جهان معرفی و نقد كتاب

خلاصه کتاب ژیژک و الهیات از آدام کوتسکو

ژیژک و هگل
ژیژک یک هگلی معروف است. تفسیر او از دیالکتیک هگل این است که نفی (یا آنتی تز) نه تنها گسست ایجاد شده را التیام می بخشد، بلکه چارچوبی را که در آن آنتی تز به عنوان «صرفاً» گسست ظاهر می شود، حذف می کند.

«نفی نفی» است. . . چیزی جز تکرار در خالص ترین حالت آن نیست. سپس، در حرکت دوم، همین حرکت به سادگی تکرار می شود.

برای درک این موضوع، ژیژک دو مثال (مذهبی، سیاسی) می آورد.

دین مربوط به مرگ مسیح است. اولین تفسیر از این واقعه قانونی است. گناهی وجود دارد که باید پرداخت شود، و با پرداخت بدهی ما برای ما، مسیح ما را نجات داد (و بنابراین، برای همیشه ما را مدیون کرد). از منظر مشارکت گرا، برعکس، مردم نه با مرگ مسیح، بلکه با شریک شدن در مرگ مسیح، با مردن برای گناه (راه جسم) از گناه رهایی می یابند.

این دو دیدگاه به‌عنوان دیدگاه سنتی یا «محافظه‌کار» و دیدگاه «لیبرال» درباره معنای تجسم آشنا هستند. همانطور که ژیژک اشاره می کند، دیدگاه «لیبرال» «مایل به انکار ماهیت مستقیم الهی مسیح است» و او را بیشتر به عنوان الگویی برای پیروی معرفی می کند.

ژیژک می گوید که قرائت مشارکت جویانه صحیح است، در حالی که قرائت قربانی «نقطه» ژست مسیح را از دست می دهد. اما تنها راه قرائت مشارکت‌گرایانه از طریق قرائت فداکارانه، از طریق غلبه ذاتی آن است.

قرائت قربانی روشی است که ژست مسیح در همان افقی ظاهر می شود که مسیح می خواست پشت سر بگذارد، در افقی که برای همذات پنداری با مسیح می میریم.

در اینجا ژیژک یکی از مشخص‌ترین حرکات دیالکتیکی خود را انجام می‌دهد و به اشتباهی اشاره می‌کند که با این وجود گامی ضروری برای رسیدن به موقعیت صحیح است. در این مورد خاص، رویکرد قانونی به وضوح نادرست است، و در واقع ژیژک استدلال می‌کند که اگر در چارچوب آن بمانیم، «مرگ مسیح نمی‌تواند به عنوان ادعای نهایی قانون ظاهر نشود. . . که بر ما، اتباعش، بار گناه و بدهی می‌اندازد که هرگز قادر به بازپرداخت آن نخواهیم بود.»

اما اگر مستقیماً به موقعیت “صحیح” بپریم، آن موقعیت ضربه خود را از دست می دهد. معنای واقعی مرگ مسیح دعوت فوری به مشارکت نیست، بلکه گسست از دیدگاه قانونی است، گسستگی که فضایی را برای مشارکت در نوع جدیدی از جمع اجتماعی خارج از منطق بدهی و بازپرداخت باز می کند.

در واقع، دیدگاه مشارکت، که به درستی درک شده است، تجسمی از گسست از دیدگاه قانونی است. بدون آن عنصر پایدار منفی، صلیب قدرت خود را از دست می دهد.

مثال دوم از کتاب «برای آنها نمی‌دانند» آمده است، که همچنین بهترین کتاب مجردی برای خواندن برای کسانی است که به طور خاص به موضع ژیژک در مورد هگل علاقه دارند. ژیژک با استناد به دفاع G. K. Chesterton از داستان کارآگاهی، ادعا می کند که قانون خود در واقع بزرگترین جنایت ممکن است و استدلال می کند که بینش چسترتون دقیقاً منطق “نفی نفی” هگلی را در بر می گیرد: اول، ما تقابل ساده ای بین موقعیت و موقعیت آن داریم. نفی – در مورد ما، بین قانون مثبت، مماشات کننده، و انبوه تخلفات خاص آن، جنایات. «نفی نفی» زمانی اتفاق می‌افتد که فرد متوجه شود تنها تخلف واقعی، تنها منفی واقعی، قانون خود قانون است که همه تخلفات جنایی معمولی را به مثبتی بی‌حوصله تبدیل می‌کند.

بعداً، او این منطق را یک گام جلوتر می‌برد و بار دیگر به نقل از یک نویسنده مشهور مسیحی، بلز پاسکال، اشاره می‌کند: «در آغاز» قانون، یک «قانون‌طلب» مشخص، یک واقعیت خاص خشونت وجود دارد که با خود عمل قانون منطبق است. استقرار حکومت قانون: حقیقت نهایی در مورد حکومت قانون، غصب است و تمام تفکرات سیاسی-فلسفی کلاسیک بر انکار این عمل خشونت آمیز بنیاد استوار است.

باور به مثابه عقلانی شدن
ژیژک در مقطعی از زندگی خود ایمان خود را به دموکراسی از دست می دهد و آن زمان است که به الهیات روی می آورد.

اگر کسی در تلاش است که باور کند، پاسکال توصیه می کند که به سادگی مانند یک مسیحی رفتار کنید (رفتن به مراسم عشای ربانی، زانو زدن برای دعا) – باور به زودی به دنبال خواهد آمد. این بدیهی است که معکوس تصور عادی ماست، جایی که اعمال ما به طور ایده آل باید بر اساس باورهای ما هدایت شوند، اما در عین حال، منعکس کننده تجربه روزمره است، به عنوان مثال، اغلب افراد جوان ایده آل گرا را خواهید یافت که به دلایلی احساس می کنند. آنها باید مشاغل اصلی شرکتی را انتخاب کنند، حتی اگر این با باورهای اعلام شده آنها در تضاد باشد. با گذشت زمان، این رادیکال‌ها شروع به حمایت از دیدگاه‌های «واقع‌گرایانه» خواهند کرد – شیوه‌های روزمره آنها در محل کار صرفاً در تضاد نیست، بلکه در نهایت باورهای آنها را تغییر خواهد داد.

به طور مشابه، «کلیساهای بزرگ» در ایالات متحده مانند Willow Creek، که از موسیقی عامه پسند، نمایش زنده و سایر اغواکننده ها برای جذب افرادی استفاده می کنند که در غیر این صورت ممکن است کلیسا را ​​خسته کننده بدانند، (آگاهانه یا ناخودآگاه) بر بینش پاسکال تکیه می کنند. موفقیت آن‌ها نشان‌دهنده این واقعیت است که صرفاً به واسطه انجام حداقل‌های لازم برای حضور مداوم در کلیسا در روز یکشنبه، حتی برای یک مراسم کلیسا که اساساً عاری از شیوه‌های سنتی مسیحی است، مردم به عنوان مسیحی معرفی می‌شوند. از سوی دیگر، رویکرد مشابهی را در میان مسیحیان (عمدتاً کسانی که تحصیلات الهیاتی دارند) می‌بینیم که معتقدند برای کلیساها ضروری است که شیوه‌های مذهبی سنتی را باز یا دوباره تقویت کنند. برای آنها، مسیحیت از تمایز خود تهی شده است – با این حال، راه حل آموزش الهیات مستقیم به مردم نیست، بلکه تغییر اعمال آنهاست.

به این معنا، اساس مادی ایدئولوژی (یا باورها) نه نظام اقتصادی، بلکه عادات روزمره است. آلتوسر معتقد بود که منبع اولیه ایدئولوژی در جامعه مدرن، مدرسه است. در آنجا، دانش‌آموزان انواع مختلفی از دانش را می‌آموزند – از علم و ادبیات گرفته تا مهارت‌های شغلی و هنجارهای اجتماعی. این “دانش” راهی برای اطمینان از تسلیم شدن به سیستم مسلط است. برای آزمودنی‌ها، کل این تجربه به‌عنوان فرآیند کسب مجموعه‌ای از مهارت‌ها که باید به‌طور وظیفه‌آمیز انجام دهند، مثبت تلقی می‌شود.

باورهای ایدئولوژیک به عنوان یک سلسله عقلانی سازی عمل می کنند و ماهیت واقعی اعمال فرد را پنهان می کنند. همانطور که آلتوسر می گوید: «ایدئولوژی نشان دهنده رابطه خیالی افراد با شرایط واقعی وجودشان است.»

به عنوان مثال، می توان مشاهده کرد که یک کارگر با سخت کوشی، صاحب خود را ثروتمندتر می کند و به جز فرسودگی، شخصاً سود زیادی نمی برد. ایدئولوژی واقعیت موقعیت را به کارگر نمی‌گوید، بلکه وضعیت منصفانه است زیرا «کسانی که سخت کار می‌کنند پاداش می‌گیرند» یا «اخلاق کاری قوی یک فضیلت مهم است».

حتی اگر ایدئولوژی تخیلی است، افراد کمی آن را زیر سوال می برند. انسان در نهایت یک حیوان ایدئولوژیک است.

روانکاوی
بنابراین، اگر مردم می دانند که نظام مبتنی بر دروغ است، پس چرا با آن همراهی می کنند؟ در آن زمان است که به نظر می رسد طبیعی ترین حالت روی آوردن به روانکاوی، یعنی روان فردی است. حتی اگر روانکاوی چندان ارزشمند نباشد، واضح است که روانکاوی با این مشکل سروکار دارد. اما آیا می توانیم بینش های روانکاوانه را در کل جامعه به کار ببریم؟

ژیژک فکر می کند که این یک دوگانگی نادرست است (حداقل نسخه لاکانی). روانکاوی به جای نظم اجتماعی به روان فردی نمی پردازد، بلکه به “رابط” بین این دو می پردازد.

خدا دیگری بزرگ بود
قبل از دوره مدرن در اروپا، دیگری بزرگ نهایی کسی جز خدا نبود – کلیسا جامعه را به نام خدا هدایت می کرد، پادشاهی که بر اساس حق الهی حکومت می کرد، و هر کس جایگاه مناسب خود را در نظم اجتماعی که خداوند اختصاص داده بود داشت. (و چرا ما باید اهمیت دهیم که خدا چگونه فکر می کند ما باید به جامعه دستور دهیم؟ زیرا او خداست!)

اما در دوره مدرن، خدا دیگر نام ممتاز دیگری بزرگ نیست. درعوض، فرد ساختار اساسی دیگری بزرگ را تحت نام‌های مختلف در حال کار می‌داند یا در مواقعی به‌عنوان نویسنده بی‌نام اما پیش‌فرض قواعد اجتماعی، مانند زمانی که می‌گوید: «این‌طور است که انجام می‌شود».

اگرچه فضای عمومی دنیای غرب در حال حاضر عمدتاً سکولار است و تنها تعداد انگشت شماری از نظریه پردازان توطئه بر این باورند که واقعاً یک فرد مجزا وجود دارد که «رشته ها را می کشد»، هر کس همچنان طوری رفتار می کند که انگار دیگری وجود دارد. یکی دیگر بسیار بزرگ – که نظم اجتماعی را حفظ می کند.

ژوئیسانس
Jouissance یک کلمه فرانسوی است که به بهترین وجه می‌توان آن را با «لذت» ترجمه کرد و معنای آن هم با معنای ساده «لذت» و هم با ایده «لذت» از نظر داشتن «لذت» (استفاده آزاد) از دیگران همپوشانی دارد. دارایی یا «برخورداری از» برخی حقوق. با این حال، مفاهیم آن شدیدتر و به طور خاص جنسی بیشتر از “لذت بردن” انگلیسی است، زیرا این واژه برای ارگاسم نیز هست. به همین دلیل، در بحث های لاکان و بسیاری دیگر از متفکران فرانسوی قرن بیستم، ژوئیسانس معمولاً در زبان فرانسوی اصلی باقی می ماند. ژیژک به تناوب بین «jouissance» و «لذت بردن» تمایل دارد، اما وقتی از اصطلاح انگلیسی استفاده می‌کند، هنوز هم باید مفاهیم فرانسوی را درک کرد.

بنابراین، فانتزی ایدئولوژیک به عنوان نوعی استراتژی برای حفظ ژوئیسانس، به شکل جسم کوچک a، به میزان کافی برای ایجاد ثبات نسبی برای سوژه عمل می کند. این یکی از معانی گفتار لاکان است: «میل همیشه میل دیگری است» – دیگری بزرگ به من می آموزد که چگونه آرزو کنم. معنای دیگر ارتباط نزدیکی دارد: من همیشه دیگری را آرزو می کنم. دلیلش این است که دیگری بزرگ همیشه با جسم کوچک a مرتبط است و نوعی هاله ژوئیسانس به دست می‌آورد، همانطور که در کاریزمای جذابی که توسط پادشاه یا رهبر تمامیت‌خواه تابیده می‌شود، نشان داده شده است.

به همین دلیل، ژیژک استدلال می کند که توتالیتاریسم به طور خاص به ما نشان می دهد که حمایت نهایی هر ایدئولوژی ژوئیسانس است. بنابراین، دیگری بزرگ، یک نوع اولتیماتوم را به موضوع می‌دهد: یا تسلیم ایدئولوژی شوید، یا توسط ژوئیسانس مصرف شوید. این از منطق “انتخاب اجباری” پیروی می کند، مفهومی که ژیژک بارها و بارها در نوشته هایش به آن باز خواهد گشت: “شما آزادی انتخاب دارید، اما به شرطی که چیز درست را انتخاب کنید”.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *