در حال نمایش یک نتیجه

نمایش 9 24 36

توماس تاریک

تومان
نویسنده: موریس بلانشو مترجم: رضا سیروان

قبل از سارتر، قبل از بکت، قبل از راب-گریلت، موریس بلانشو رمانی خلق کرد، که نهایت داستان پست مدرن است. اولین رمان بلانشو که بین سال‌های 1932 و 1940 نوشته شد، تمام جنبه‌های قابل توجه خلق معروف و گیج‌کننده او، روایت هستی‌شناختی را در بر می‌گیرد - داستانی که موضوع آن ماهیت خود هستی است. این اثر متناقض، بودن را در غیاب وجود، رمز و راز در غیاب رمز و راز را کشف می کند، که هر دو بی حد و حصر باید جستجو شوند. همانطور که بلانشو این جستجوی بی پایان را به شیوه استادانه خود آغاز می کند، امکانات رمان را متحول می کند.

موریس بلانشو یک اگزیستانسیالیست است. اما او به همان شکلی که هایدگر یا کامو پوچ گرا هستند، پوچ گرا نیست. بلانشو معتقد است که چون هیچ یک از ما نمی‌توانیم مرگ را تجربه کنیم، نمی‌تواند عاملی محرک برای زندگی باشد. مرگ شایعه ای است که نمی توان آن را جدی گرفت. برای او خود زندگی، تجربه هستی تنها انگیزه لازم برای پرکردن آن از معنا، هدف و دلیل است. تجربه وجود در میان فشارها، تعهدات و حواس‌پرتی‌های روزانه ممکن است آسان و یا حتی «طبیعی» نباشد، اما مطمئناً ممکن است. اگر بخواهیم از آن قدردانی کنیم، بودن، پاداش خود است.

دازاین، به گفته هایدگر، باید تصمیم بگیرد که زندگی اش چیست، به چه چیزی متعهد خواهد بود، هدفش چیست. برای هایدگر، محتوای این انتخاب‌ها تمام چیزی است که وجود دارد، این دادگاه دازاین است. اما برای بلانشو اینطور نیست. او می داند که هرگونه تثبیت هدف از قبل کشنده است. این به معنای توقف تفاسیر جدید، امکانات جدید، یادگیری در مورد خود و همچنین جهان، زندگی معنایی عمیق تر از توقف فرآیندهای فیزیکی دارد.

بلانشو قطعاً از همان مخزن ژن فکری کی یرکگور، هایدگر و کامو نیست. نیاکان ادبی او فلوبر و کافکا هستند - اولین زیبایی‌شناسانه، دوم معنوی. بلانشو در نوشته ها و مکاتبات خود به هر دو، به ویژه دومی گواهی می دهد. و این همان مارک اگزیستانسیالیسم کافکا - یهودی، اروپای شرقی، و (با دانستن نارسایی این اصطلاح) متمرکز بر زندگی - است که بلانشو نماینده آن است. همانطور که توماس در شب دوم داستان متوجه می شود، "او واقعا مرده بود و در عین حال از واقعیت مرگ طرد شده بود." مرگ نه دشمن اوست و نه الهام بخش او.

بلانشو صرفاً به طور اتفاقی به کافکا علاقه مند نبود. او آثار کافکا را به تفصیل تحلیل کرد و تأثیر غالب آن را تشخیص داد: کابالا، آن رشته عرفانی که می‌خواهد زبان را با زندگی به گونه‌ای ادغام کند که فقط می‌توان آن را اگزیستانسیالیستی توصیف کرد. گرشون شولم، محقق برجسته کابالا در قرن بیستم، کار کافکا را در ادبیات کابالیستی متعارف و همتراز با زوهر و حتی خود کتاب مقدس می‌دانست.