آنجا که ایمانم را رها کردم
ژروم فراری
ترجمه: بهمن یغمایی و محمد هادی خلیل نژادی
ژروم فراری نویسنده آرژانتینی دغدغه سیاست دارد. رمان « آنجا که ایمانم را رها کردم » داستان سیاسی است. رو در رویی شکنجه گر و شکنجه شده در زندان سیاسی با مامور امنیتی . فراری لحظات این تقابل و کنش انسان ها را در شرایط مختلف به استادی ترسیم کرده است و خواننده را همراه خود به هزار توی درونی آدم ها می کشاند تا تصویر « ایستادگی و تسلیم و بر عقیده پای فشردن و یا از دست رفتن باور » را به زیبایی در برابر خواننده قرار دهد. فراری نویسنده توانایی از آمریکا لاتین است که ادبیات غنی آن در سال های اخیر در بین خوانندگان فارسی زبان علاقمندان جدی داشته است و نویسندگان این منطقه توانسته اند به خوبی در دل ایرانیان جای خود را باز کنند.
ایلانو در آتش
خوان رولفو
مترجمان: بهمن یغمایی، محمدهادی خلیل نژادی
خوآن رولفو مکزیکی نویسندگی را از سال ۱۹۴۰ شروع کرد و اولین رمانش را از بین برد. در سن ۳۵ سالگی مجموعهٔ ۱۵ داستان کوتاه به نام «دشت سوزان» یا ایلانو در آتش را منتشر کرد: چشماندازی بیرحمانه از دنیای پیرامونش، دختری که مجبور به روسپیگری میشود، شوهری قرمساق که در سفری زیارتی میمیرد و مردمی که فقر آنها را از پا انداختهاست. در سال ۱۹۵۳ شروع به نوشتن رمان «پدرو پارامو» کرد.
گابریل گارسیا مارکز گفتهاست که بعد از نوشتن چهار کتاب اولش، به عنوان یک رماننویس احساس کرد که متوقف شدهاست و کشف کتاب «پدرو پارامو» در سال ۱۹۶۱ زندگی او را تغییر داد و مسیر تألیف شاهکارش، «صد سال تنهایی» را به او نشان داده و هموار کرد. مارکز دربارهٔ تمام آثار انتشار یافتهٔ رولفو میگوید: «نوشتههایی که به ۳۰۰ صفحه هم نمیرسند و معتقدم به همان حجم و ماندگاری آثار سوفوکل است.»
تصویرها
ژروم فراری
ترجمۀ بهمن یغمایی و ستاره یغمایی
تصویرها آخرین کتاب ژروم فراری است که در اوت سال 2018 نوشته شده است. رمانی شگفت انگیز به شکل موسیقی یا سمفونی مردگان در رثای مرگ زن جوانی است که حرفه اش خبرنگاری و عکاسی بوده است.
رمان بسیار شاعرانه و پرمحتواست و در آن زندگی کوتاه این زن جوان را در تاریخ عکس های جنگی تعقیب می کند.
تصویرها واقعیت فراموش شده ای را بیان می کند که تاریخ را می سازد. تاریخی که برای زنده نگه داشتن باید خاطرات در آن زنده بمانند، زیرا این تنها راهی است که اجازه نمی دهد تاریخ تکرار شود.
چالش انسان با هستی (هنگامی که دست از شناخت جهان بر می داریم)
بنیامین لاباتوت
ترجمه: بهمن یغمایی
مقالههای داستانی؟ داستانهای مقالهگونه؟ رمانی غیرداستانی؟ بهترین روش برای طبقهبندی کاوش اعتیادآور لاباتوت در مفاهیم ریاضی و علمی و خالقان آنها چیست، از ورنر هایزنبرگ و اروین شرودینگرِ رقیب تا آلن تورینگِ رنجکشیده و الکساندر گروتندیکِ نابغهٔ گوشهگیر؟ شاید بهتر باشد که دست از دستهبندی برداریم و صرفاً در کتابی غوطهور شویم که غرابت و اهمیت دستاوردهای بنیادین علمی دو قرن گذشته، و بهایی را که برای سلامت عقل به همراه داشتند، به تصویر میکشد.
خاطرات یک بازمانده
دوریس لسینگ
بهمن یغمایی و دينا كلباسي اناركي
يك رمان پادآرمانشهري از برنده جايزه نوبل كه در سال 1974 منتشر شد.
دوریس می لسینگ (به انگلیسی: Doris May Lessing) (زاده ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹ — درگذشته۱۷ نوامبر ۲۰۱۳) نویسندهٔ صوفی و فمینیست انگلیسی و برنده جایزه ادبیات نوبل در سال ۲۰۰۷ میلادی بود. او یازدهمین زن برنده جایزه نوبل ادبیات و مسنترین برنده این جایزه (هنگام دریافت) بود.
خروس طلایی و نوشته های دیگر
خوان رولفو
ترجمه: بهمن یغمایی، ستاره یغمایی
خوان رولفو که به عنوان یکی از نویسندگان متعهد و آگاه نسبت به مسائل زندگی در مکزیک شناخته میشود، “خروس طلایی” را در نیمه اول قرن بیستم به تحریر درآورد.
این رمان کوتاه رسالهای است آشکارا سیاسی.
درواقع رولفو از اشاره به لحظات مربوط به زمان وقوع داستان خودداری میکند تا تحت تاثیر رئالیسم جادویی، ذهن مخاطب را معطوف به چشم انداز جامعهای کند که در حال زوال است.
اما دلایل موجهی وجود دارد که تصور میرود ماجرای خروس طلایی در سالهای پس از انقلاب در مکزیک روی داده باشد که هنوز وزنهی سنگینی از فقر و بیعدالتی، بر زندگی مردم فشار میآورد.
بیزاری و تنفر رولفو از خشونت با به تصویر کشیدن بازیهای قمار دیده میشود. جنگ خروس در این داستان به طور آشکار اهمیت داشته و نویسنده عنوان کتاب را از جوجه خروس کوچک اما بیباکی عاریت گرفته که میخواهد سرنوشت صاحبش را تغییر دهد.
رمان رولفو رمان سادهای نیست. گذاری است در دنیای سیاه قماربازها و جشنهای منطقه “باخیو”ی مکزیک، و به خواننده این امکان را میدهد که واقعه را در لحظات گوناگونی از تاریخ مکزیک تصویر سازی کند.
دانشمند ناشناخته
پاتریک دوویل
بهمن یغمایی و محمدهادی خلیل نژادی
رمان تازه و ٢٣٠ صفحهای پاتریک دوویل درباره "الکساندر یرسین" دانشمند سوئیسی فرانسوی است. دوویل، که سال ١٩٥٧ به دنیا آمده، نویسنده چندین کتاب و همچنین رئیس خانه نویسندگان خارجی و مترجمان "سن نازر" در نزدیکی شهر نانت است. این نویسنده در کتاب جدیدش، زندگی الکساندر یرسین، یکی از محققان انستیتو پاستور را به صورت داستانی نوشته است.
یرسین، کسی بود که عامل بیماری طاعون را کشف کرد؛ او در سال ۱۸۹۴، در حالی که طاعون در شهر هنگکنگ شایع شده بود، به آنجا سفر کرد تا دربارهٔ این بیماری تحقیق کند و تحقیقاتش در این سفر به کشف عامل طاعون منجر شد.
او درباره چگونگی آشناییاش با یرسین میگوید: «همه محققان انستیتو پاستور را از خیلی وقت پیش میشناسم؛ من درباره آنها برای یک کتاب دیگرم تحقیق کرده بودم. حوزه مطالعاتی من به دوران بعد از سال ١٨٦٠ تا امروز مربوط میشود.»
پاتریک دوویل برای نوشتن رمانش که «طاعون و وبا» نام دارد، به تمام نامههای الکساندر یرسین که در انستیتو پاستور نگهداری میشود دسترسی پیدا کرده است.
مرثیه ای برای آرژانتین
پاتریسیو پرون
ترجمه: بهمن یغمایی
رمان «مرثیه ای برای آرژانتین» یا «روح پدرم در باران صعود می کند» اثر پاتریسیو پرون، اثری میانرشتهای و چندلایه است که مرز میان رمان، خاطره، گزارش تاریخی و تأمل فلسفی را عمداً مخدوش میکند. این کتاب نه صرفاً روایتی داستانی، بلکه کاوشی در حافظهٔ فردی و جمعی، رابطهٔ پدر و پسر، و زخمهای حلنشدهٔ تاریخ سیاسی آرژانتین است. راوی، نویسندهای جوان و بیمار، پس از سالها تبعید خودخواسته به زادگاهش بازمیگردد تا هم با بیماری جسمیاش روبهرو شود و هم با گذشتهای که همواره از آن گریخته است؛ گذشتهای که در چهرهٔ پدر، دوستان پدر و نسل ناپدیدشدگان دوران دیکتاتوری نظامی تجسم یافته است.
هستهٔ اصلی رمان بر مفهوم «حافظهٔ ناقص» استوار است. راوی با اسناد، نامها، روایتهای نیمهتمام و سکوتها مواجه میشود، اما هیچگاه به حقیقتی کامل دست نمییابد. پرون آگاهانه از روایت خطی و شفاف پرهیز میکند تا نشان دهد تاریخ، بهویژه تاریخی آغشته به خشونت دولتی و ناپدیدشدگی، همواره تکهتکه، مبهم و پر از خلأ است. پدر، نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ او انسانی است گرفتار ترس، سکوت و سازش، و همین امر باعث میشود رابطهٔ پدر و پسر به مسئلهای اخلاقی و فلسفی بدل شود: آیا سکوت برای بقا قابل توجیه است؟ و آیا نسل بعد حق دارد نسل پیشین را داوری کند؟
از نظر سبکی، رمان بهشدت مینیمالیستی، سرد و گاه گزارشی است. جملات کوتاه، فاصلهگذاری عاطفی و لحن خنثی، بازتابی از ناتوانی راوی در برقراری رابطهای صمیمی با گذشته است. این بیاحساسی ظاهری، در واقع پوششی برای اندوه عمیق و خشم فروخورده است. باران، بیماری، سفر و بایگانی اسناد همگی استعارههایی از وضعیت ذهنی راویاند: حرکتی مداوم بدون رسیدن به پاکی یا رهایی کامل.
یکی از مضامین برجستهٔ رمان، ناتوانی ادبیات در بازنمایی کامل فاجعه است. پرون بارها به شکست زبان اشاره میکند؛ گویی نوشتن نه راهی برای درمان، بلکه شکلی از اعتراف به نابسندگی است. با این حال، همین نوشتنِ ناتمام و مردد، تنها راه مقاومت در برابر فراموشی معرفی میشود. ادبیات در این رمان نه ناجی است و نه شاهدی بیطرف، بلکه کنشی شکننده برای ثبت آن چیزی است که در آستانهٔ محو شدن قرار دارد.
در نهایت، «روح پدرم در باران صعود می کند» رمانی دربارهٔ بازگشت نیست، بلکه دربارهٔ ناتوانی از بازگشت است؛ بازگشت به خانه، به پدر، به تاریخ و به خود. پرون نشان میدهد که گذشته نه حل میشود و نه دفن، بلکه همچون روحی سرگردان در زمان حال نفوذ میکند. این رمان اثری عمیقاً ضدنوستالژیک، اخلاقی و سیاسی است که خواننده را وادار میکند با پرسشهایی دشوار دربارهٔ مسئولیت، حافظه و نقش فرد در برابر خشونت تاریخی روبهرو شود.