در باب علم: ضرورت و عشق به پروردگار

420,000 تومان

سیمون وی

ترجمه: بهزاد حسین زاده

دهه‌ها پیش از آن‌که ربکا گلدشتاین، یکی از متقاعدکننده‌ترین فیلسوفان و متفکران علمی روزگار ما، بررسی کند که چگونه کارهای اینشتین و گودل در باب نسبیت، فهم ما از هستی را متزلزل کردند، همتای قرن بیستمی او — فیلسوف و فعال سیاسی برجستهٔ فرانسوی، سیمون وی (۳ فوریهٔ ۱۹۰۹ – ۲۴ اوت ۱۹۴۳) — با ظرافتی فکری کم‌نظیر به این موضوع پرداخت. او این کار را در مقاله‌ای پرانرژی و درخشان با عنوان «تأملاتی دربارهٔ نظریهٔ کوانتومی» انجام داد. این مقاله که یک سال پیش از مرگ وی نوشته شد و بعدها در مجموعهٔ پس از مرگ او در سال ۱۹۶۸ با عنوان On Science, Necessity and the Love of God (در باب علم: ضرورت و عشق به پرودگار) منتشر شد، بررسی می‌کند که چگونه ظهور دو نظریه — نسبیت («نظریه‌ای بسیار ساده، مادامی که سعی نکنیم آن را بفهمیم») و مکانیک کوانتومی — فهم ما از جهان را از هم گسست و شکافی عظیم میان «علم به معنایی که از یونان باستان فهمیده می‌شد» و علم مدرن گشود.

توضیحات

علوم | چاپ اول ، ۱۴۰۴ | شومیز ، رقعی | ۲۸۷ صفحه | نیلوفر


سیمون وی دربارهٔ علم، نظریهٔ کوانتومی و ارزش‌های معنوی ما

نوشتهٔ ماریا پوپووا

دهه‌ها پیش از آن‌که ربکا گلدشتاین، یکی از متقاعدکننده‌ترین فیلسوفان و متفکران علمی روزگار ما، بررسی کند که چگونه کارهای اینشتین و گودل در باب نسبیت، فهم ما از هستی را متزلزل کردند، همتای قرن بیستمی او — فیلسوف و فعال سیاسی برجستهٔ فرانسوی، سیمون وی (۳ فوریهٔ ۱۹۰۹ – ۲۴ اوت ۱۹۴۳) — با ظرافتی فکری کم‌نظیر به این موضوع پرداخت. او این کار را در مقاله‌ای پرانرژی و درخشان با عنوان «تأملاتی دربارهٔ نظریهٔ کوانتومی» انجام داد. این مقاله که یک سال پیش از مرگ وی نوشته شد و بعدها در مجموعهٔ پس از مرگ او در سال ۱۹۶۸ با عنوان On Science, Necessity and the Love of God (دربارهٔ علم، ضرورت و عشق به خدا) منتشر شد (و اکنون نایاب است)، بررسی می‌کند که چگونه ظهور دو نظریه — نسبیت («نظریه‌ای بسیار ساده، مادامی که سعی نکنیم آن را بفهمیم») و مکانیک کوانتومی — فهم ما از جهان را از هم گسست و شکافی عظیم میان «علم به معنایی که از یونان باستان فهمیده می‌شد» و علم مدرن گشود.

سیمون وی

پس از مروری سریع بر تکامل علم از گالیله و نیوتن تا اینشتین و پلانک، وی به عامل اصلی این گسست بزرگ میان علم کلاسیک و علم معاصر می‌پردازد: اتکای روزافزون ما — و به‌زعم او، اتکایی به‌طور فزاینده خطرناک — به بیان ریاضی به‌عنوان دقیق‌ترین بازنمایی واقعیت؛ امری که روابط چندبعدی و پیچیده‌ای را که خود واقعیت از آن‌ها بافته شده است، مسطح و به‌طور مصنوعی خطی می‌کند:

«آنچه شکاف میان علم قرن بیستم و علم قرون پیشین را پدید آورده، نقش متفاوت جبر است. در آغاز، جبر در فیزیک صرفاً فرایندی بود برای خلاصه‌کردن روابطی که از طریق استدلال مبتنی بر تجربه میان مفاهیم فیزیکی برقرار شده بودند؛ ابزاری بسیار کارآمد برای محاسبات عددی لازم جهت آزمون و کاربرد آن‌ها. اما نقش آن پیوسته در اهمیت افزایش یافت تا جایی که سرانجام، در حالی که زمانی جبر زبان کمکی و واژه‌ها زبان اصلی بودند، اکنون دقیقاً برعکس شده است. حتی برخی فیزیک‌دانان گرایش دارند جبر را تنها زبان ــ یا تقریباً تنها زبان ــ قرار دهند، به‌گونه‌ای که در نهایت (نهایتی که البته دست‌نیافتنی است) چیزی جز اعداد برگرفته از اندازه‌گیری‌های تجربی و حروف ترکیب‌شده در فرمول‌ها باقی نماند. حال آن‌که زبان عادی و زبان جبری تابع الزامات منطقی یکسانی نیستند؛ روابط میان ایده‌ها به‌طور کامل با روابط میان حروف بازنمایی نمی‌شوند؛ و به‌ویژه، گزاره‌های ناسازگار می‌توانند معادل‌های معادلاتی داشته باشند که به‌هیچ‌وجه ناسازگار نیستند. هنگامی که برخی روابط میان ایده‌ها به جبر ترجمه می‌شوند و فرمول‌ها صرفاً بر اساس داده‌های عددی تجربه و قوانین خاص جبر دستکاری می‌گردند، ممکن است نتایجی به‌دست آید که وقتی دوباره به زبان گفتاری ترجمه می‌شوند، به‌شدت با عقل سلیم در تضاد باشند.»

وی استدلال می‌کند که این امر به بازنمایی‌ای ناقص و ــ به سبب همین نقص ــ موهوم از واقعیت می‌انجامد؛ حتی هنگامی که چنین علمی صفحات داده‌های ریاضی و عقل سلیم را دو نیم می‌کند، لایهٔ غیرقابل‌کمّیِ معنا را کنار می‌گذارد:

«اگر جبر فیزیک‌دانان چنین جلوه‌ای از ژرفا می‌دهد، به این دلیل است که کاملاً مسطح است؛ بُعد سوم اندیشه در آن غایب است.»

آن بُعد سوم، بُعد معناست — بُعدی که با مفاهیمی چون «روح انسانی، آزادی، آگاهی، واقعیت جهان بیرونی» سروکار دارد. (سه دهه بعد، هانا آرنت — یکی دیگر از تیزبین‌ترین و مهم‌ترین ذهن‌های قرن بیستم — به شکلی ماندگار تفاوت اساسی میان حقیقت و معنا را بررسی کرد؛ اولی مادهٔ علم است و دومی متعلق به فلسفه.)

تصویری از Alice in Quantumland اثر رابرت گیلبرت، فیزیک‌دان سرن — مقدمه‌ای تمثیلی بر مکانیک کوانتومی با الهام از آلیس در سرزمین عجایب

اما از همه خطرناک‌تر، به‌زعم وی، تمایل ما به اشتباه‌گرفتن یافته‌های علمی با عینیت و «حقیقت با T بزرگ» است؛ فراموش می‌کنیم که این دانشمندان‌اند که علم را می‌سازند — و دانشمندان انسان‌اند، محصول زمانهٔ خود، مقید به ارزش‌های عصر خویش و برداشت‌های ذهنی‌شان از حقیقت. او هشدار می‌دهد:

«نظریه‌های علمی همان‌گونه از میان می‌روند که مُدهای مردانه در قرن هفدهم از میان رفتند؛ سبک لباس لویی سیزدهم زمانی ناپدید شد که آخرین پیرمردانی که در دوران سلطنت او جوان بودند، درگذشتند… علم بی‌صداست؛ این دانشمندان‌اند که سخن می‌گویند. و آنچه می‌گویند قطعاً مستقل از زمان نیست.»

وی معتقد است بخش بزرگی از این ذهنیت‌گرایی ــ که علم را از وسعت لازم برای توضیح جهان در تمامی ابعادش محروم می‌کند ــ ناشی از نوعی قبیله‌گرایی علمی است: تمایل دانشمندان به محدودکردن خود به گروه‌های کوچک که تنها زیرمجموعه‌های کوچکی از کل بزرگ‌تر را مطالعه می‌کنند، با اندک یا هیچ تعامل متقابل میان این قبایل:

«روستاییان به‌ندرت از روستا خارج می‌شوند؛ بسیاری از دانشمندان خارج از تخصص خود ذهن‌هایی محدود و کم‌پرورش‌یافته دارند، یا اگر به چیزی بیرون از کار تخصصی‌شان علاقه‌مند باشند، بسیار نادر است که آن علاقه را در ذهن خود با علاقه‌شان به علم پیوند دهند. ساکنان این روستا کوشا، درخشان و فوق‌العاده بااستعدادند؛ اما با این همه، تا سنی که ذهن و منش عمدتاً شکل گرفته است، دانش‌آموزان دبیرستان‌اند در میان دیگران و از کتاب‌های درسی متوسط آموزش می‌بینند. هیچ‌گاه توجه ویژه‌ای به پرورش روحیهٔ انتقادی آنان نشده است. در هیچ مرحله‌ای از زندگی‌شان به‌طور خاص آموزش نمی‌بینند که عشق ناب به حقیقت را بر دیگر انگیزه‌ها مقدم بدارند… در میان ساکنان این روستا، همانند همهٔ انسان‌ها، این عشق وجود دارد، آمیخته با انگیزه‌های دیگر — از جمله علاقه به دقت و انجام درست کار، میل به دیده‌شدن، حرص برای پول، اعتبار، شهرت، افتخارات و عناوین، و نیز دشمنی‌ها، حسادت‌ها و دوستی‌ها. این روستا، همچون همهٔ روستاهای دیگر، از انسان‌هایی معمولی با اندکی افراط در بالا و پایین تشکیل شده است.»

از این‌رو، وی استدلال می‌کند که حقیقت با T بزرگ که علم ادعای تولید آن را دارد، صرفاً میانگین ذهنیت‌های گوناگون این روستاییان است:

«همانند هر جای دیگر، کشمکش نسل‌ها و افراد در هر لحظه به یک نظر متوسط می‌انجامد. وضعیت علم در یک زمان معین چیزی جز این نیست؛ یعنی نظر متوسط روستای دانشمندان… و اما خود دانشمندان، طبیعتاً نخستین کسانی هستند که نظرات خود را چنان عرضه می‌کنند که گویی وحی یک غیب‌گوست، که هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارند و نمی‌توان از آن‌ها بازخواست کرد. این ادعا غیرقابل‌تحمل است، زیرا مشروع نیست. هیچ غیب‌گویی وجود ندارد، تنها نظرات دانشمندانی هست که انسان‌اند. آن‌ها آنچه را باور دارند باید بگویند، و حق با آن‌هاست؛ اما خودشان نویسندگان مسئول همهٔ اظهارات خویش‌اند و باید پاسخ‌گو باشند.»

آنچه دانشمندان مدرن بیش از همه باید در قبال آن پاسخ‌گو باشند، به‌گفتهٔ وی، گسست از علم کلاسیک است — علمی که پیوند بهتری با فلسفه داشت:

«فاجعه نه در رد علم کلاسیک، بلکه در شیوه‌ای است که این رد صورت گرفت. علم کلاسیک به‌اشتباه باور داشت که می‌تواند بی‌نهایت پیشرفت کند و حدود سال ۱۹۰۰ به بن‌بست رسید؛ اما دانشمندان نتوانستند در همان‌جا بایستند تا مانع را بنگرند و درباره‌اش تأمل کنند، آن را توصیف و تعریف کنند و پس از درنظرگرفتنش، نتایجی کلی از آن بگیرند؛ بلکه با شتابی خشونت‌آمیز از آن گذشتند و علم کلاسیک را پشت سر گذاشتند. و چرا باید تعجب کنیم؟ مگر آن‌ها برای پیش‌رفتن مداوم دستمزد نمی‌گیرند؟ هیچ‌کس با ایستادن، در حرفه یا شهرت پیشرفت نمی‌کند یا جایزهٔ نوبل نمی‌گیرد. برای آن‌که یک دانشمند بسیار بااستعداد داوطلبانه از پیش‌رفتن بازایستد، باید نوعی قدیس یا قهرمان باشد — و چرا باید قدیس یا قهرمان باشد؟»

آنچه وی در اصل از آن دفاع می‌کند، تعادلی ضروری میان پیشرفت و مکث برای تأمل است — چیزی که جان دیویی دهه‌ها پیش به شکلی ماندگار از آن حمایت کرده بود. وی استدلال می‌کند که با چشم‌پوشی از این تعادل، دانشمندان مدرن به‌تدریج با خردکردن علم به واحدهای هرچه کوچک‌تر از حقیقت‌های قابل‌اندازه‌گیری، خود را از پرسش‌های کلان معنا کنار کشیدند.

برای نمونه‌ای معاصر، کافی است به روزنامه‌نگاری و صنعت رسانه بنگریم که در عطش سیری‌ناپذیر خود برای پیشرفت بر اساس معیارهای معیوبی چون تعداد بازدید، سرمایهٔ اجتماعی واقعی حرفه — یعنی نوشتار ژرفی که معنا را روشن می‌کند — را به «محتوا» تقلیل داده است؛ واژه‌ای که همان چیزی را القا می‌کند که عرضه می‌دارد: مواد پرکنندهٔ بی‌معنا برای قرارگرفتن میان تبلیغات. سوزان سانتاگ، با بصیرتی جاودانه، نیم‌قرن پیش در سال ۱۹۶۴ نوشت: «وظیفهٔ ما یافتن بیشترین میزان محتوا در یک اثر هنری نیست… وظیفهٔ ما کاستن از محتواست تا بتوانیم خودِ چیز را ببینیم.» خطای دانشمندان مدرن، به‌گفتهٔ وی، در پیش‌رفتن شتاب‌زده با محتوای علم بدون عقب‌نشینی برای دیدن خودِ چیز بود — و آن چیز، موضوع نهایی مطالعهٔ آنان است: ماهیت واقعیت.

اما تردیدی نباید داشت — هرچند نقد وی تند است، اما به‌هیچ‌وجه ضدعلمی نیست. در ژرفای خود، این نقد حمله‌ای به علم نیست، بلکه التماسی پرشور برای حفاظت از تمامیت آن و تضمین بقای آن برای نسل‌های آینده است. او ریشهٔ مسئله را چنین می‌بیند:

«علم، همچون هر تلاش فکری دیگر، از تفسیر تجربه تشکیل شده است… اشتباه است اگر گمان کنیم تجربه برای این منظور سودمند است، زیرا تمام اندیشهٔ انسانی — حتی باورهایی که کاملاً پوچ می‌نمایند — تجربی‌اند و مدعی‌اند که بر تجربه استوار و به‌وسیلهٔ آن تأیید شده‌اند… همهٔ اندیشه تلاشی برای تفسیر تجربه است، و تجربه نه الگو می‌دهد، نه قاعده، نه معیار برای تفسیر؛ بلکه داده‌های مسائل را فراهم می‌کند، نه راه‌حل یا حتی شیوهٔ طرح آن‌ها را. این تلاش، مانند همهٔ تلاش‌ها، باید به‌سوی چیزی جهت‌گیری داشته باشد؛ همهٔ کوشش‌های انسانی جهت‌دارند و هنگامی که انسان در هیچ جهتی حرکت نکند، ساکن می‌ماند. او نمی‌تواند بدون ارزش‌ها زندگی کند. برای همهٔ مطالعات نظری، نام این ارزش حقیقت است. بی‌تردید، برای انسان‌های گوشت‌وخون‌دار در این جهان، داشتن بازنمایی‌ای بی‌نقص از حقیقت ناممکن است؛ اما باید یکی داشته باشند — تصویری ناقص از حقیقت غیرقابل‌نمایش که، به‌قول افلاطون، روزگاری آن را آن‌سوی آسمان دیده‌ایم.»

وی استدلال می‌کند که دانشمندان کلاسیک بازنمایی‌ای ناقص از حقیقت علمی داشتند — اما بازنمایی‌ای داشتند. او راه‌حلی تا حدی بعید، و در بعیدبودنش شاعرانه، پیشنهاد می‌کند: وقفه‌ای اجباری برای تأمل در میانهٔ شتاب سرسام‌آور پیشرفت علمی:

«توقفی اجباری می‌تواند… دانشمندان را وادارد تا جمع‌بندی و بازنگری کنند… تا بررسی‌ای صادقانه از اصول موضوعه، مفروضات، تعاریف، فرضیه‌ها و اصول انجام دهند، بی‌آن‌که آن‌هایی را که در خودِ تکنیک تجربی نهفته‌اند ــ مانند استفاده از ترازو ــ کنار بگذارند. چنین کاری شاید علم را به حوزه‌ای از معرفت بدل کند، با آشکارکردن دشواری‌ها، تناقض‌ها و ناممکن‌هایی که امروز شتاب‌زده زیر راه‌حل‌هایی پنهان می‌شوند که عقل چیزی در پس آن‌ها تشخیص نمی‌دهد. اما این کاری است که باید به‌زودی آغاز شود. در غیر این صورت، توقف علم ممکن است نه به نوزایی، بلکه به ناپدیدشدن روح علمی در سراسر جهان برای چندین قرن بینجامد؛ همان‌گونه که پس از آن‌که امپراتوری روم علم یونان را از میان برد، رخ داد.»

وی استدلال می‌کند که این پنهان‌سازی وسواسیِ دشواری‌های ذاتی علم، همراه با تخصصی‌شدن فزایندهٔ روستاهای مختلف، تضمین کرده است که «عامهٔ مردم هیچ‌چیز از علم نفهمند و خودِ دانشمندان نیز خارج از بخش تخصصی‌شان عامی باشند.» البته با نگاه به بیش از هفت دهه بعد، شاید بتوانیم با قدردانی نفس راحتی بکشیم که این وضعیت دیگر چنین نیست — حتی می‌توان پرسید آیا بزرگ‌ترین دستاورد علمی قرن بیستم نه یک نظریهٔ خاص، بلکه ظهور ارتباطات علمی نبوده است که علم را برای همین «عامه» قابل‌فهم کرده و بیش‌ازپیش همهٔ ما را به درک — و در مورد علم شهروندی، مشارکت — در فتح حقیقت دعوت می‌کند.

و با این همه، با وجود چنین تحولات فرهنگی، اتهام مرکزی وی امروز نیز به همان اندازه صادق است:

«در بحران کنونی، چیزی به خطر افتاده که حتی از خودِ علم نیز بی‌نهایت ارزشمندتر است؛ و آن، ایدهٔ حقیقت است… به‌محض آن‌که حقیقت ناپدید شود، فایده‌مندی بلافاصله جای آن را می‌گیرد، زیرا انسان همواره تلاش خود را به‌سوی نوعی خیر هدایت می‌کند. بدین‌سان، فایده‌مندی به چیزی بدل می‌شود که عقل دیگر حق تعریف یا داوری دربارهٔ آن را ندارد، بلکه تنها باید در خدمتش باشد. عقل، از داوربودن به خدمت‌کاربودن فروکاسته می‌شود و دستورات خود را از امیال می‌گیرد. افزون بر این، افکار عمومی جای وجدان را به‌عنوان حاکم بر اندیشه‌ها می‌گیرد، زیرا انسان همواره اندیشه‌های خود را تابع نوعی نظارت برتر می‌کند، خواه از حیث ارزش، خواه از حیث قدرت. این همان جایی است که امروز در آن قرار داریم. همه‌چیز به‌سوی فایده‌مندی جهت‌گیری شده است، بی‌آن‌که کسی به تعریف آن بیندیشد؛ افکار عمومی فرمان‌روایی می‌کند، چه در روستای دانشمندان و چه در ملت‌های بزرگ. گویی به عصر پروتاگوراس و سوفسطاییان بازگشته‌ایم؛ عصری که هنر اقناع — که معادل امروزی‌اش شعارهای تبلیغاتی، آگهی‌ها، گردهمایی‌های تبلیغاتی، مطبوعات، سینما و رادیو است — جای اندیشه را گرفت.»

[…]

«نگهبانان رسمی ارزش‌های معنوی اجازه داده‌اند این ارزش‌ها فروبپاشند… در دورهٔ اندوه و تحقیر که پیشاپیش وارد آن شده‌ایم و شاید بسیار طولانی باشد، تنها امید ما برای بازیابی آنچه از دست داده‌ایم این است که با تمام جان احساس کنیم بدبختی‌مان تا چه حد سزاوار بوده است… وقتی کسی خود را چون برده‌ای در بازار عرضه می‌کند، چه شگفت اگر اربابی بیابد؟»

این جملهٔ پایانی تا چه اندازه سرشار از اندوهی معنادار است؛ چراکه در دهه‌های پس از نگارش این مرثیهٔ وی، فرهنگ بیش‌ازپیش مطیع تجارت شده است. در واقع، همین کتاب — مجموعه‌ای از درخشان‌ترین، شورانگیزترین و روح‌نوازترین اندیشه‌های قرن گذشته — اکنون کاملاً نایاب است، احتمالاً زیرا در مقطعی ناشران تشخیص داده‌اند که بیرون از جمع اندکی از ما که حاضریم بهای گزافی برای معدود نسخه‌های باقی‌مانده بپردازیم، «بازاری» برای این ایده‌ها وجود ندارد.

اگر خوش‌اقبال باشید و یکی از آن نسخه‌های گران‌بهای On Science, Necessity and the Love of God را بیابید — شاید کتابخانهٔ محلی‌تان یاری‌تان کند — هم‌زمان بی‌نهایت از اندیشه‌های ماندگار وی شادمان خواهید شد و بی‌نهایت از پیشگوییِ خودتحقق‌بخش نهفته در یکی از آن‌ها اندوهگین. آن را با نوشته‌های وی دربارهٔ چگونگی بهره‌بردن از رنج و چگونه انسانی کامل‌بودن همراه کنید.

توضیحات تکمیلی
وزن500 گرم
نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در باب علم: ضرورت و عشق به پروردگار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *