از مادرش گرفته شده
ریچل وسن
ترجمه: فاطمه روح الامینی
با قلبی شکسته، او بر زمین فرو میافتد. اشک از چهرهاش جاری میشود، هماندم که حقیقت بر او سنگینی میکند.
«نمیتونی این کار رو بکنی. او دختر منه، خون و گوشت منه. من هیچوقت از جستوجوی او دست نمیکشم. هرگز. فرقی نداره چی بگی یا چی کار کنی، من پیدایش میکنم.»
گالوی، ایرلند. ۱۹۴۱: در حالی که جنگ سراسر جهان را در بر گرفته، کیت در مزرعهٔ خانوادگیشان کنار اقیانوس وحشی آتلانتیک برای ادامهٔ زندگی میجنگد. او که از سهمیههای اندک غذایی روزگار میگذراند و از پدر بیمارش مراقبت میکند، جرئت خیالبافی دربارهٔ عشق را ندارد.
اما زمانی که با تونی، خلبان آمریکایی، روبهرو میشود—با چشمان آبیای به تلاطم دریا—زندگیاش به شکلی برخورد میکند با جنگ که هرگز تصورش را نمیکرد… آنها دیوانهوار عاشق یکدیگر میشوند، در تپههای پیچان دشتها پنهانی یکدیگر را میبوسند، و تونی سوگند میخورد که کیت را به همسری خواهد گرفت.
اما زمانشان کوتاه است. تونی برای جنگ اعزام میشود و به او قول میدهد که بازخواهد گشت. تنها پس از رفتن اوست که کیت میفهمد فرزند او را در دل دارد—اما وقتی خانوادهاش حقیقت را میفهمند، او را طرد کرده و به «خشکشوی مگدالن» تبعید میکنند.
در آن خانهٔ مخصوص مادران مجرد—جایی که پنجرهها با سیم خاردار پوشیده شدهاند، دخترها با تهماندهٔ غذا زنده میمانند و در خوابگاههایی شلوغ و خفهکننده میخوابند—کیت برای بقا میجنگد. او برای تونی نامه مینویسد تا دربارهٔ فرزندشان به او بگوید، اما هیچ پاسخی دریافت نمیکند… آیا اصلاً او هنوز زنده است؟
و هنگامی که کیت دخترش، اِوا، را به دنیا میآورد، کابوسش به واقعیت تبدیل میشود: کودک عزیزش به یک غریبه فروخته میشود. اما کیت به دختر محبوبش وعده داده، و هرگز در جستوجوی او از پا نخواهد نشست.
آیا کیت میتواند فرار کند، فرزندش را نجات دهد و پیش از آنکه خیلی دیر شود، خانوادهاش را دوباره کنار هم بیاورد؟
رمانی دلشکن، اشکبار و کاملاً چسبان (غیرقابلزمینگذاشتن) از دوران جنگ جهانی دوم؛ داستانی دربارهٔ قدرت عشق یک مادر و اثرات ویرانگر جنگ.