نمایش دادن همه 3 نتیجه

نمایش 9 24 36

روایت یک مرگ در خانواده

18,000 تومان
   جیمز ایجی
   شیرین معتمدی

جیمز روفاس ایجی (1957-1909) نویسنده‌ محبوب ترومن کاپوتی و جان آپدایک با دو شاهکارش «روایت یک مرگ در خانواده» و «بیایید مردان مشهور را ستایش کنیم» توانست نام خود را در ادبیات جهان جاودانه کند. ایجی یک‌سال پس از مرگ نابهنگامش، جایزه‌ پولیتزر 1958 را برای رمان «روایت یک مرگ در خانواده» از آن خود کرد. هر دو شاهکار ایجی در سال‌های 1999 و 2005 از سوی کتاب‌خانه‌ آمریکا و نشریات معتبر لوموند و تایم در فهرست صد رمان بزرگ قرن بیستم قرار گرفت.

تاد موسل نمایش‌نامه‌نویس بزرگ آمریکایی در 1960 بر اساس رمان «روایت یک مرگ در خانواده»، نمایش‌نامه‌ای با عنوان «راه خانه» نوشت که توانست جایزه‌ پولیتزر نمایش‌نامه‌نویسی را دریافت کند. سه سال بعد نیز فیلمی به کارگردانی فیلیپ اچ. ریسمن بر اساس این نمایش‌نامه در همان منطقه‌‌ای که کودکی ایجی در آن‌جا سپری شده بود ساخته شد. ایجی، علاوه بر نوشتن رمان، منتقد سینمایی (مجله‌های تایم، لایف و فورچون) و فیلم‌نامه‌نویس برجسته‌‌ای نیز بود. دو فیلم‌نامه‌ تحسین‌شده‌ ایجی، «ملکه‌آفریقایی» (با بازی همفری بوگارت و کارگردانی جان هیوستون) و «شب شکارچی» (به کارگردانی چارلز لاوتن) از کارهای شاخص وی به شمار می‌آید.

«روایت یک مرگ در خانواده» بازخوانی ماجرای کودکی جیمز روفاس ایجی در ناکسویلِ تنسی، آمریکای 1915 است. ایجی وقتی شش سالش بود، پدرش را در یک تصادف رانندگی از دست داد. همین حادثه‌ دلخراش با ایجی ماند تا زمان مرگش که در حال نوشتن «روایت یک مرگ در خانواده» بود که از سال 1948 آن را آغاز کرده بود. ایجی در این رمان، از زوایای مختلف که زاویه‌ دید سوم‌شخص محدود به اعضای خانواده است، در چهل‌وهشت ساعت - از یک روز پیش از مرگ مرگ جی تا ‌روز مرگِ جی - روایت‌گر «مرگ» و «زندگی» در «خانواده» است. خانواده‌ جی، شامل مری همسر جی و دو فرزندش روفاس پسر بزرگ و شش ساله که در اصل خود نویسنده است و کاترین سه ساله است...

روزی که رهایم کردی

30,000 تومان

 النا فرانته

مترجم: شیرین معتمدی

این رمان که یکی از پرفروش‌ترین آثار فرانته و نامزد جایزه ادبی بوکر نیز بوده و داستان آن روایتی است جذاب و پر فراز و نشیب از یک رابطه عاطفی و عاشقانه.

«النا فرانته» نویسنده این کتاب بنا بر اعلام ناشر نامی است مستعار و کسی هویت واقعی این نویسنده را تاکنون کشف نکرده است. این نویسنده مرموز بر این باور است که هر کتابی تا زمانی که نوشته می‌شود به نویسنده نیاز دارد و پس از آن از نویسنده بی‌نیاز است.

در سال‌های اخیر تحقیقات زیادی برای کشف هویت واقعی این نویسنده انجام پذیرفته و حتی برخی او را با هویت یکی از استادان دانشگاه ناپل شناسایی کرده‌اند اما این مساله هرگز تایید نشده است

فرانته در زمره نویسندگانی است که بسیاری از آثارش به زبان‌های زیادی ترجمه شده است و سال گذشته نیز مجله تایم نام وی را در زمره ۱۰۰ چهره تاثیرگذار سال قرار داد.

رمان «روزی که رهایم کردی» در زمره آثاری از این نویسنده است که بر اساس آن اقتباسی سینمایی نیز انجام پذیرفته و این اثر بر همین اساس در زمره نامزدهای نهایی جایزه ادبی ویارجو که در زمره جوایز ادبی معتبر ایتالیاست قرار گرفته و برگزیده مدال طلای IPPY نیز شده است.

چهارگانهٔ ناپلی او عبارتند از: دوست نابغه من (٢٠١٢)، داستان نام جدید (٢٠١٣)،آنهایی که می‌روند و آنهایی که می‌مانند (٢٠١۴) و داستان فرزند گمشده (٢٠‍۱۵).

داستان این رمان از ترک ناگهان همسر راوی داستان شروع می‌شود. او یک شب پس از شام اعلام می‌کند که تصمیم به ترک خانواده گرفته و بدون هیچ دلیلی از خانه می‌رود. این اتفاق مانند یک شوک بزرگ راوی داستان را به واکنش وا می‌دارد تا به جستجو در درون زندگی شخصی خود بپردازد و در این جستجو است که او سیر زندگی خود را برای مخاطب بازگو می‌کند.

سونیا بالای دار تاب می خورد

34,000 تومان

مارک بینچک

ترجمه: شیرین معتمدی

میلان کوندرا نویسنده‌ بزرگ چک در مقدمه‌ کتاب می‌نویسد: «اين رمان شبيه هيچ رمان ديگري نيست.»

مارک بینچک (1956- ورشو) در کنار نام‌های بزرگی چون رومن پولانسکی در سینما، تادئوش روژه‌ویچ و اسلاوی مرژوک در تئاتر، آیزاک بشویس‌سینگر و استانسیلاو لِم در داستان، چسلاو میلوش، ویسواوا شیمبورسکا و آدام میتسکیه‌ویچ در شعر، از بزرگ‌ترین و تاثیرگذارترین نویسنده‌های لهستان به شمار می‌آید. بینچک با شاهکارش «سونیا بالای دار تاب می‌خورد»‌ به مرحله‌ نهایی جایزه‌ ادبی نایک به‌عنوان کتاب سال لهستان و جایزه‌ ریمونتا به‌عنوان جایزه‌ ادبی سال لهستان راه یافت، و در سال 2000، جایزه‌ ادبی آکادمی فرانسه را از آن خود کرد.

داستان «سونیا بالای‌دار تاب می‌خورد» در لهستان و در روزهای پایانی جنگ دوم جهانی در یک بیمارستان روانی در شهری به‌نام «تِوُرکی» می‌گذرد؛ در طول جنگ دوم جهانی، این بیمارستان به عنوان مامن و پناهگاهی بود که از کشتار دسته‌جمعی نازی‌ها جان سالم به‌در برده بود. درست پشت دروازه‌‌های آهنین‌ این بیمارستان، جنگ در جریان بود. قهرمان داستان‌، یورک به آگهی استخدام روزنامه‌ای پاسخ می‌دهد که به همکاری‌اش با زیبای بلوندی به‌نام سونیا برای حسابداری در تِوُرکی منجر می‌شود. آن دو و گروه دوستان نوزده‌بیست‌ساله‌‌شان - مارسل، اُلک، سونیا و یانکا- کار می‌کنند، آخر هفته‌ها به پیک‌نیک می‌روند و در باغ‌های بیمارستان پایکوبی می‌کنند. یورک و دوستانش با زندگی‌‌کردن‌، ناسازگاری و ویرانی جنگ در اروپا را به چالش می‌کشند، و می‌کوشند هرچه می‌توانند زیبایی را نجات دهند یا دوباره خلق کنند.

سیسیلیا دریمولر در نشریه‌ ال.پایس اسپانیا در ستایش «سونیا بالای‌دار تاب می‌خورد» می‌نویسد: «هاله‌‌ای شيرين و جادويی، تمام داستان را دربرگرفته؛ یک داستان عاشقانه يا شايد داستان‌هايی عاشقانه در يک داستان که چیزی شبیه به يک تابلو، از جنس نقاشی‌های مارک شاگال است که با نثر بی‌بدیل و بی‌مثالش، تاب می‌خورد، می‌رقصد، آواز می‌خواند و خيال می‌بافد...» و روزنامه‌ ای‌بی‌سی اسپانیا نیز «سونیا بالای‌دار تاب می‌خورد» را رمانی خارق‌العاده، جذاب، شادی‌آور، مهیج، و به‌‌طرز مرموزی معلق ميان خواب و بيداری، شفاف از خط اول تا آخرين خط با ادبياتی شگفت‌آور و لحنی سمج و غمناک توصیف می‌کند که با استادی تمام، تراژدی و شيرينی وجود را درهم‌می‌آميزد.

در بخشی از رمان می‌خوانیم: «صبح یک‌شنبه‌ی گرم دیگری بود. مِهِ صورتی مثل بندِ جوراب‌های خیالیِ از جنس هوا بر فراز جنگل هلنوو به سستی بلند شد. گنجشک‌ها روی پیش‌آمدگی‌های سایه‌بان نگهبانی نشسته بودند، هوا بوی کاج مرطوب با شبنم می‌داد، مثل پیش‌درآمدی از رایحه‌ی شهر. درهای قطار شهری بی‌صدا باز شد، و تعداد زیادی مسافر در سکوت وارد ایستگاه شدند. و بعد، در درگاهی، آنا ایستاده بود. آنا بروخویچ، آخرین نفری که بیرون آمد، ایستاده در درگاهی مثل مدونا در قاب بلوط، مثل کل رنسانس در اختصارِی سمبولیک. جنگ زشت شده بود، بنابراین گردن آنا زیباتر شده بود، و بگذارید تمام پل‌های جهان را فرابخوانیم برای نشان‌دادن مسیرِ خط گردنی برهنه مثل قلب نجات‌دهنده. جنگ وحشتناک شده بود، بنابراین دست آنا خیلی زیبا به نظر می‌رسید که نخستین گل بهار با ته‌رنگی معصومانه را به دست داشت، دست زیبا و انگشت‌های آنا مثل پنج مترادفِ ظریف کمرش را می‌فشرد. جنگ وحشی شده بود، از این‌رو پیراهن آنا روشن، خوش‌دوخت با حاشیه‌یی شاد در لبه، جنس لطیف پارچه و هشیاری دُکمه‌های نقره‌یی به نگهبانی. برای اوقات دشوار آنا رُژِ لب رنگ روشن با ته‌رنگ بنفش انتخاب کرده بود، موی صاف ـ پُرپشت، از پشت سنجاق‌شده ـ و کم‌رویی بر چهر‌ه‌اش، بهترین آرایش. و با غرور تمام در موزه‌ی آغاز روز ایستاده بود، با امضایی نامریی گوشه‌ی سمت راست پایین، و هم‌چنان با غرور برجا ماند، آنا، همسر مارسل، بانویی با گل زرد کوچکی، بی‌حرکت علی‌رغم میلش با ژست ملکه‌یی، تا وقتی زنگ هشداردهنده سرانجام حرکت قطار را ثانیه‌یی دیرتر اعلام کرد؛ نصف آن زمان او به ایستگاهِ ساده‌ی کوچکِ تِوُرکی قدم گذاشت. لطفا خود را از وسوسه برهان، فرشته‌ی خوش‌خیال با دمپایی‌های نسبتا پاره...»