نام من سرخ

اُرهان پاموک

مترجم: عین‌له غریب

نام من سرخ (به ترکی استانبولی: Benim Adım Kırmızı) رمانی از اورهان پاموک است تحت تأثیر رمان مشهور ایتالیایی نام گل سرخ. نام من سرخ برنده جایزه نوبل ادبیات است.

رمان نام من سرخ در بستر بخشی از تاریخ امپراتوری عثمانی در زمان سلطان مراد سوم می‌گذرد. در این رمان، شیوهٔ چند صدایی یا پلی فونی روایتِ حوادث مختلف را توسط شخصیت‌های رمان ممکن کرده‌است.

پاموک در این رمان نقطه مشترک تاریخ عثمانی و ایران را در نظر داشته‌است. نویسنده به شرح عشق و قتل در این رمان پرداخته‌است.

چگونگی روابط بین دو فرهنگ غرب و شرق از دیگر موضوعات این رمان است که از زبان نقاشان روایت می‌شود.

پاموک در گفتگو با مجله نافه درباره انگیزه خود از نوشتن این رمان گفته‌است «بین ۷ تا ۲۲ سالگی‌ام می‌خواستم نقاش شوم. بعدها وقتی نویسنده مشهور ترک شدم همیشه دوست داشتم درباره لذت نقاشی بنویسم. می‌خواستم توصیف کنم که نقاشی کردن چه حسی دارد و یک نقاش چه عقایدی دارد.»

شخصیت‌های اصلی در رمان نام من سرخ نقاشان هستند. در آغاز داستان استادِ طلاکاری به دست نقاشی کشته می‌شود. هیچ کس مطمئن نیست که قاتل یک نقاش است. با این حال ماجرای تمام رمان از آغاز تا پایان یافتن نقاشِ قاتل است.

پاموک در خلال رمانش به موضوعاتی مانند عشق و تاریخ نقاشی در سرزمین‌های اسلامی نیز می‌پردازد.

او از کتاب‌های بسیاری در این رمان نام می‌برد که در فرهنگ و تمدن اسلامی نامی بوده‌اند. اغلب این کتاب‌ها – از آن جمله شاهنامه شاه طهماسبی – ایرانی هستند. او همچنین برخی حکایت‌هاینظامی و فردوسی را نیز در رمانش بازگو کرده‌است.

پاموک گفته‌است «یکی از انگیزه‌های من برای نوشتن رمان نام من سرخ بازآفرینی داستان‌های ادبیات کلاسیک بود. زمانی که داشتم کتابم را می‌نوشتم از خواندن شاهنامه و خسرو و شیرین لذت می‌بردم.»

کوروش کبیر(فیلمنامه)

مسعود جعفری جوزانی

۱۵ سالگی کوروش بزرگ در داستان فیلم نامه

روی بام‌های خانه‌های کاهگلی و سنگی آتش برافروخته‌اند. بچه‌های دهکده گل‌های سیاه گوش برسر چوبدستی‌های خود برافراشته نوروزخوانی می‌کنند. نوجوان سربیت خوان، در حالیکه مشعلی در دست دارد پیشاپیش آنها می‌رود. سربیت خوان: بهار آمد، بهار آمد / بهار لاله زار آمد. نوجوانی خوش قد و بالا با گونه‌هایی استخوانی، پیشانی بلند، چشمانی درشت و سیاه، بینی کشیده و راست، با موهای سیاه و موج داری که تا روی شانه‌هایش می‌رسد، همراه مرد ریز نقش و لاغر اندامی گوسپندان را از چرا برمی‌گرداند. مرد: دیر وقت است کورش تو برو سر و تنت را بشوی و سدره ات را اندازه کن! کورش: با هم می‌رویم !

کورش به سوی خانه کوچک کاهگلی که آتشی بر بام آن روشن است می‌رود .

کورش: درود بر مادر مهربانم .

زن: تا خورشید نخوابد تو و پدرت دست از کوه و دشت برنمی‌دارید؟ کورش: گوسپندان از گیاه تازه روییده دل نمی‌کنند. زن در حالیکه شالی را بر سر بسته باز می‌کند و به سوی او می‌رود. فردا مراسم کشتی بستن است، باید سدره ات را اندازه کنم … موبد: کیستی؟ کورش: (لحظه‌ای مردد می‌ماند) آن کس که به خواست اهورا مزدا به گیتی آمده تا پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک او را بیشترین حد به شادی بیاورد … عروسی با شکوهی بر پاست، کاساندانا در رخت سبز عروسی و سرپوش سرخی که رویش را پنهان کرده سوار بر اسبی سپید با بال و دمی حنایی پشت سر موبد موبدان به سوی کاخ برده می‌شود. مردم دم در خانه هایشان آتش افروخته باریختن آویشن و شیرینی بر سر عروس فریاد شادزی، شادزی سر داده‌اند. دختر بچه‌ها در رخت‌های رنگارنگ در حالی که کاسه‌هایی پر از گلبرگ در دست دارند، سر راه عروس را گلباران می‌کنند. کورش تا دم دروازه کاخ به پیشواز عروس آمده او را از اسب فرو می‌آورد و بدره‌ای زر در دستش می‌گذارد. دختران جوان از بالای بام و ایوان‌ها گلبرگ و آویشن بر سر عروس و داماد می‌ریزند. عده‌ای سنجد و شیرینی جلوی مردم می‌گیرند. عروس و داماد پشت سر موبد وارد کاخ می‌شوند. موبد موبدان در رخت و کلاه سپید، شالی سبز روی دست عروس و داماد می‌اندازد و در حال اندرز خوانی آن را می‌پیچاند .

استانبول خاطرات و شهر

نویسنده: اورحان پاموک

مترجم: شهلا طهماسبی

اورهان پاموک به عنوان یکی از مطرح‌ترین رمان‌نویسان ترکیه، خالق آثاری چون «زندگی نو»، «موزه معصومیت»، «برف»، «کتاب سیاه»، «نام من سرخ» و اثر زندگی‌نامه‌ای «استانبول» است. پاموک اولین رمانش «جودت بیک و پسرانش» را در سال ۱۹۸۲ به چاپ رساند و یک سال پس از آن «خانه خاموش» را منتشر کرد. او نوبل ادبیات را در سال ۲۰۰۶ به خود اختصاص داد. پاموک در سال ۲۰۰۳ جایزه «ایمپک دوبلین» را برای «نام من سرخ» دریافت کرد. آثار این نویسنده تاکنون بیش از ۱۱ میلیون جلد در سرتاسر جهان فروش داشته‌ است.

 پاموک برنده نوبل ادبیات در این کتاب خاطراتش از شهر استانبول را بازگو می‌کند و در وصف آن می‌نویسد: «…مردم با آثار تاریخی طوری تا می‌کنند که گویی بناهای امروزی‌اند؛ سنگ‌های باروهای شهر را می‌کنند و قاطی بتون می‌کنند و با آن‌ها ساختمان‌های جدید می‌سازند یا در مرمت بناهای تاریخی از بتون استفاده می‌کنند. ویران کردن بناهای کهن و نشاندن مجتمع‌های آپارتمانی غربی به جای آن‌ها نیز راه دیگری برای از یاد بردن حزن است. اما همین بی‌اعتنایی و تخریب، نه‌تنها حزن را از یادها نمی‌برد، بلکه سرانجام، احساس بیهودگی و فلاکت را نیز بر آن می‌افزاید و چنین حزنی که فقر و شکست و احساس باخت به آن دامن می‌زند، مردم استانبول را برای شکست‌ها و انواع فقرهای جدید آماده می‌سازد…»

اورهان پاموک تنها از خاطرات خود نمی گوید بلکه خاطرات شهر را نیز بازگو می کند. اندوه از دست رفتن کودکی خود و شکوه زادگاهش را در هم آمیخته و متنی ساخته است. حاصل کتابی است که سرگذشت یک شهر و یک انسان را در فضایی آکنده از احساس و وابستگی بیان می کند. روایت کتاب با تعداد زیادی عکس همراه شده است. عکس های خانوادگی در کنار عکس های شهر چنان قرابتی با متن دارند که مفهوم ذهنی نویسنده را برای خواننده عینی و ملموس می سازند.

«استانبول، خاطرات و شهر» در سال ۲۰۰۶ جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد. تعلق گرفتن نوبل به اورهان پاموک واکنش‌های مختلفی درپی داشت. پاموک در سال ۲۰۰۵ طی مصاحبه‌ای با هفته‌نامه سوئیسی Das Magazin اظهار کرده بود «در این سرزمین ۳۰ هزار کرد و یک میلیون ارمنی کشته شدند و کسی جز من جرأت بحث درباره آن را ندارد.»

تیرانداز درازکش

  • نام نویسنده : ژان‌پاتریک مانشِت
  • نام مترجم : محمد بهرامی

ژان‌پاتریک مانشت (۱۹۴۲ ـ ۱۹۹۵) یکی از نمادهای رمانِ نوآر فرانسه است در دهه‏ ها‌ی هفتاد و هشتاد میلادی، نویسنده‌ای که ناامید از جامعه‌ی فرانسه و دل‌سپرده به آخرین بارقه‌های جریانِ اگزیستانسیالیسم، شخصیت‌هایی آفرید که بعضی‌شان با بازی آلن دلون بر پرده‌ی سینما جان گرفتند. مشهورترین رمانِ او، تیراندازِ درازکش، نقطه‌ی عطفی ا‌ست در تاریخِ رمانِ نوآر، رمانی منتشرشده به سالِ ۱۹۸۱ که به‏سرعت به اثری کلاسیک تبدیل شد. رمان درباره‌ی یک آدم‌کشِ جوان ولی حرفه‌ای‌ است که پولِ کلان می‌گیرد و جنازه می‌سازد. او حالا دیگر می‌خواهد کنار بکشد و از این فضا دور شود اما ماجرای او تازه آغاز شده است… رمانی براساس قواعدِ ژانر با فرازوفرودها و ریتمی تند و نفس‌گیر که طعمِ نابِ ادبیات دهه‌ی هشتاد میلادی فرانسه و قاتلانِ بی‌چهره و مردانِ ازنفس‌افتاده‌اش را زنده می‌کند. تصویری از نویسنده‌ای سرخورده و ماجراجو که نمی‌تواند فروریختنِ ارزش‌های اجتماعی دهه‏ ها‌ی شصت و هفتاد را تاب بیاورد. از آثار مانشت، از جمله همین شاهکار، بارها اقتباس سینمایی شده‌ است، کارگردان‌هایی چون کلود شابرول، پی‌یر مورِل و روبن دیویس فقط چندین از اقتباس ‏کنندگان هستند.

استاد و مارگریتا

میخائیل بولگاکف

بهمن فرزانه

مُرشد و مارگاریتا (نام روسی:Мастер и Маргарита) رمانی روسی نوشته میخائیل بولگاکف است. به باور بسیاری این اثر در شمار بزرگ‌ترین آثارادبیات روسیه (شوروی) در سده بیستم است. بیش از صد کتاب و مقاله درباره این کتاب نگاشته شده است.

بولگاکف نوشتن این رمان را در سال ۱۹۲۸ آغاز کرد و اولین نسخه خطی آن را دو سال بعد به دست خود آتش زد. دلیل این کار احتمالاً ناامیدی به دلیل شرایط خفقان‌آور آن زمان اتحاد جماهیر شوروی بوده‌است. در سال ۱۹۳۱ بولگاکف دوباره کار بر روی این رمان را آغاز کرد و پیش‌نویس دوم در سال ۱۹۳۵ به پایان رسید. کار بر روی سومین پیش‌نویس نیز در سال ۱۹۳۷ به پایان رسید و بولگاکف با کمک گرفتن ار همسرش، به دلیل بیماری، کار بر روی نسخه چهارم پیش‌نویس را تا چهار هفته پیش از مرگش در سال ۱۹۴۰ ادامه داد.

مرشد و مارگاریتا در نهایت در سال ۱۹۴۱ توسط همسر بولگاکف به پایان رسید، اما در زمان استالین اجازه چاپ به این اثر داده نشد و سرانجام در سال۱۹۶۵ با حذف ۲۵ صفحه و تغییر برخی نام‌ها و مکان‌های ذکر شده در تیراژ محدودی به چاپ رسید که با استقبال شدید مردم مواجه شد. نسخه‌های آن یک‌شبه به فروش رفت و کتاب با قیمتی نزدیک به صد برابر قیمت روی جلد به کالایی در بازار سیاه تبدیل شد.

رمان از سه داستان موازی تشکیل شده‌است که در نهایت یکپارچه می‌شوند: سفر شیطان به مسکو، داستان پونتیوس پیلاطس و به صلیب کشیده شدنمسیح و عشق مرشد و مارگریتا.

این رمان ساختاری پیچیده دارد. در این اثر واقعیت و خیال و رئال و سورئال در هم تنیده شده‌اند. می‌توان گفت نوعی رئالیسم جادویی روسی است. رمان که بن‌مایه‌های فلسفی و اجتماعی دارد با پس‌زمینه‌ای سیاسی که به شکلی رقیق و غیرمستقیم یادآور دوران خفقان استالینیسم است به بیانی بسیار ظریف و هنرمندانه و گاه شاعرانه مسائل مختلف جامعه روسی را مطرح می‌کند و در سطح فلسفی‌اش گرفتاری‌ها و بحران‌های انسان معاصر را گوشزد می‌کند.

در این اثر سه داستان شکل می‌گیرد و پا به پای هم پیش می‌رود و گاه این سه در هم تنیده می‌شوند و دوباره باز می‌شوند تا سرانجام به نقطه‌ای یگانه می‌رسند و با هم یکی می‌شوند.

یکی داستان سفر شیطان به مسکو در چهره یک پروفسور خارجی به عنوان استاد جادوی سیاه به نام ولند به همراه گروه کوچک سه نفره‌اش: عزازیل، بهیموت و کروویف. دوم داستان پونتیوس پیلاطس و مصلوب شدن عیسی مسیح در اورشلیم بر سر جلجتا و سوم داستان دلدادگی رمان‌نویسی بی‌نام موسوم به مرشد و ماجرای عشق پاک و آسمانی‌اش به زنی به نام مارگریتا.

در این اثر، بولگاکف تنهایی ژرف انسان معاصر در دنیای سکولار و خالی از اسطوره و معنویت معاصر را گوشزد می‌کند. دنیایی که مردمش دلباخته و تشنه معجزه و جادو و چشم‌بندی‌اند و گویی خسته از فضای تکنیک‌زده و صنعتی معاصر با ذهنی انباشته از خرافه منتظر ظهور یک منجی یا چشم به راه جادوگران افسانه‌ای‌اند و هنوز هم چون اجدادشان محو تماشای حرکاتی جادویی و نامتعارف‌اند و هنوز هم علم و مدرنیته را باور نکرده‌اند و آن را به چیزی نمی‌گیرند.

سیزده سال طول کشید تا این متن از دل شعله های آتش وارهیده و به شاهکاری در دوره خود بدل شود. رمانی که بولگاکف در طول ۱۲-۱۳ سال آخر عمر خود به نگارش آن مشغول بود و بعد از چاپ، تمام نسخه‌های توزیع شده در شوروی یک‌شبه تمام شد و کتاب در بازارهای سیاه به نزدیک صدبرابر قیمت روی جلد به فروش رفت! درباره این رمان شگفت انگیز که اصلاً شباهتی به رمان های روسی ندارد بیش از صد کتاب و مقاله به زبانهای مختلف نوشته شده است.

فصلی که مربوط به تئاتر واریته مسکو می‌شود و نمایش حیرت‌انگیز و باورنکردنی ولند در مقابل چشم حاضران به خوبی این معنا را باز می‌کند و یادآور داستان مارگیر بغدادی در مثنوی معنوی مولوی است که مار عظیم یخ‌زده‌ای را از کوهستان کشان‌کشان برای معرکه‌گیری به پیش خلق می‌آورد:

مارگیر از بهر حیرانی خلق / مار گیرد اینت نادانی خلق

آدمی کوهی ست چون مفتون شود / کوه اندر مار حیران چون شود

صد هزاران مار و که حیران اوست / او چرا حیران شدست و مار دوست

اگر چه در این‌جا بولگاکف از سویی گوشه چشمی به نقد مدرنیته و عوارض منفی آن دارد از سوی دیگر اما همچون مولوی روان‌شناسی انسان را در تمام ادوار تاریخ باز می‌نماید که آدمی همیشه دلباخته ناشناخته‌ها و حیرانی‌هاست و شاید علت اقبال عامه مردم به دین هم حیرت‌افزایی و رازآلوده بودن ادیان است که بر پایه اسطوره‌های مذهبی شکل گرفته‌اند. همین است که مولانا می‌گوید: جز که حیرانی نباشد کار دین. هر چه غیرمتعارف و خلاف عقل و منطق و قانون طبیعت باشد بیش‌تر نظر او را به خود جلب می‌کند و از او دلربایی می‌کند و مردم هر چه عوام‌تر، نسبت به این مسائل تشنه‌تر و شیفته‌تر. بی‌خود نیست که در قرن بیست و یکم هنوز هم در گوشه و کنار جهان این همه مذهب و آیین و مکتب عرفانی و جادوگری از سرخ‌پوستی و مکزیکی و مجاری گرفته تا هندی و برهمایی و غیره پراکنده است و این همه بتکده و معبد و شیخ و مرشد و خانقاه و کاهن و … وجود دارد.

از سوی دیگر نگاه ژرف و تیزبین و چند لایه بولگاکف روشنفکران علم‌زده و سطحی‌نگر لاییک را هم از یاد نمی‌برد. تیغ تیز و بران نقد او همه چیز و همه کس را شامل می‌شود. او چنان بلای وحشت‌انگیز و تمسخرباری بر سر برلیوز به عنوان یکی از این روشنفکران و یکی از شخصیت‌های اصلی داستان می‌آورد که شگفتی‌آور است. دو ماجرا نشان‌دهنده تسویه‌حساب نویسنده با این روشنفکران و این محافل است. یکی ماجرای کشته شدن برلیوز و قطع شدن سر او در زیر ریل‌های قطار برقی که از فرازهای جان‌دار این رمان است. مرگ او آن‌قدر تکان‌دهنده و حیرت‌آور است و این بیان هنرمندانه و تصویرگرایانه آن‌قدر پرقدرت و نیرومند است که اثر وحشت‌آورش تا انتهای داستان بی‌وقفه ادامه دارد و از یاد نمی‌رود. ماجرای دیگر به آتش کشیده شدن گریبایدف، خانه هنر مسکو است.

مرشد که در واقع برابرنهاد خود نویسنده یعنی بولگاکف است و زندگی‌اش را یکی از همین نویسندگان رسمی و مافیایی به نام لاتونسکی به تباهی و ویرانی کشیده و تقدیری شبیه عیسی مسیح دارد، روایتگر اصلی داستان مصلوب شدن عیسی است. او که گویی تجسم ظهور مسیح در این دنیای دیوانه وحشی و صنعتی و خالی از معنویت است و می‌تواند نماینده هر هنرمند اصیل و آگاه و متعهد و دردمندی باشد، بزدومنی رنجور و فناشده را دست‌گیر می‌شود و راه را به او نشان می‌دهد و خود می‌رود. در این اثر زیبا، بولگاکف راه رهایی و نجات از این دنیای وانفسای خالی از معنویت و آکنده از خرافه به عنوان بدیل معنویت را پناه آوردن به دامن پرمهر و معنوی هنر می‌داند و داستایوسکیوار تنها ایمان و عشقی پرسوز و واقعی را چاره‌گر می‌داند؛ و شاید مفهوم اسطوره نجات‌دهنده موعود، که در تمام ادیان به شکلی بیان می‌شود، همین باشد. تنها عشق و ایمان می‌تواند انسان را نجات دهد، اما نه ایمان مذهبی و کلیشه‌ای و قشری.

نکته ظریف و پارادوکسیکال این‌جاست که بولگاکف رندانه به آن اشاره می‌کند و آن این‌که راهنما و هدایت‌گر مرشد و مارگریتا خود ابلیس است در چهره ولند و گروهش، نه خدا و نه عیسی. این ابلیس است که راه رهایی را به مرشد و مارگریتا نشان می‌دهد و آن‌ها را به آرامش ابدی می‌رساند.

  • کتاب مرشد و مارگریتا تاثیر زیادی از کتاب فاوست گوته گرفته است.
  • کتاب آیات شیطانی از سلمان رشدی را وامدار این اثر می‌دانند.

شور زندگی (داستان پرماجرای زندگی ونگوگ)

نام نویسنده ایروینگ استون
نام مترجم مارینا بنیاتیان

وان گوگ به نقاشی دست زد، زیرا در پی یافتن وسیله‌ای بود که با آن ((عطش درونی)) خود را فرونشاند. اگر نگوییم که بار رسالتی بر پشت داشت، باری نگریز به تصور این معنائیم که سرچشمه نیرویی قهار، نظیر همان نیرویی که در شکم کوه آتشفشان است، در نهاد او بود و او می‌بایست دهانه‌ای بیابد تا راه آن را به بیرون بگشاید.وان گوگ یکی از کسان کمیابی بود که سفر زندگی را از طریق شاهراه در پیش نمی‌گیرند، یعنی جاده‌ای که کوفته شده و قافله بشریت عادی آن را می‌پیماید و آرام آرام، بی‌دغدغه گم شدنی، به پایان می‌رساند.مردانی چون وان گوگ به کوره راهی باریک و سنگلاخ پای می‌نهند، راهی سردرگم و پیچ در پیچ که از هیچ سو به مقصد نمی‌پیوندد؛ در واقع، مقصد اینان دست نیافتنی است، زیرا سر خود را بلند نگاه می‌دارند و بر افق پهناور و دور نظر می‌دوزند و هر چه بیشتر می‌روند، افق دورتر می‌نماید…ایروینگ استون برای اهل کتاب نامی آشنا و خاطره‌انگیز است کتاب شور زندگی او هنوز مانند اثری تازه، خواندنی و دلپذیر است.ایروینگ استون به عنوان استاد مسلم رمان بیوگرافی شهرت جهانی دارد ؛ استون در این کتاب نیز لحظه‌های شیرین زندگی و ماجراهای دلپذیر این نقاش بزرگ را به تحریر می‌کشد رمانی بس جذاب و دل‌انگیز.

وَنسان وَن گوگ یا فینسِنت ویلم فان خوخ (به هلندی: Vincent Willem van Gogh) (زادهٔ ۳۰ مارس ۱۸۵۳ – درگذشتهٔ ۲۹ ژوئیهٔ ۱۸۹۰) یک نقاشپسادریافتگر هلندی بود، که کارش تأثیر گسترده‌ای بر هنر قرن بیستم داشت. کار او شامل پرتره‌ها، خودنگاره‌ها، مناظر، طبیعت بی‌جان، سروها،مزارع گندم و گل‌های آفتاب‌گردان است. او از کودکی به نقاشی علاقه داشت ولی تا اواخر دههٔ دوم زندگی‌اش نقاشی نکرد. او بسیاری از کارهای شناخته‌شده‌اش را در دو سال آخر زندگی‌اش تکمیل کرد. وی در یک دهه بیش از۲٬۱۰۰ کار هنری تولید کرد که شامل ۸۶۰ نقاشی رنگ روغن و بیش از ۱٬۳۰۰ نقاشی با آب‌رنگ، طراحی و چاپ می‌شود.

ون گوگ در خانوادهای سطح متوسط به بالا به دنیا آمد و جوانی خود را به عنوان دلال آثار هنری گذراند. او بعد از تدریس در آیل‌ورث و رامس گیتانگلستان به لاهه، لندن و پاریس مسافرت کرد. او در جوانی عمیقاً مذهبی بود و آرزو داشت کشیش شود. از ۱۸۷۹ به عنوان مُبلغ مسیحی در میانکارگران زغال سنگ در بلژیک فعالیت کرد و در آنجا شروع به کشیدن طرح‌هایی از مردم محلی نمود. در ۱۸۸۵ سیب‌زمینی‌خورها را که به عنوان اولین کار مهم او شناخته می‌شود کشید. در مارس ۱۸۸۶ به پاریس رفته و با دریافتگری فرانسوی آشنا شد. بعدها به جنوب فرانسه رفته و تحت تأثیر نور آفتاب شدید آنجا قرار گرفت.

هرچند او در زمان حیاتش در گمنامی به‌سر می‌برد و در تمام طول عمر خود تنها یک تابلو، یعنی تاکستان سرخ را فروخت، اما اکنون به‌عنوان یکی از تأثیرگذارترین نقاشان قرن نوزدهم در جهان شناخته می‌شود.

ون گوگ شیفته نقاشی از مردم طبقهٔ کارگر مانند تابلوی سیب‌زمینی‌خورها، کافه های شبانه مانند تراس کافه در شب، مناظر طبیعی فرانسه،گل‌های آفتابگردان، شب پر ستاره و خودنگاره بود. وی در اواخر عمر به شدت از بیماری روانی و فشار روحی رنج می‌برد و به اعتقاد اکثریت همین موضوع به خودکشی او منجر شد.

وَنسان وَن گوگ که از بیماری روانی رنج می‌برد، در دسامبر ۱۸۸۸ گوش چپ خود را با تیغ سلمانی برید.دربارهٔ اصل ماجرا تردیدی وجود ندارد و خود نقاش هم در دو خودنگاره تصویر خود را با گوش باند پیچی شده کشیده‌است. ون گوگ تا روز ۲۳۳ دسامبر دو گوش درست داشت، اما روز بعد که او را در بستر غرق خون یافتند، جای گوش چپ او خالی بود و به یاد نمی‌آورد چه بلایی به سرش آمده است. دربارهٔ چگونگی ماجرا حرف و حدیث زیاد است و دو روایت بر سر زبان‌ها است:

اول: ون گوگ، که در اوایل سال ۱۸۸۸ به توصیه برادر کوچک و مهربانش تئو به شهر آرل در جنوب فرانسه کوچ کرده بود، چند ماه بعد به ناراحتی روحی و افسردگی شدید دچار شد؛ او در کابوس‌های وحشتناک و هذیان‌آلود دست و پا می‌زد و به عوالم جنون نزدیک می‌شد. هنرمند رنجور و حساس که از مدتی پیش در گوش چپ خود صداهایی تحمل‌ناپذیر می‌شنید، تصمیم گرفت با اقدامی قطعی خود را از شر گوش راحت کند.

دوم: روایت دیگر این است که ون گوگ به یک روسپی به نام راشل دل بسته بود و چون مال و منالی نداشت به او بدهد، به دلبر خود قول داده بود که به او یک «هدیه گرانبها» تقدیم کند، و این البته گوش خودش بود. برای این روایت گواه واقعی وجود دارد، زیرا راشل واقعاً گوش بریده را دریافت کرد.

درباره‌ی عشق

نام نویسنده : استاندال

نام مترجم : گلاره جمشیدی

درباره‌ی عشق تلاش شگفت‌آور استاندال است برای تفسیر پیچیده‌ترین نوع عاطفه‌ی بشری: عشق احساس‌مدار. او، ملهم از یک احساس آتشین و یک‌سویه، تحلیلی منطقی و روشن را با ستایشی شورانگیز در کنار هم می‌نشاند. استاندال برای رده‌بندی انواع گوناگون عشق ـ پرشور، تنانه، خودخواهانه و… ـ هفت مرحله‌ای را بازشناسی می‌کند که عاشقان در حین آن با جادوی احساس درمی‌افتند. در این اثر می‌توان تلاش بی‌تابانه و عاجزانه‌ی نویسنده را برای تسکین و آرام‌سازی عشق رنج‌دیده‌ی خود به نظاره نشست. نتیجه‌ی کار اثری است حیرت‌آور که تمام نشانه‌های شاهکارهای بعدی استاندال را در خود گنجانده است. «به‌راستی که نیمی ـ نیم زیباتری ـ از زندگی از چشم کسی که هیچ‌گاه دیوانه‌وار عشق نورزیده پنهان مانده است.» (از متن کتاب)

کتاب‌های سرخ و سیاه ترجمه مهدی سحابی نشر مرکز و عبدالله توکل نشر نیلوفر، صومعه پارم و راهبهٔ دیر کاسترو از جمله آثار اوست که به فارسی ترجمه شده‌است.

تقدیر عشق و سرور

نام نویسنده : جان ا.سنفورد

نام مترجم : سیمین موحد

تقدیر، عشق، سرور، نوشته‌ی جان.ا.سنفورد، کتابی درباره‌ی زوایایِ تاریک و پنهان‌ترِ روح است. سنفورد برای کاوش در این تاریکی‌ها، از بستری اسطوره‌ای بهره‌ گرفته و با گذر از اسطوره‌های شناخته شده و خدایانِ جاودان بر کوهِ اُلمپ به سراغِ الاهه‌هایِ کم‌تر شناخته‌شده‌ای رفته که مربوط به عصرِ مادرسالاری هستند. خدایانی که ما شاید نام آن‌ها را کم‌تر شنیده باشیم ولی اهمیتشان کم از خدایانِ کوهِ المپ نیست. نویسنده از ساختارِ افسانه‌ها به ساختارِ روانی انسان‌ها رسیده است و توانسته زوایایِ تازه‌ای از قدرت‌ِ شگرفِ زندگی را آشکار کند. چیزی که انسان مدرن امروز، شاید آن را به دست فراموشی سپرده است. آن شور، شیدایی، جنون و سروری که از سویی باعث ویرانی و از دیگر سو باعث برساختن و کشفِ خویشتن می‌شود. نیرویی که خلاقیت‌زا و شهامت‌بخش است. موضوعاتی که کتاب به آن می‌پردازد، شامل عشق و مهر، خیانت و دشمنی، وفاداری و نظم است. وجوهِ زنانه‌ای که تجلیِ فراجنسیتی در زن و مرد دارند. سنفورد در این کتاب شرح می‌دهد که چگونه انسانِ مدرن با رها کردن و نه فراموش کردن می‌تواند به آن سرورِ حقیقی که تلمیحی جنون‌آسا است دست پیدا کند و در سایه‌ی آن به کشف و شهود درباره‌ی خود برسد. او در این مسیر نشان می‌دهد که منطق و سرخوشی، دو روی یک سکه هستند که بدون هر کدام از آن‌ها بدون شک چیزی کم خواهد بود.

داغ ننگ

نام نویسنده : ناثانیل هاثورن

نام مترجم : سیمین دانشور

داغ ننگ (The Scarlet Letter) رمان معروف و شاید شاهکار نویسنده آمریکایی ناتانیل هاوثورن (Nathaniel Hawthorne) است که در سال ۱۸۵۰ به چاپ رسید. داستان درشهر بوستون در جامعه شدیداً مذهبی و پیوریتن ایالت ماساچوست آمریکا (نیو انگلند) در قرن هفدهم اتفاق می‌افتد. رمان در مورد زن جوانی است به نام هستر پرین که بخاطر ارتکاب به گناه زنا محکوم به به تن داشتن «داغ ننگ» یا «حرف سرخ» (حرف A برنگ سرخ که روی سینه زناکاران نصب می‌شده و در واقع حرف اول کلمه Adulteress به معنی زناکار است) تا پایان عمر خویش می‌شود. هاوثورن در این داستان مانند دیگر داستان‌هایش به مفهوم گناه اشاره دارد.

 خانم دانشور در مقدمه‌ نویسنده را با این عبارات معرفی می‌کند:
“… هاثورن با وجودی که خود مردی مذهبی بود، با تعصب میانه‌ای نداشت و در غالب آثار خود با این مسأله روبه‌روست و می‌جنگد. در آثار او نه مشکل سیاست و نه مسأله اقتصاد و نه مسائل اجتماعی به معنای امروزی آن مطرح است. این نویسنده بیشتر پیامبر اخلاق و نویسنده مذهبی است.
…اولین داستانسرای برجسته امریکا و در عداد ادگار آلن‌پو از سازندگان دیباچه تاریخ ادبیات کشور خویش است … پیش از فروید بازگوکننده روان آدمی است … آدمیانی که در کشمکش روحی و در اسارت گناه و رنج، تلاش می‌کنند و گاه تطهیر می‌شوند، گاه منتقم گناه خویشند و به اوج انسانیت عروج می‌کنند، و گاه به صورت شیطان مجسم، به اسفل‌السافلین انتقام و کینه سقوط می‌‌یابند.”

داستان های کوتاه ادگار آلن پو

نام نویسنده : ادگار آلن پو

نام مترجم : زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده اردبیلی

ادگارآلن پو (به انگلیسی: Edgar Allan Poe) (زادهٔ ۱۹ ژانویه ۱۸۰۹ – درگذشتهٔ ۷ اکتبر ۱۸۴۹) نویسنده، شاعر، ویراستار و منتقد ادبی اهل آمریکا بود که از او به عنوان پایه‌گذاران جنبش رمانتیک آمریکا یاد می‌شود. داستان‌های پو به خاطر رازآلود و ترسناک بودن مشهور شده‌اند. پو از اولین نویسندگان داستان کوتاه آمریکایی به حساب می‌آید و از او به عنوان مبدع داستان‌های کارآگاهی نیز یاد می‌شود. همچنین از نخستین افرادی بود که از ژانر علمی‌تخیلی استفاده کرد. او اولین نویسنده مشهور آمریکایی بود که سعی کرد تنها از راه نویسندگی مخارج زندگی‌اش را تأمین کند، که به همین خاطر دچار مشکلات مالی در کار و زندگی‌اش شد.

آثار پو تأثیر زیادی بر ادبیات ایالات متحده و جهان داشت از جمله استفاده کردن از کیهان‌شناسی و رمزنگاری در داستان‌هایش. از بسیاری از آثار او در فرهنگ عامه، ادبیات، موسیقی، فیلم و تلویزیون استفاده می‌شود. شماری از خانه‌های وی امروز تبدیل به موزه شده‌اند. نویسندگان رازآلود آمریکا هر ساله جایزه‌ای به نام جایزه ادگار به بهترین اثر در گونهٔ رازآلود اعطا می‌کند.
وی استاد نوشتن داستان کوتاه بود. از ادگار آلن پو به عنوان بنیان‌گذار داستان کوتاه امروزی یاد می‌کنند. داستان‌های کوتاه وی، نوعی از قصه‌های کهن بود که در زمینه‌های وحشت، انتقام و حوادث مهیب و هولناک بازآفرینی شده و گسترش یافته بود.
ادگار آلن پو تأثیر چشمگیری بر ادبیات پس از خود گذاشت و از بنیانگذاران داستان کوتاه به مثابه یک فرم ادبی و همین‌طور از بنیانگذاران گونه‌های پلیسی، علمی‌تخیلی و وحشت شمرده می‌شود. نویسندگان و شاعرانی نظیر والت ویتمن، ویلیام فاکنر، هرمان ملویل و ری بردبری، و در فرانسه شارل بودلر، شاعر بزرگ فرانسوی که آثار او را به فرانسه ترجمه کرد و استفان مالارمه، و همین‌طور اسکار وایلد، آلدوس هاکسلی، فئودور داستایوسکی، خورخه لوئیس بورخس و توماس مان از او تأثیر گرفته‌اند. چهرهٔ هولناک و همیشه حاضر مرگ و احساس گناه گریز ناپذیر قهرمانان پو، پیش درآمدی است برای آنچه بعدها داستایوفسکی در جنایت و مکافات تکامل می‌بخشد. پو، بینشی ژرف به درون (گمراهی ذهنی) پدید می‌آورد که نشان می‌دهد مرز میان عقل و جنون چه اندازه باریک است. کشمکش همیشگی میان دو نفس درونی که در داستان «ویلیام ویلسن» آشکارترین نمود را می‌یا بد؛ آنچه که روانشناسی نوین «شخصیت دوپاره» می‌خواند.
نخستین نوشته‌هایش سه مجموعه شعر بودند که در سالهای ۱۸۲۷ تا ۱۸۳۱ منتشر شد. در این میان داستان نیز می‌نوشت و در یک مسابقه داستان کوتاه برنده شد. پس از آن به همکاری با روزنامه‌ها و ماهنامه‌های ادبی پرداخت و برای داستان‌هایش پاداش‌هایی گرفت. داستان‌های کوتاه، نیرومند با پیامد گذارا مانند نقاب مرگ سرخ و زوال خاندان آشر جهانی آفرید. پو در داستان‌های کوتاه خویش مانند قتل در خیابان مورگ و راز ماری روژه توانایی ویژهٔ خویش را نشان داد. در سال ۱۸۴۰ داستان‌های خویش را با نام داستانهای گروتسک وعربسک grotesque and arabesque پخش کرد که از برجسته نوشته‌های او شمرده می‌شود. به همین دلیل است که پو را پدر داستان پلیسی امروز خوانده‌اند.

ادگار آلن پو، گذشته از داستان‌نویسی، منتقد ادبی توانا وهوشمندی نیز بود و با دیدی نقادانه به ادبیات و نوشته‌های ادبی می‌نگریست. پخش مجموعه شعر کلاغ و شعرهایی دیگر در سال ۱۸۴۵ برای پو کامیابی و نام‌آوری به ارمغان آورد. شعرهای او که سرشار از پنداره‌های پراحساس و جمله‌های آهنگین و جاندار است؛ جایگاهی سزاوار در ادبیات انگلیسی یافت و به بسیاری زبان‌های دیگر ترجمه شد. پو با همهٔ این تکاپوهای ادبی و با اینکه چندگاهی سردبیر یکی دو نشریه ادبی بود، در تنگدستی و دشواری می‌زیست و چون از تندرستی کامل نیز برخوردار نبود و روحیه‌ای نامنظم تا اندازه‌ای بی‌بندوبار داشت، نتوانست به شرایط فراخور و آسوده دست یابد. پس از مرگ همسرش در اثر بیماری سل در سال ۱۸۴۷ میلادی بیش از پیش به نابسامانی‌های بدنی و روانی دچار شد و به باده‌نوشی افتاد، اگرچه باز هم دراین دوره نوشته‌هایی از خود به جا گذاشت.