نمایش همه 3 نتیجه

نمایش 9 24 36

فریاد خاموش

تومان 700,000

نویسنده: کنزابورو اوئه

مترجم : فرزان سجودی

رمان حاضر که برنده جایزه نوبل ادبی 1994شده، اثر نویسنده ژاپنی، ((کنزا بورواوئه)) است .در این رمان، ضمن دارا بودن جنبه‌های روانشناختی، خاطرات خانوادگی با نوعی روایت پردازی سیاسی ادغام شده است. نویسنده در رمان حاضر، ناتورالیسم را با عالم خیال تلفیق می‌کند و شرح زندگی خود را با دنیای داستان و بازسازی تاریخ با آمیزه‌ای از وقایع زندگی شخصی نشان می‌دهد. اوئه به شدت در آثارش تحت تاثیر ادبیات و نظریه‌های ادبی كشورهای فرانسه و آمریكا قرار گرفته و موضوعات سیاسی، اجتماعی و فلسفی زيادی نیز در آثارش منعكس شده است.

تصویرسازی‌های قوی این نویسنده از جهان و عناصر آن، نكته بارز آثار اوئه است؛ جهانی كه در آن زندگی و افسانه با هم درمی‌آمیزند و تصویری نگران‌كننده از شرایط اسفبار زندگی انسان‌ها در عصر حاضر ارایه می‌دهند. وی بعد از اینكه متوجه شد برنده جایزه ادبی نوبل شده گفت: «من درباره منزلت بشریت می‌نویسم.» برنده جایزه ادبی نوبل سال 1994 در دوران مختلف زندگی‌اش، نوشتن درباره موضوعات مختلف را تجربه كرد و از این لحاظ هم می‌توان داستان‌هایش را دسته‌بندی كرد. وی خود را نویسنده‌ای كاملا ژاپنی می‌داند و در آثارش همیشه خواسته كشور، اجتماع و احساسات مردم كشورش را به جهانیان بشناساند. با این حال وی معتقد است بین آنچه او می‌نویسد با ادبیات كلاسیك ژاپن تفاوت زیادی وجود دارد.

گریه ی آرام

تومان 0

کنزابورو اوئه

مترجم: سید حبیب گوهری راد

«گریه آرام» اثر «کنزا بورو اوئه» نویسنده معاصر ژاپنی و برنده جایزه نوبل ادبیات 1994 نمونه‌ای از رمان مدرن است که جنبه‌های روانشناختی غنی و پرمحتوایی دارد. زمان در این رمان نامشخص است و مرزی میان حال، گذشته و آینده وجود ندارد. وقایع همگی بر حسب سیلان ذهن راوی بیان می‌شود. راوی رمان «میتسو» مردی است متاهل که یک کودک آسایشگاهی دارد. او دچار گم‌شدگی هویت شده و با روایت ماجراهای مختلفی زندگی پیچیده انسان‌های سردرگم در این مدرنیته پرهیاهو را به تصویر می‌کشد.

چند جمله ای از کتاب:
برای اولین بار طی این چند ماه سرم را زیر پتو بردم و بوی گرم تن خودم را به ریه ها فرستادم؛ انگار که آدم ژرفای خودش را ببوید. یک مهره دار بودم به طول یکصد و هفتاد سانتیمتر که سرم را درون روده هایم فرو برده بودم تا حلقه ی ساده ی جسم خودم را ببندم. انگار که درد اندک بدنم و حس خالی وجودم به یک نوع احساس ناشناس و پرگناه لذت تبدیل شده بود، لذت این که از شر نگاه دیگران رها هستم. حس می کردم شاید با این احساسات حتی باردار شوم و مانند پست ترین موجودات به تولیدمثل از راه تقسیم سلولی دست یابم. در حالی که با ناراحتی نفس می کشیدم، سرم را زیر پتوی گرم، تاریک و بدبو نگه داشتم و تلاش کردم تصویر خودم را که خفه شده ام در ذهن بازسازی کنم، با سری به رنگ قرمز...