نمایش همه 6 نتیجه

نمایش 9 24 36

آسیب نرسان

تومان 220,000

نويسنده: هنری مارش

مترجم: مهرداد بازياری

هنری مارش، جراح مغز و اعصاب برجسته، با شفقت و صراحت شگفت‌انگیزی، لذت شدید عمل، پیروزی‌های عمیقاً تکان دهنده، بلایای دلخراش، پشیمانی‌های وحشتناک و لحظات طنز سیاه را که مشخصه زندگی یک جراح مغز است، آشکار می‌کند. آسیب نرسان بینش فراموش نشدنی را در مورد درام های انسانی بی شماری که در یک بیمارستان شلوغ مدرن رخ می دهد، ارائه می دهد. مهمتر از همه، این درس نیاز به امید در مواجهه با سخت ترین تصمیمات زندگی است.

اشتباه در ستاره های بخت ما

تومان 0

جان گرین

ترجمه: مهرداد بازیاری

بنا به گفته گرین عنوان اصلی کتاب برگرفته از نمایشنامه ژولیوس سزار شکسپیر است: «خطا، بروتوس عزیز، از ستارهٔ بخت ما نیست / بلکه از خود ماست که دون‌پایه مانده‌ایم». کمی بعد از اعلام عنوان کتاب توسط گرین، این کتاب در صدر لیست پیش فروش سایت آمازون قرار گرفت، گرچه در آن زمان حتی طرح روی جلد و گفتار پشت جلد هم مشخص نشده بود.

هزل گریس لنکستر شانزده ساله سه سال است که از سرطان رنج می‌برد، اما توانسته با استفاده از دارویی جدید به ثبات برسد. به توصیه والدینش به جمع گروهی می‌پیوندد که در آن کودکان سرطانی شرکت دارند. در آنجا با آگوستوس واترز آشنا می‌شود، که به خاطر سرطان استخوان یکی از پاهایش را از دست داده‌است. این دو اوقات زیادی را با هم می‌گذرانند و روابط‌شان به مرور نزدیک‌تر می‌شود. اما هزل سعی می‌کند آگوستوس را تا آنجا که می‌تواند از واقعه مرگ زودهنگام خود مصون نگه دارد – او خودش را همچون نارنجک می‌بیند که بالاخره منفجر خواهد شد و هرکسی که در نزدیکی اوست را زخمی خواهد کرد – و تصمیم می‌گیرد دیگر با آگوستوس ارتباطی نداشته باشد.

آرزوی قلبی هزل ملاقات با نویسنده کتاب محبوبش، پیتر ون هوتن، است که در حال حاضر در آمستردام زندگی می‌کند. با کمک آگوستوس و پس از مجادله بسیار با والدین و پزشکانش بالاخره موفق می‌شود راهی این سفر شود.

ملاقات با نویسنده اما آن‌طور که خودش تصور می‌کرد پیش نمی‌رود. در طول کتاب اتفاق‌های غیرمنتظره‌ای می‌افتد که سرنوشت آگوستوس و هزل را برای همیشه عوض می‌کند.

جلاد

تومان 299,000

پر لاگرکویست

ترجمه: مهرداد بازیاری

قصر شیشه ای

تومان 0

   جینت والز

   مهرداد بازیاری

اين كتاب به مدت 7 سال پرفروش نيويورک تايمز بوده است.

قصه کتاب “قصر شیشه‌ای” قصه خانواده‌ای سرگردان است که گاه توی خانه‌های پیش ساخته زندگی می‌کنند، گاه بیابان و گاه آواره جای دیگری هستند. پدر و مادرِ راوی اعتقاد چندان به قواعد مرسوم در جامعه ندارند و به کل معتقدند همه چیز قرار است درست پیش برود، برای همین هراسی ندارند که دختر سه ساله‌ای که حالا راوی این قصه است با همان سن اندک سوسیس بپزد، با آتش بازی کند یا در موقعیت‌های خطرناک دیگر قرار بگیرد.

مادر، یک نقاش است که در بی فکری دست شوهرش را از پشت بسته، و مرد خانواده یا همان پدر پیر، یک دائم الخمر که به همه چیز فکر می‌کند جز سامان دادن به خانه و خانواده و کسب درآمد. آرزوی او ساختن یک قصر شیشه‌ای وسط بیابان است. یک قصر شیشه‌ای که به واسطه استفاده از انرژی خورشیدی نیروی الکتریکیِ وسایل سرمایشی و گرمایشی خانه‌ی ایده‌آل‌شان را تامین کند. برای همین هم، می‌خواهد اول یک طلایاب بسازد و بعد با بچه‌های کوچکش بیفتد دنبال طلا. می‌بینید: خیلی همه چیز قاتی پاتی است. انگار توی جهان داستان “قصر شیشه‌ای” هیچ کس رفتار معقول ندارد. اصلا در همان آغاز داستان مادر راوی در حال جمع کردن آشغال از سطل آشغال است. راوی - جینت والز یا همان دختر خانواده- که در فصل نخست داستان یک خانم جاافتاده‌ی ثروتمند و صاحب یک زندگی تر و تمیز است با او یک قرار می‌گذارد، تا بلکه به او کمک کند. مادرش می‌گوید به جای خجالت کشیدن از نحوه زندگی پدر و مادرش به نوع زندگی آن‌ها احترام بگذارد و آن‌ها را درک کند. شاید باید اسم این نوع زندگی را گذاشت، زندگی یِلخی و کولی وار؛ زندگی‌یا که به هیچ صراط اجتماعی‌ای مستقیم نیست. از فصل بعد جینت والز یا شخصیت دخترِ خانواده شروع به نقل خاطراتی می‌کند که  اصلا خاطرات معمول و سرراستی به حساب نمی‌آیند.

مایا

تومان 0

نویسنده: یاستین گوردر

مترجم: مهرداد بازیاری

وقتی بیرون بودی

تومان 600,000

نويسنده : مگ کسینجر

مترجم : مهرداد بازیاری

از مگ کسینجر، روزنامه‌نگار برندهٔ جوایز معتبر، خاطره‌نگاری‌ای تکان‌دهنده از خانواده‌ای که زیر فشار بیماری‌های روانی در محاصره بوده‌اند؛ همراه با تحلیلی تیزبین از نظام‌هایی که در حمایت از آن‌ها ناکام ماندند، و در عین حال گواهی بر عشقی که آن‌ها را زنده نگه داشت.

مگ کسینجر که در دههٔ ۱۹۶۰ در حومهٔ شیکاگو بزرگ شد، خانواده‌اش در ظاهر زندگی‌ای رؤیایی داشتند. با هشت فرزند و دو والد مهربان، خانوادهٔ کسینجر سرشار از گرما، شلوغی و انرژی بود. چه روزهای تابستان را در ساحل دریاچهٔ میشیگان می‌گذراندند، چه با شتاب از پیست‌های اسکی پایین می‌آمدند یا با چالش‌های مدرسهٔ کاتولیک خود دست‌وپنجه نرم می‌کردند، آن‌ها خوب بلد بودند چگونه زندگی را با تمام وجود تجربه کنند.

اما پشت درهای بسته، واقعیتی بسیار خشن‌تر جریان داشت: مادری که به‌شدت تحت درمان دارویی بود و بارها به دلیل اضطراب و افسردگی بستری می‌شد؛ پدری شیدا و ناپایدار که گاه به خشونت گرایش داشت؛ و کودکانی گرفتار اختلال دوقطبی و افسردگی، که دو تن از آن‌ها در نهایت دست به خودکشی زدند. با این حال، خانوادهٔ کسینجر همواره با شوخ‌طبعی تلخ همیشگی‌شان و با یک قانون نانوشته با جهان روبه‌رو می‌شدند: «هرگز درباره‌اش حرف نزن.»

کتاب «وقتی بیرون بودی» در آغاز روایت شخصی رنج‌های یک خانواده است، اما به‌تدریج افق خود را گسترش می‌دهد؛ جایی که کیسینگر نشان می‌دهد چگونه تراژدی‌های کودکی، مسیر حرفه‌ای او را در روزنامه‌نگاری شکل داد—مسیرى متمرکز بر افشای ناکارآمدی نظام مراقبت از سلامت روان در آمریکا. این کتاب با ترکیب صمیمیت خاطره‌نگاری و دقت روزنامه‌نگاری تحقیقی، به پیامدهای شرم، ویرانی ناشی از سیاست‌گذاری‌های معیوب عمومی، و امیدی که درمان‌های نوین به همراه دارند می‌پردازد.

این اثری قدرتمند، صریح و سرشار از طنزی غیرمنتظره است؛ داستانی از عشق و تاب‌آوری یک خانواده در برابر فقدانی عظیم.