کلیدر (۱۰ جلد در ۵ مجلّد) گالینگور – رقعی

نام نویسنده : محمود دولت آبادی

کِلیدَر نام کوهی مابین شهرهای سبزوار، نیشابور، و قوچان در خراسان است. دولت‌آبادی رمان کلیدر را بر اساس داستان واقعی گل‌محمد نوشته‌است. وقتی که سرانجام اربابان و حکومت با تیرباران گل‌محمد به ماجراجویی‌ها و یاغی‌گری‌های این قهرمان مردمی سبزوار پایان دادند، دولت‌آبادی پسربچه‌ای بود با پنج یا شش سال سن. دوران کودکی او آکنده بود از ذکر اشعار و داستان‌هایی که به مدح و مرثیه‌سرایی گل‌محمد می‌پرداختند. توصیفات بسیاری از روستاها و مکان‌ها در رمان کلیدر دقیق‌اند و بسیاری از شخصیت‌های رمان بر اساس اشخاص واقعی ساخته شده‌اند. اما نباید رمان کلیدر را زندگی‌نامهٔ واقعی گل‌محمد پنداشت؛ کلیدر پیش و بیش از آنکه یک زندگی‌نامه باشد یک رمان است و نویسنده هرگاه که مناسب دیده خیال را با واقعیت پیوند زده‌است. یکی از مهم‌ترین تغییرات داده شده، آوردن زمان داستان به چندین سال بعد است به نحوی که داستان در سال ۱۳۲۵ یعنی پس از پایان غائلهٔ آذربایجان آغاز می‌شود و در سال ۱۳۲۷ پس از تلاش نافرجام برای ترور محمدرضا پهلوی، آخرین شاه ایران، پایان می‌یابد. از آنجایی که دولت‌آبادی قصد داشته حزب توده را در ماجرای داستان دخیل کند، این چارچوب زمانی را مناسب‌تر دیده‌است.
دولت‌آبادی خود بومی همان منطقه‌ای است که ماجرای داستان در آن رخ می‌دهد. دوران کودکی او با دشواری و مشقت فراوانی سپری شده و انواع و اقسام کارهای طاقت‌فرسا از جمله کار بر روی زمین سخت کویر و پینه‌دوزی و کار حشم و . . . را تجربه کرده‌است. توصیفات او از رنج و فقر دهقانان آنچنان طبیعی و قانع‌کننده است که به‌آسانی می‌توان فهمید این توصیفات از تجربهٔ واقعی خود نویسنده نشئت گرفته‌است زیرا که با خیال‌پردازی نمی‌توان به چنین توصیفات واقع‌بینانه‌ای رسید.
به گفته داریوش شایگان: دولت‌آبادی مثل هر هنرمند راستینی، حساس، پراضطراب و مجروح از درد درون است، دولت‌آبادی بی‌شک یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان ایران معاصر است. او برخلاف انوره دو بالزاک، پنجاه هزار فنجان قهوه ننوشید تا طی بیست سال و به بهای زندگی‌اش بزرگ‌ترین شاهکار ادبی قرن نوزدهم، یعنی کمدی انسانی، را خلق کند. دولت‌آبادی اما موفق شد در عرض پانزده سال و با گذر از نشیب و فرازهای بسیار، یکی از جذاب‌ترین و بزرگ‌ترین حماسه‌های روستایی ایران مدرن را بیافریند، کلیدر را. دولت‌آبادی اهل خراسان است، زادگاه پرآوازهٔ حکمت و ادب ایران. او، هم بزرگی این سرزمین را در خود متبلور ساخته است، هم زخم‌های آن را.
محمدعلی جمال‌زاده در یکی از نامه‌هایش به دولت‌آبادی می‌نویسد: من رمان‌های زیادی خوانده‌ام. از غربی‌ها خیلی خواندم. تصور نمی‌کنم کسی به حّد دولت‌آبادی توانسته باشد این‌چنین شاهکاری بیافریند. بر من مسلم است روزی قدر و قیمت (کلیدر) را خواهند دانست و به زبان‌های زیادی ترجمه خواهد شد. روزی را می‌بینم که دولت‌آبادی عزیز ما جایزه نوبل را دریافت خواهد کرد. البته ممکن است منِ پیرمرد آن روز نباشم؛ ولی اطمینان دارم ترجمه کلیدر به زبان‌های زنده دنیا، دولت‌آبادی را به جایزه ادبیات نوبل خواهد رساند. کلیدر برترین رمانی است که تاکنون خوانده‌ام.

روزگار سپری شده مردم سالخورده (۳ جلدی)

نام نویسنده : محمود دولت آبادی

مجموعه‌ی سه جلدی «روزگار سپری‌شده‌ی مردم سالخورده» یکی از مهم‌ترین شاهکارهای «محمود دولت‌آبادی» بعد از سه سال بالاخره تجدید چاپ شد و این‌روزها به کتاب‌فروشی‌ها رسیده است.

«اقلیم باد»، «برزخ خس»و «پایان جغد»، سه کتاب «روزگار سپری شده مردم سالخورده» هستند، دولت‌آبادی این کتاب سه‌جلدی را دوازده‌سال پس از انتشار «کلیدر» منتشر کرد. او این‌بار هم سراغ سرنوشت روستائیان رفته است، در دو کتاب «اقلیم باد» و «برزخ خس» داستان در روستای «کلخچان» و روستاهای همجوارش می‌گذرد، گوشه‌یی تک‌افتاده از سبزوار و بعد در جلد سوم یعنی «پایان جغد» نویسنده داستانش را به شهر می‌کشاند، این مجموعه‌ی سه جلدی روایتی است از همه‌ی آنچه در طول تاریخ بر سه نسل از مردمان سخت‌کوش و ستمدیده‌ی روستایی رفته است، داستانی با شخصیت‌های بی‌شمار که هر کدام در مشقت زندگی باری سنگین به دوش کشیده‌اند و اغلب شریف زیسته‌اند.دولت آبادی در این اثر سترگ با زبانی غنی بخشی از تاریخ ایران را به تصویر می کشد . او با زبانی سرشار از توصیف‌های زیبا و هوشمندانه و کلامی که به خوبی در پیوند میان تاریخ و فرهنگ و ادبیات موفق بوده به خلق اثری درخشان دست زده است.

امیرحسن چهل‌تن نویسنده‌ی ایرانی درباره‌ی «روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده» می‌گوید:« «روزگار سپری شده مردم سالخورده» یکی از آثار دولت‌آبادی است که بدون هیچ‌گونه پرده‌پوشی نویسنده از زندگی خودش در آن صحبت کرده است. خود دولت‌آبادی چندین سال پیش در گفت‌وگویی برای من بیان کرد که تاکنون درباره‌ تجربه‌ها و خاطراتش به طور مستقیم حتی یک سطر هم ننوشته‌، اما «روزگار سپری شده‌ مردم سالخورده» یک اتوبیوگرافی است.»

«همه نحسی ها با عرعر آن کره خر وامانده شروع شد. کره خری که بابام مرغ و نه تا جوجه هاش را باش تاخت زده بود، کره خر غر شمال ها. هنوز آفتاب نزده بود که در خانه مان را زدند. عمه ت خورشید رفت پشت در و خبر آورد که دده کُلو آمده رد بابام برود سر حاج کلو را بتراشد. من زیر لحاف بودم. کرسی داشتیم. بابام نشسته بود پای سماور. برخاست قباش را پوشید، شالش را بست، چپقش را زد پر شالش و…

از قمری فقط جمجمه اش باقی مانده با جاروی کهنه موها؛ و از جمجمه اش بیشتر همان دندان هایش که تو چشم می زند و به نظر می رسد که پشت لب های چروکیده اش سبیل خاکستری روئیده است و در همان حال که در خیال گنگ و ناباور استاد عبدوس دارد کناره گودال را گذر می کند تا برسد در خانه او، مثل تک و توکی از اهالی کلخچان که بعد از چهل سالگی شروع می کردند به هذیان گویی و حرف زدن با خود، زبان گرفته و لب می جنباند.

در خانه عبدوس بسته است، بسته بوده، اما قمری دندان مثل روح خودش لای در را باز می کند، وارد حیاط می شود و عبدوس را به نام می خواند. عبدوس همچنان مبهوت و خیره به در حیاط مانده است، ناباور و بی اختیار از جا بر می خیزد، مثل اینکه برش می خیزانند و وامی دارندش.لحظه ها کند می شود، و سامون اولین و آخرین کلام را که گویی در حالتی میان بیداری و خواب بیان می شود، می شنود و حس می کند پدر حرفش را مثل نوک درفش در گوش او می خلاند که «خودت را نگه دار، داری می روی غربت، خودت را نگه دار! حرف یک کلام است!» دقایقی دیگر…

«چرک، چرک، چرک. مغزم پر از چرک است، ذهنم پر از چرک است. لایه های مغزم، تمام شیارهای آن پر است از چرک و عفونت و نفرت. بوی آن را حس می کنم.

همچنین درد آن، درد هولناک آن را. می خواهم بدهم مغزم را برایم جراحی کنند، می خواهم بدهم مغزم را بشکافند، می خواهم چرک ها را بتراشند و پاک کنند، می خواهم بگردم پی پزشکی که بتواند چرک شیارهای مغز را بشوید.

نه از آن پزشک هایی که آب رویه های تو را، از راه سوراخی که زیر کتف ایجاد کردند، بیرون کشیدند و…