پیرمرد و دریا

نام نویسنده : ارنست همینگوی

نام مترجم : نجف دریابندری

داستان یک پیرمرد ماهیگیر تنهای کوبایی که ۸۴ روز تمام است که هیچ ماهی را نگرفته است و مورد تحقیر همکاران و همشهریانش قرار گرفته تا جایی که شاگرد وفادارش به خاطر فشارهای پدر و مادرش از او جدا شده. ولی باز خود را شکست خورده نمی بیند و قصد سفر به آب های دور را می کند تا اینکه در یک جدال کشنده و نفسگیر موفق به صید یک نیزه ماهی غول آسا می شود، با وجود این موفقیت راه برگشت پرمخاطره ای دارد و مجبور به مبارزه با کوسه ماهی های گرسنه می شود… .

یک کتاب شاهکار از همینگ وی که آخرین اثر بزرگ و معروفش هم هست، رمان کوتاهی که در سال ۱۹۵۱ در کوبا نوشته شد و در شرایطی که همینگ وی سالها بود که یا اثری رو برای چاپ در دست نداشت و یا اگر هم اثری داشت چندان مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار نمی گرفت و به اعتقاد خیلی ها همینگ وی با این اثر تونست فعالیت ادبی خودش رو کامل کنه و برای همیشه جاودان بمونه.

بخش اول کتاب با نام «ارنست همینگ وی: یک دور تمام» از آقای دریابندری مترجم کتاب هست که بیشتر در مورد چگونه نویسنده شدن و اون نثر ساده ولی محکم و قوی همینگ وی هست و در قسمت هایی هم ویژگی های آثار اون رو بررسی می کنه و البته مقایسه اش با جیمز جویس و دیگر نویسندگان هم عصر همینگ وی.

واقعا یک کتاب خوب از هر جنبه بود و طوری که آقای همینگ وی هم گفته یک داستان واقعی هست، چراکه همه عناصر واقعی و درجای خود هستند، پیرمرد یک پیرمرد واقعی هست و درچارچوب خودش رفتار میکنه نه مثل یک فیلسوف یا یک نویسنده…! یه جنبه خوب دیگش هم همون نثر ساده و قوی ای که داشت بود و خاطرات و تصویرهایی رو در حین خواندن برایم مجسم می کرد و جملات قصاری که در داستان بکار برده بود از هر حیث بی نظیر و یک زیبایی خاص داشت. صحافی کتاب و طرح جلد و نقاشی های هنرمندانه کتاب هم لذتمند بود و خوندن کتاب رو هیجان آورتر می کرد. قبل از اینکه این کتاب رو خونده باشم، نسخه سینماییش با همین نام و با بازی اسپنسر تریسی در نقش پیرمرد رو دیده بودم که در حین خوندن مدام به یاد سکانس های اون فیلم می افتادم!

کتاب جملات و پاراگرافهای زیبای متعددی داشت که بخاطر مختصر نشون دادنشون این چند تا رو قرار می دم…

قسمت هایی زیبا از کتاب:

«یادم هست. می دونم رفتنت از روی بی اعتقادی نبود.»

«دلم می خواست دی ماجوی بزرگ رو می بردم صید. می گن باباش صیاد بوده. شاید هم یک وقت مثل ما فقیر بوده، حرف ما حالیش می شد.»

«اگر مردم بشنون که من با خودم حرف می زنم خیال می کنن دیوونه م. ولی عیبی نداره، چون دیوونه نیستم. پولدارها رادیو دارن که تو قایق براشون حرف بزنه، خبر بیس بال رو براشون بگه.»

«هنوز دو ساعت دیگر مانده است تا آفتاب غروب کند، شاید تا آن ساعت ماهی بالا آمد. اگر نیامد با ماه بالا می آید. اگر باز هم نیامد، شاید با آفتاب بالا بیاید. هیچ جایی از تنم خواب نرفته، زورم سر جاست. اوست که قلاب به دهن دارد. اما با این کشش از آن ماهی هاست. لابد دهنش را سفت روی سیم قلاب بسته است. کاش می دیدمش. کاش یک بار هم شده می دیدمش تا بدانم با کی طرفم.»

«پیرمرد با خود گفت از نابکاری من بود که ناچار شد این هدف را انتخاب کند. هدف ماهی این بود که دور از دامها و بندها و نابکاریها در ژرفای آب تاریک بماند. هدف من این بود که جایی بروم که هیچ کس نرفته است و او را پیدا کنم. اکنون به هم رسیده ایم و از ظهر تاکنون با هم بوده ایم. و هیچ کس نیست که به داد هیچ کداممان برسد.»

«ای ماهی، خیلی پیش من عزیزی، خیلی هم محترمی. اما تا این روز تمام نشده کارت رو می سازم، می کشمت.»

«با زندگی باید ساخت، چاره ای جز این نیست»

«پیرمرد در دل خود گفت ماهی تو داری مرا می کشی. اما حق هم داری. ای برادر، من تا به حال از تو بزرگ تر و زیباتر و آرام تر و نجیب تر چیزی ندیده ام. بیا مرا بکش. هر که هر که را می کشد بکشد.»

«ولی آدم را برای شکست نساخته اند. آدم ممکنه از بین بره، ولی شکست نمی خوره.»

«من از گناه سر در نمی آورم و گمان نکنم که اعتقادی هم به گناه داشته باشم. شاید کشتن ماهی گناه بود. گمان می کنم گناه بود، هر چند این کار را برای آن کردم که زنده بمانم و خوراک مردم را بدهم.اگر این گناه است، پس همه کارها گناه است. فکر گناه را نکن. کار از این حرفها خیلی گذشته است، آدمهایی هستند که مزد می گیرند و گناه می کنند. بگذار آنها فکرش را بکنند. تو ماهیگیر به دنیا آمدی، چنانکه این هم ماهی به دنیا آمد. پطرس مقدس هم ماهیگیر بود، چنانکه پدر دی ماجوی بزرگ هم ماهیگیر بود.»

«با خود گفت این ماهی نان تمام زمستان مرا می داد. فکر این را نکن. فقط آرام بگیر و سعی کن دستهات را روبه راه کنی تا بتوانی از آنچه باقی مانده است دفاع کنی.»

«با خود گفت خیالات بی معنی را بگذار کنار. بخت چیزی است که به هزار شکل در می آید. کیست که او را بشناسد؟ ولی به هر شکلی که باشد من می خرم، هر چه هم بخواهند می دهم. گفت ای کاش روشنایی چراغها را می دیدم. خیلی چیزهاست که می گویم ای کاش، ای کاش. ولی این آن چیزی است که حالا می گویم ای کاش می دیدم. کوشید راحت تر تکیه کند و سکان را به دست بگیرد، و از درد تنش دانست که نمرده است.»

داشتن و نداشتن

   ارنست همینگوی

   مهدی غبرایی

ارنست همینگوی نویسنده و روزنامه‌نگار آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۴ است. سبک او تاثیری قوی بر داستان‌های قرن بیستم داشت و آثاری که از او منتشر شده سهم بزرگی در ادبیات کلاسیک آمریکا داشته است. داشتن و نداشتن داستانی دراماتیک درباره هری مورگن است که برای حفظ خانواده در حال فروپاشی خود، به قاچاق جنس و انسان روی می‌آورد. داستان بسیار ساده‌ای از یک کاپیتان کشتی که برای حمایت از خانواده‌اش به جرم و جنایت روی می‌آورد. ویژگی مهم همینگوی مرتبط ساختن داستان با شرایط سیاسی و اقتصادی زمان خود (در اینجا انقلاب اولیه در کوبا) است که موجب هر چه پیچیده‌تر شدن این تراژدی می‌شود. اگر به آثار همینگوی علاقه دارید این کتاب نیز به شما پیشنهاد می‌شود زیرا جایی از کتاب (صحنه‌های سفر دریایی و ماهیگیری) یادآور پیرمرد و دریاست و قسمت‌هایی از آن نیز بسیاری از داستان‌های کوتاه او را برای مخاطب زنده می‌کند. به تصویر کشیدن زندگی مردمی که گرفتار جاه‌طلبی‌های عده‌ای از سیاستمداران شده‌اند و به عبارتی تاثیر سیاست و اقتصاد بر زندگی مردم، مهم‌ترین موضوع کتاب است. فیلم سینمایی داشتن و نداشتن اقتباسی سینمایی از این کتاب است که در سال ۱۹۴۴ ساخته شد. فیلمی رمانتیک، ماجراجویانه و جنگی با مولفه‌های فیلم نوآر به کارگردانی هاوارد هاکس و با بازی همفری بوگارت و لورن باکال.

پیرمرد و دریا

ارنست همینگوی

محمد تقی فرامرزی

داستان پیرمرد و دریا در مقایسه با اغلب داستان‌ها، از جهات بسیار، اثرى استثنایى است. دوره وقوع حوادث آن بسیار کوتاه است؛ بخش بزرگى از آن در طى سه روز و سه شبى رخ مى‌دهد که پیرمرد در دریا به‌سر مى‌برد.
البته یک روز پیش از آغاز و یک نیم‌روز پس از پایان داستان نیز وجود دارد. حال مى‌توانید تصور کنید که کار نویسنده چقدر دشوارتر مى‌شود. سه روز از زندگى یک نفر بى‌آن‌که نفرى دیگر در اطرافش باشد. در حالت عادى، چنین داستانى بسیار خسته‌کننده مى‌شود. ولى اغلب خوانندگان داستان معتقدند که پیرمرد و دریا خسته‌کننده نیست. همینگوى چگونه توانست زمانى چنین کوتاه را در زندگى فقط یک نفر به زمانى چنین جالب تبدیل کند؟ در روز قبل از داستان، هشتاد و چهار روز از آخرین صید سانتیاگو یا «پیرمرد» مى‌گذرد. او یک بیوه‌مرد است و کوچک‌ترین اثرى از وجود فرزند در زندگى‌اش دیده نمى‌شود. فقط «پسرک» یا مانولین را در کنار خود دارد که همراه و دوست حقیقى او است. مانولین شاگرد سانتیاگو بوده است، ولى پدر و مادرش او را مجبور کرده‌اند در قایق ماهى‌گیرى دیگرى کار کند، چون سانتیاگو «بد مى‌آورد». ولى پسرک همچنان به پیرمرد وفادار است و او را در تدارک دیدن براى صید یک «ماهى بزرگ» یارى مى‌کند.