زندگی و سرنوشت یک آدم فروش
جویس کارول اوتس
مترجم : آرتوش بوداقیان
شب زمان ایدهآلی برای شروع سفری طولانی، آن هم به تنهایی، نیست ولی تو بهشدت مشتاق فراری، فرار از نیاگارای جنوبی! هوای اینجا برایت سنگین است و نفسکشیدن مشکل! چرا؟ چون در اینجا سر سوزنی بیشتر با کشتهشدن فاصله نداشتی. از شدت لگدکوبشدن نزدیک بود از هوش بروی. آنگاه که نقش زمین شدی و پوتینهای سنگین برادرت سر و گلو و پایینتنهات را خرد میکردند او شاید داشت دقیقاً ادای کسانی را درمیآورد که در زندان همین بلا را بر سرش آورده بودند.
زوال خانواده دلیان
امیل مانو
ترجمه: آرتوش بوداقیان
«...بيش از بيست سال بود كه خانوادۀ دليان با مجتمع عظيم كشاورزي شان خار چشم مردم ده بودند. خودشان را همه كاره و به روايتي صاحب اختيار ده مي دانستند. جان مردم از دست اين خانواده به لبشان رسيده بود. در مواقعي كه دهقانان به پول احتياج داشتند، آنها به بهانۀ كمك و دستگيري از روستاييان تنگدست در مقابل سفتۀ بدون سررسيد به آنان پول قرض ميدادند و بعداً هنگامي كه در مي يافتند دهقانان براي بازپرداخت قرضشان پولي در بساط ندارند، سفته هايشان را به اجرا مي گذاشتند و از اين طريق زمين هاي مزروعي ده را يكي پس از ديگري تصاحب مي كردند. زمين هاي دولتي نيز از دست درازي آنها مصون نبود. بدين ترتيب ثروت خانوادۀ دليان روز به روز انباشه تر مي شد و نفوذشان نيز روز به روز بالا مي گرفت. دهبان ها هميشه از بين ايادي آنها انتخاب مي شدند، بخشدارها و فرماندارها با آنها ارتباطي نزديك داشتند و مرتباً مهمانشان بودند و پليس نيز هر گاه لازم مي شد يكي از دهقانان سركش را دستگير كند نخست با آنها مشورت مي كرد... . اما اين آخر ماجرا نيست...».