در حال نمایش 2 نتیجه

نمایش 9 24 36

بیلی

35,000 تومان
   آنا گاوالدا

   شهرزاد ضیایی

آنا گاوالدا در سال 1970 در محله بولین پاریس به دنیا آمد. پدر و مادرش از آن پاریسی های اصیل بودند و شغل آبا و اجدادی شان یعنی نقاشی روی ابریشم را دنبال می‌كردند. آنا روزگار كودكی اش را با سه خواهر و برادرش در محیطی آرام سپری كرد، وقتی 14 ساله شد پدر و مادرش هر یك دل در گرو آدم تازه یی بستند و بچه ها را به خاله ها و عمه ها سپردند و ماهانه پولی برای نگهداری شان به قوم و خویش ها می‌فرستادند. برای همین هم آنا گاوالدا از 14 سالگی اش نزد خاله اش زندگی كرد،خاله یی كه خود سیزده بچه داشت و در واقع خانه اش شبیه یك پانسیون بود. قبل از اینكه راهی سوربن شود، آن هم با یك بورس تحصیلی كه در واقع از سر شانس به دست آمده بود، كارهای زیادی انجام داد، پیش خدمت، فروشنده، كارگر گل فروشی همه و همه شغل هایی بود كه آنا از كار كردن در این مشاغل هیچ ناراحت نیست و حالامی‌بیند كه چقدر در داستان نویسی این كارها به كارش آمده اند. او با خنده درباره روزهایی كه در گل فروشی كار می‌كرد، می‌گوید «...زندگی را همانجا یاد گرفتم، توی گل فروشی. دسته گل های كوچك برای همسران و دسته گل های بزرگ برای معشوقه ها...» معتقد است آوارگی در روزگار كودكی و جوانی سبب شد دیگر آدم ها برایش شخصیت نباشند، بلكه حالاتوانایی این را دارد كه آنها را در تیپ های مختلف بگنجاند و از این رهگذر همه را بشناسد، اما معتقد است همین باعث شده كه مطمئن شود آدم های متفاوت دیگر نیست در جهان هستند. كمی‌ بعد در اوج جوانی با یك دامپزشك ازدواج می‌كند.

کتاب بیلی پرفروش‌ترین رمان سال 2015 در فرانسه بوده و تاکنون به 25 زبان دنیا ترجمه شده است. این اثر یكی از محبوب‌ترین كتاب‌های چاپ شده در سال‌های اخیر است.

داستان رمان جدید آنا گاوالدا ، روایت دو جوان به نام های فرانک و بیلی است كه در گردنه‌ای در رشته کوههای «ساون» گرفتار شده اند؛ رمان تلنگری است استادانه از قرن حاضر پاریس و داستان‌های غیرمنتظره روابط دوستانه. با تاریک شدن هوا، بیلی داستان‌هایی درباره زندگی شان تعریف می‌كند تا خودش و فرانک را آرام كند و این روایت ها بصورت متناوب ادامه پیدا می کند.

قسمتی از کتاب بیلی :

با کینه به هم نگاه می کردیم. او ، حتما” به خاطر این که همه چیز تقصیر من بود و من ، به خاطر این که هیچ دلیلی نمی دیدم که این طور نگاهم می کند. کارهای احمقانه. از وقتی که آشنا شده بودیم بارها تمام آن کارها را انجام داده بودم و او همیشه از آن ها لذت می برد و به لطف این کارهای من کلی می خندید. او نباید فقط به این دلیل که این بار قرار بود همه چیز بد تمام شود، مرا سرزنش می کرد.

لعنتی ، از کجا بادی می دانستم؟

گریه می کردم.

چشمانش را بست و زیر لب غرولند کرد:

حالا په شده؟ احساس گناه می کنی؟ نه ، من چقدر احمق هستم…. تو ، گناه …. ؟

خسته تر از آن بود که از دستم عصبانی شود. انرژی نداشت. بعلاوه ، کار بیهوده ای بود. در ین زمینه همیشه با هم  هم نظر بودیم:

گناه … حتی نمی دانم چطور نوشته می شود.

ته شکافی گیر کرده بودیم که از لحاظ جغرافیایی بسیار ناهموار بود. یک نوع سرازیری صخره ای در پارک ملی ساون ، جایی که نه موبایل آنتن می داد، نه حتی گله گوسفند از آنجا عبور می کرد، چه برسد به آن چوپان؛ و یچ کس هیچ گاه ما را پیدا نمی کرد. بازویم حسابی ضرب دیده بود اما هنوز می توانستم دستم را تکان بدهم در حالی که کاملا مشخص بود که تمام بدن او آسیب دیده است.

لمس بشر

39,000 تومان
نویسنده: میچ آلبوم مترجم: شهرزاد ضیایی