که صرفاً یک مرد بود و چیزهایی را که عیسی گفت، معلم اخلاقی بزرگی نخواهد بود. او یا دیوانه می شد. . . وگرنه شیطان جهنم خواهد بود. تو باید انتخاب خودتو انجام بدی . . . شما می توانید او را برای یک احمق ببندید، می توانید به او تف کنید و او را مانند یک شیطان بکشید. یا می توانید به پای او بیفتید و او را رب و خدا بخوانید. اما بیایید در مورد اینکه او یک معلم بزرگ انسانی است، به هیچ چیز مزخرف حمایت کننده نپردازیم. او این را برای ما باز نگذاشته است. او قصد نداشت.»

کلمه «انجیل» به معنای مژده است. چسترتون خاطرنشان می کند که “خبری است که به نظر می رسد بیش از حد خوب باشد که درست باشد.”

این خبر خوب است زیرا راهی برای رهایی از ناامیدی ناشی از تلاش برای حفظ قانون اخلاقی و شکست ارائه می دهد – همانطور که لوئیس انجام داد. در حالی که به طور جدی به خواندن کتاب مقدس ادامه می داد، متوجه شد که هیچ یک از شخصیت های اصلی (به جز یکی) قانون اخلاقی را رعایت نمی کنند. آدم حوا را به خاطر نافرمانی خود سرزنش کرد – سقوط، که نشانه جدایی نسل بشر از خالق و آغاز بیماری و مرگ بود. ابراهیم در مورد رابطه خود با همسرش سارا دروغ گفت. داوود مرتکب زنا و قتل شد. حتی پطرس رسول شناخت عیسی را انکار کرد.

همه اینها به این نقطه منجر شد که هیچ کس جز خود خدا نمی تواند قانون اخلاقی را رعایت کند. تخطی از قانون ما را از خدا جدا کرد. همه به کفاره نیاز داشتند—تا با او آشتی کنند. عهد جدید تأیید می کند که خدا «پسر یگانه» خود را فرستاد تا این آشتی را ممکن سازد – تا ما را نجات دهد.

عشق
نیمی از ازدواج ها به طلاق ختم می شود. با توجه به فعالیت های بالینی چندین ساله ام و تحقیقاتم بر روی جوانان جوانی که از خانواده های مطلقه آمده اند، می توانم به صراحت بگویم که بخش زیادی از ناراحتی در جامعه ما ناشی از عدم درک تمایز بین عاشق بودن (اروس) و دوست داشتن است. حس عمیق تر (آگاپه).

شیطان
لوئیس مشاهده جالبی می کند که هر شکلی از عشق انسانی می تواند به نوعی بت پرستی تبدیل شود و باعث شود که شخص به نام خود مرتکب اعمال غیر محبت آمیز شود. او می نویسد که عشق “از لحظه ای که شروع به خدا شدن می کند، تبدیل به یک شیطان می شود.” مردم تمایل دارند کارهایی را انجام دهند که وجدانشان هرگز اجازه نمی دهد، همه به نام عشق. «هر عشق انسانی، در اوج خود، تمایل دارد که برای خود یک مقام الهی ادعا کند. صدای آن طوری به نظر می رسد که انگار خواست خود خداست.»

لوئیس در کتاب چهار عشق می نویسد: «عشق به یک زن ممکن است باعث شود مرد عهدش را بشکند و زن و فرزندانش را نادیده بگیرد، عشق به میهن ممکن است باعث شود که شخص مرتکب جنایات غیرقابل تصوری شود و عشق به کلیسا ممکن است مردم را واقعاً به انجام کارهای بد برانگیزد. ” لوئیس با صراحت همیشگی خود می‌گوید: «اگر کتابی که من نمی‌نویسم نوشته شود، باید اعتراف کامل جهان مسیحیت به مشارکت خاص جهان مسیحیت در مجموع ظلم و خیانت انسان باشد. . . ما نام مسیح را فریاد زدیم و خدمت مولوخ را به اجرا گذاشتیم.»

فروید به تلاش برای شناسایی منابع اصلی درد ما، شاید در تلاش برای درک رنج خود ادامه داد. او در «آینده یک توهم» می‌نویسد: «عناصری هستند که به نظر می‌رسد تمام کنترل انسان را به سخره می‌گیرند: زمینی که می‌لرزد و از هم می‌پاشد و تمام زندگی انسان و آثارش را مدفون می‌کند. آبی که همه چیز را در یک آشوب غرق می کند و غرق می کند. بیماری هایی وجود دارد که ما اخیرا آنها را به عنوان حمله به سایر ارگانیسم ها تشخیص داده ایم. و سرانجام معمای دردناک مرگ وجود دارد که هنوز هیچ دارویی برای مقابله با آن پیدا نشده است و احتمالاً نخواهد یافت.

چند سال بعد، او در کتاب تمدن و نارضایتی‌های آن، منبع دیگری از درد را اضافه می‌کند، یعنی انسان‌های دیگر. رنجی که از این منبع آخر سرچشمه می‌گیرد شاید برای ما دردناک‌تر از هر چیز دیگری باشد.» فروید نتیجه می گیرد که «تحمل زندگی سخت است» و اغلب منجر به «وضعیت دائمی انتظارات اضطرابی» می شود.

فروید می نویسد: Weltanschauung. . . عبارات دین که به مردان وعده حفاظت و سعادت می دهد در صورتی که آنها فقط الزامات اخلاقی خاصی را برآورده کنند [دارای] است. . . نشان دادند که ارزش باور ندارند به نظر نمی رسد که قدرتی در جهان هستی وجود دارد که با مراقبت والدین مراقب سلامتی افراد است و همه امور آنها را به پایان خوش می رساند. . . زمین لرزه، امواج جزر و مد، آتش سوزی، بین نیکوکار و پرهیزگار و رذل و کافر فرقی نمی گذارد.»

فروید می‌گوید وقتی صحبت از روابط بین مردم می‌شود، چیزهای خوب اغلب با انتهای کوتاه چوب از بین می‌روند. «اغلب انسان خشن، حیله گر یا بی رحم، چیزهای خوب دنیا را که مورد حسادت قرار می گیرد، به چنگ می آورد و انسان پرهیزگار خالی می رود. قدرت‌های مبهم، بی‌احساس و بی‌عشق، سرنوشت مردان را تعیین می‌کنند.» فروید استدلال می‌کرد که این تصور که خیر پاداش می‌گیرد و شر توسط «حکومت جهان» مجازات می‌شود، با واقعیت همخوانی ندارد.

لوئیس آن را به گونه ای دیگر بیان می کند و پیشنهاد می کند که «حکومت جهان» به طور موقت در دست دشمن است. او می نویسد: «یکی از چیزهایی که وقتی برای اولین بار عهد جدید را به طور جدی خواندم مرا شگفت زده کرد این بود که آنقدر درباره یک قدرت تاریک در جهان صحبت می کرد – یک روح شیطانی قدرتمند که به عنوان قدرت پشت مرگ و بیماری و گناه شناخته می شد. . . . ما در بخشی از جهان زندگی می کنیم که توسط شورشیان اشغال شده است. . . سرزمین اشغال شده دشمن – این همان چیزی است که این جهان است.

پاسخ فروید به این استدلال کلاسیک است. او می‌گوید که مردم نمی‌توانند رنج خود را با مفهوم خدای دوست‌داشتنی خود تطبیق دهند، بنابراین شیطان را تجسم می‌کنند تا سرزنش شود. اما حتی مفهوم شیطان نیز خدا را از قلاب خارج نمی کند. فروید می پرسد بالاخره آیا خدا شیطان را نیافریده است؟ او در کتاب تمدن و نارضایتی‌هایش می‌نویسد: «شیطان بهترین راه نجات برای خدا خواهد بود. . . اما با این حال، می‌توان خدا را مسئول وجود شیطان و همچنین وجود شرارتی دانست که شیطان مظهر آن است.» لوئیس موافق است که خدا شیطان را آفریده است – اما این باعث نمی شود که خدا شرور یا خالق شر باشد.

لوئیس می نویسد: «این قدرت تاریک توسط خدا آفریده شد و زمانی که خلق شد خوب بود و به خطا رفت.» او رابطه بین آزادی و پتانسیل شر را توضیح می دهد. «خدا چیزهایی را آفرید که اختیار داشتند. این به معنای موجوداتی است که می توانند به اشتباه یا درست بروند. برخی از مردم فکر می کنند که می توانند موجودی را تصور کنند که آزاد بود اما امکان اشتباه نداشت. من نمی توانم. اگر چیزی برای خوب بودن آزاد است، برای بد بودن هم آزاد است. و اختیار همان چیزی است که شر را ممکن ساخته است.» پس چرا در وهله اول اجازه اراده آزاد را می دهیم؟ او پاسخ می دهد: «زیرا اختیار، گرچه شر را ممکن می کند، تنها چیزی است که هر عشق یا خوبی یا شادی را ممکن می سازد.

اما انسان تعجب می‌کند: آیا خدا نمی‌دانست که این اتفاق می‌افتد، که این همه بدی، این رنج هولناک نتیجه خواهد گرفت؟ لوئیس می نویسد: “البته خدا می دانست که اگر آنها از آزادی خود به شیوه ای نادرست استفاده کنند، چه اتفاقی می افتد: ظاهراً او فکر می کرد ارزش این خطر را دارد.”

لوئیس نیز به عنوان یک ملحد، خود را از خدا خشمگین می‌دید. او می نویسد: «استدلال من بر خدا این بود که جهان بسیار ظالم و ناعادلانه به نظر می رسید. اما چگونه به این ایده “عادلانه” و “ناعادلانه” رسیدم؟ یک مرد خط را کج نمی نامد مگر اینکه تصوری از خط مستقیم داشته باشد. . . بنابراین در تلاش برای اثبات وجود خدا – به عبارت دیگر، اینکه کل واقعیت بی معنی است – دریافتم که مجبور شدم چنین فرض کنم.
بخشی از واقعیت – یعنی تصور من از عدالت – پر از حس بود. در نتیجه بی خدایی خیلی ساده به نظر می رسد…”

لوئیس خاطرنشان می کند که ایمان عهد جدید «سیستمی نیست که ما مجبور باشیم واقعیت ناخوشایند درد را در آن جا دهیم: این خود یکی از حقایق ناخوشایند است که باید در هر سیستمی که می سازیم تطبیق داده شود. به یک معنا، به جای حل کردن، مشکل درد را ایجاد می کند، زیرا درد هیچ مشکلی نخواهد داشت، مگر اینکه در کنار تجربه روزانه خود از این دنیای دردناک، آنچه را که فکر می کنیم تضمین خوبی دریافت کرده باشیم که واقعیت نهایی درست است. و دوست داشتنی.»

فروید و لوئیس هر دو به طور گسترده در مورد شیطان می نویسند. طنز تخیلی لوئیس، The Screwtape Letters، مکاتبات بین دو شیطان را نشان می دهد. Screwtape، ارشد این دو، از بینش‌های روان‌شناختی مشتاق استفاده می‌کند تا به برادرزاده کوچک‌ترش آموزش دهد که چگونه بشریت را به بیراهه بکشاند.

تأثیر گسترده این کتاب لوئیس را شگفت زده کرد. لوئیس در مقدمه‌ای بر نسخه اصلاح‌شده‌ای که تقریباً بیست سال پس از نسخه اول منتشر شد، خاطرنشان می‌کند که «فروش در ابتدا (حداقل طبق استانداردهای من) فوق‌العاده بود و ثابت ادامه داشت.» موفقیت این کتاب باعث شد تا لوئیس روی جلد مجله تایم ظاهر شود. آیا لوئیس واقعاً به شیاطین اعتقاد داشت؟ او پاسخ می دهد: “من. یعنی من به فرشتگان اعتقاد دارم و معتقدم برخی از اینها با سوء استفاده از اختیار خود با خدا و در نتیجه با ما دشمن شده اند. اینها را ممکن است شیاطین بنامیم.» او اشاره می‌کند که معتقد است شیطان، «رهبر یا دیکتاتور شیاطین» یک فرشته سقوط کرده است، و بنابراین «برعکس، نه خدا، بلکه میکائیل، فرشته‌ی بزرگ».

فروید خاطرنشان می کند که احساسات نسبت به پدر دوسوگرا هستند، که از «دو مجموعه انگیزه عاطفی تشکیل شده است. . . مخالف یکدیگر: . . . نه تنها انگیزه هایی با ماهیت محبت آمیز و مطیع، بلکه انگیزه های خصمانه و سرکشی. نظر ما این است که همین دوگانگی بر روابط بشر با خدایش حاکم است. . . تعارض حل‌نشده بین، از یک سو، اشتیاق به پدر و از سوی دیگر، ترس از او و سرپیچی پسر از او، ویژگی‌های مهم دین و فراز و نشیب‌های تعیین‌کننده در آن را به ما ارائه کرده است.» احساسات مثبت به عنوان مفهومی که فرد از خدا دارد دوباره ظاهر می شود. و احساسات منفی به عنوان مفهوم شیطان.

آخرین اما نه کم اهمیت، لوئیس با فروید موافق است که دردی که از انسان های دیگر تجربه می کنیم، علت بیشتر رنج ماست. لوئیس می نویسد: «وقتی روح ها شرور می شوند، مطمئناً از این امکان برای آسیب رساندن به یکدیگر استفاده می کنند. و این شاید چهار پنجم مصائب انسانها را به خود اختصاص دهد. این مردان هستند، نه خدا، که قفسه، شلاق، زندان، بردگی، تفنگ، سرنیزه، و بمب تولید کرده اند. به دلیل بخل و یا حماقت انسان است، نه به خاطر خستگی طبیعت، که ما دچار فقر و کار زیاد هستیم.»

همانطور که لوئیس به مطالعه عهد عتیق و جدید ادامه داد، به درک جدیدی از آفرینش، سقوط، و آموزه های کفاره و رستگاری رسید. او توضیح داد که «خدا خیر است. که او همه چیز را نیکو کرد . . . که یکی از چیزهای خوبی که ساخته است، یعنی اختیار مخلوقات عقلی، در ذات خود امکان شر را شامل می شود: و اینکه مخلوقات با استفاده از این امکان، بد شده اند. . . انسان اکنون برای خدا و خودش وحشتناک است و موجودی است که با کیهان سازگار نیست – نه به این دلیل که خدا او را چنین ساخته، بلکه به این دلیل که با سوء استفاده از اراده آزاد خود را چنین ساخته است.

سوء استفاده از این اراده آزاد برای تجاوز به اراده خالق عامل اصلی رنج، بیماری و مرگ است. در نامه‌ای که لوئیس پنجاه ساله بود، توضیح می‌دهد: «من معتقد نیستم که خدا بیماری یا جنگ را به معنایی که همه چیزهای خوب را برای ما می‌فرستد، «می‌فرستد».

از این رو در لوقا سیزدهم: ۱۶، خداوند ما به وضوح بیماری را نه به عمل پدرش، بلکه به عمل شیطان نسبت می دهد. فکر کنم کاملا درست میگی همه رنج ها از گناه ناشی می شود.»

لوئیس می‌گوید که درد بد است – که خدا درد ایجاد نمی‌کند، بلکه از آن برای تولید خیر استفاده می‌کند. بسیاری تا زمانی که با درد یا خطر بزرگی مواجه نشوند، خدا را نمی شناسند – مثلاً وقتی هواپیمایشان به تلاطم برخورد می کند. لوئیس می نویسد: «. . . درد بر توجه اصرار دارد خداوند در خوشی‌هایمان با ما زمزمه می‌کند، در وجدان ما سخن می‌گوید، اما در دردهایمان فریاد می‌زند: این بلندگوی اوست که جهانی ناشنوا را برانگیزد.» اما لوئیس هشدار می دهد که درد ممکن است مردم را از خدا دور کند.

او می نویسد: «درد مانند بلندگوی خدا ابزار وحشتناکی است. ممکن است به شورش نهایی و بدون توبه منجر شود.» لوئیس می گوید خدا ممکن است از درد استفاده کند تا به ما کمک کند نیاز خود را به او درک کنیم، اما گاهی اوقات ما نه با روی آوردن به او، بلکه با پشت کردن به او پاسخ می دهیم.

لوئیس می نویسد که «اگر از من بخواهید باور کنم که این کار یک روح خیرخواه و قادر مطلق است، من پاسخ می دهم که همه شواهد در جهت مخالف است. یا روحی در پس جهان نیست، یا روحی بی تفاوت به خیر و شر، یا روح شیطانی.»

مرگ

برای زندگی کامل باید مشکل مرگ را حل کرد. زمانی که فرد حل نشده باقی بماند، انرژی زیادی صرف انکار آن می کند یا با آن وسواس پیدا می کند. فروید در مورد نحوه برخورد با این مشکل شکی باقی نگذاشت. او دچار وسواس مرگ شد و در مورد آن به شدت ترسید و خرافه داشت. فروید پیوسته در مورد مرگ خواب می دید.

در The Screwtape Letters، شیطان لوئیس به قتل و خودکشی تشویق می کند. شیطان به نماینده خود در روی زمین توصیه می کند: «اگر او مردی احساساتی و ساده لوح است. شایسته من به شما کمک می‌کنم که این باور در ایجاد بی‌عفتی اتفاقی کمک چندانی نمی‌کند. اما این یک دستور العمل غیرقابل مقایسه برای زنای طولانی، “نجیبانه”، عاشقانه و غم انگیز است که اگر همه چیز خوب پیش برود، به قتل و خودکشی ختم می شود. . “

لوئیس پس از تغییر جهان بینی خود، مرگ را در نتیجه تخطی از قوانین خدا درک کرد و نه بخشی از برنامه اولیه. مرگ هم نتیجه یک جهان سقوط کرده و هم تنها امید برای غلبه بر سقوط است. لوئیس در اثر کلاسیک خود به نام معجزه توضیح می دهد: “دو نگرش نسبت به مرگ وجود دارد که ذهن انسان به طور طبیعی آنها را اتخاذ می کند.” «یکی این دیدگاه بلند است که در میان رواقیون به بیشترین شدت خود رسیده است که مرگ «مهم نیست». . . و اینکه ما باید با بی تفاوتی به آن نگاه کنیم. دیدگاه دیگر، دیدگاه «طبیعی» است که تقریباً در تمام مکالمات خصوصی در مورد این موضوع، و در بسیاری از تفکرات مدرن درباره بقای نوع بشر، ضمنی است که مرگ بزرگترین شرارت است.

اما هیچ یک از این دو دیدگاه درباره مرگ، دیدگاه عهد جدید را منعکس نمی کند، که به گفته لوئیس، به طور قابل ملاحظه ای ظریف تر است. از یک سو مرگ پیروزی شیطان، مجازات سقوط و آخرین دشمن است. اما لوئیس توضیح می دهد که مرگ نه تنها دشمنی است که هر انسانی را شکست می دهد. این همچنین وسیله ای است که خداوند برای نجات ما از آن استفاده می کند. “از سوی دیگر . . . مرگ مسیح درمان سقوط است. مرگ در واقع همان چیزی است که برخی از افراد مدرن آن را «دوسوگرا» می نامند. . . این سلاح بزرگ شیطان و همچنین سلاح بزرگ خداوند است: آن است. . . مایه ننگ ما و تنها امید ما. چیزی که مسیح برای فتح آن آمد و وسیله ای که به وسیله آن فتح کرد.» لوئیس به خوانندگانش یادآوری می کند که «مسیح بر قبر ایلعازار اشک ریخت و در جتسیمانی به خون عرق ریخت. . ” و “از این فحاشی کیفری نه کمتر از ما، بلکه بیشتر متنفر بودم.”

لوئیس ادعا می کند که مفهوم اصلی داستان عهد جدید بر مرگ متمرکز است. مرگ عیسی ناصری «به نحوی ما را در کنار خدا قرار داده و شروعی تازه به ما داده است». این مرگ خاص “درست آن نقطه ای از تاریخ است که در آن چیزی کاملاً غیرقابل تصور از بیرون به دنیای خودمان نشان می دهد.” او هشدار می دهد که درک این مفهوم برای ذهن انسان دشوار است – اما این قابل انتظار است. «در واقع، اگر متوجه می‌شویم که می‌توانیم آن را کاملاً درک کنیم، همین واقعیت نشان می‌دهد که آن چیزی نیست که ادعا می‌کند – چیزی غیرقابل تصور، آفریده نشده، چیزی از ماورای طبیعت، که مانند رعد و برق به طبیعت ضربه می‌زند.»

بر خلاف فروید، که از پیر شدن متنفر بود و به طور مداوم به این فرآیند با عبارات منفی و بدبینانه اشاره می کرد، به نظر می رسید که لوئیس از این روند لذت می برد. او یک ماه قبل از مرگش برای یکی از دوستانش می نویسد: «بله، پاییز بهترین فصل است. و مطمئن نیستم که پیری بهترین بخش زندگی نیست.»

«به ما بیاموز که روزهای خود را درست بشماریم تا دلی خردمند به دست آوریم» (مزمور ۹۰:۱۲).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *