مرگ آشیل
بوریس آکونین
ترجمه: محمد قمری حبشی
در سال ۱۸۸۲، پس از شش سال سفر و ماجراجویی در خارج از کشور، اراست فاندورین، دیپلمات و کارآگاه سرشناس، به مسکو، در قلب روسیهٔ مادر، بازمیگردد. بازگشت او به مسکو ابداً آرام نیست. در هتلی که او و ملازم وفادار اما گستاخش، ماسا، در آن اقامت دارند، ژنرال میشل سوبولف («آشیل» در میان مردم)، دوست قدیمی و قهرمان جنگیِ فاندورین، مرده در صندلیاش یافته میشود؛ ظاهراً بر اثر سکتهٔ قلبی. اما فاندورین به علتی غیرطبیعی مشکوک میشود. شکهای او او را به اتاق خواب زنی زیبا و خواننده به نام واندا میکشاند - زنی که «دقیقاً یک روسپی» نیست. بهظاهر، ژنرال آخرین نفسهای خود را در بستر واندا کشیده است...