غریبهای در خانه
شاري لاپنا
ترجمه: عباس زارعی
چرا بايد از خانهاي كه دوستش داري فرار كني؟ منتظر شوهر محبوبت هستي تا از سر كار برگردد. مشغول آماده كردن شام هستي، منتظري كه همسرت بيايد و از امروزش بگويد. اين آخرين چيزي است كه به خاطر ميآوري... در بيمارستان به هوش ميآيي، نميداني چرا آنجا هستي. ميگويند ديوانهوار و با سرعتي سرسامآور در خطرناكترين منطقه شهر رانندگي ميكردهاي و تصادف كردي. پليس به تو شك دارد، اما همسرت باور نميكند خلافي از تو سر زده باشد... و خودت... نميداني چه چيزي را بايد باور كني...