زندگی بر روی میسی سیپی
مارک تواین
ترجمه: ابوالقاسم حالت
«زندگی بر روی میسیسیپی» (۱۸۸۳) خاطراتی است از مارک تواین دربارهی دوران جوانیاش بهعنوان ناخدای قایق بخار در رودخانهی میسیسیپی، پیش از جنگ داخلی آمریکا. این کتاب همچنین نوعی سفرنامه است که ماجرای سفر دوبارهی تواین را، سالها پس از جنگ، از سنت لوئیس تا نیواورلئان روایت میکند.
کتاب با شرح کوتاهی از تاریخ این رودخانه، آنگونه که اروپاییان و آمریکاییان گزارش کردهاند، آغاز میشود؛ از جمله اشاره به هرناندو د سوتو، کاوشگر اسپانیایی که در سال ۱۵۴۲ به آن منطقه رسید. سپس تواین خاطرات دوران شاگردیاش را در شغل راهبری کشتی بخار با طنز و علاقه فراوان بازگو میکند. او زیر نظر ناخدای باتجربهای به نام هورِیس ای. بیکسبی آموزش میبیند. این بخش از کتاب نخستینبار در سال ۱۸۷۶ با عنوان «روزگار قدیم در میسیسیپی» منتشر شده بود. با آنکه تواین در واقعیت هنگام شروع آموزش ۲۱ ساله بود، برای جذابیت داستانی، خود را پسرکی کمتجربه و تازهکار معرفی میکند که «از خانه فرار کرده» تا بخت خود را در رودخانه بیازماید، و سادهلوحیاش را بهتصویر میکشد.
در نیمهی دوم کتاب، تواین روایت سفر خود در سالهای بعد را از سنت لوئیس تا نیواورلئان بیان میکند. او در این مسیر از رقابت راهآهنها، شهرهای جدید و بزرگ، و نیز از طمع، سادهلوحی مردم، تراژدیها، و معماری بد سخن میگوید. برخی از داستانهای او احتمالاً اغراقآمیز یا ساختهی ذهن خلاقش هستند.
ساموئل لنگهورن کلمنز (۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ – ۲۱ آوریل ۱۹۱۰) که بیشتر با نام قلمیاش مارک تواین شناخته میشود، نویسنده، طنزنویس، کارآفرین، ناشر و سخنران آمریکایی بود. از جمله رمانهای مشهور او میتوان به ماجراهای تام سایر (۱۸۷۶) و دنبالهاش ماجراهای هاکلبری فین (۱۸۸۵) اشاره کرد؛ کتابی که اغلب از آن با عنوان «رمان بزرگ آمریکایی» یاد میشود.
تواین در هانیبال، میزوری رشد کرد؛ شهری که بعداً الهامبخش فضای رمانهای تام سایر و هاکلبری فین شد. او ابتدا بهعنوان شاگرد چاپچی کار کرد و بعداً حروفچین شد و در روزنامهی برادرش، اریون کلمنز، مقاله نوشت. سپس به شغل راهبری قایق بخار روی رودخانهی میسیسیپی روی آورد و بعد به غرب رفت تا به برادرش در نوادا بپیوندد. او به شوخی از شکستهایش در کار معدنکاری یاد میکرد و در نهایت وارد عرصهی روزنامهنگاری شد.
داستان طنزآمیز او با عنوان قورباغهی جهندهی مشهور شهرستان کالاوراس در سال ۱۸۶۵ منتشر شد که برگرفته از داستانی بود که در هتل آنجلز شنیده بود، جایی که مدتی بهعنوان معدنکار حضور داشت. این داستان برای او شهرتی جهانی به همراه آورد و حتی به زبان یونانی باستان ترجمه شد.
طنز و کنایههای او، چه در نثر و چه در سخنرانی، تحسین منتقدان و همعصرانش را برانگیخت. او با رؤسای جمهور، هنرمندان، صنعتگران و حتی خاندان سلطنتی اروپا دوستی داشت. تواین درآمد زیادی از کتابها و سخنرانیهایش بهدست آورد، اما سرمایهگذاریهایی انجام داد که بیشتر داراییاش را از بین برد؛ از جمله در دستگاه چاپ مکانیکی پیچیدهای به نام پیج کامپوزیتر که بهدلیل پیچیدگی و نقص عملکرد شکست خورد.
او در نهایت اعلام ورشکستگی کرد، اما بعدها با کمک هنری راجرز، سرمایهدار موفق، از بحران مالی بیرون آمد. تواین تصمیم گرفت همهی بدهیهایش را بهطور کامل بپردازد، با آنکه از نظر قانونی مجبور به این کار نبود.
تواین اندکی پس از ظهور دنبالهدار هالی به دنیا آمد و پیشبینی کرد که همزمان با بازگشت آن از دنیا خواهد رفت؛ و چنین نیز شد. او روز بعد از بازگشت دنبالهدار درگذشت.
مارک تواین بهعنوان «بزرگترین طنزنویس آمریکایی زمان خود» شناخته میشود، و ویلیام فاکنر از او با عنوان «پدر ادبیات آمریکا» یاد کرده است.
زندگی من؛ مارک تواین
مارک تواین
ترجمه: ابوالقاسم حالت
خودزندگینامهٔ مارک تواین واپسین داستانِ بلندِ بزرگِ اوست. در این اثر، تواین سرگذشت خود را به شیوهٔ خاص خویش روایت میکند و بیپرده از شادیها و اندوهها، دلبستگیها و نفرتها، خشمها و حرمتگذاریهایش سخن میگوید—و همچون همیشه با نیشخندی کنایهآمیز به پایان میرسد: «خب، حالا این است قصه. بعضی از آن درست است.»
این خاطرات بیش از آنکه صرفاً روایت یک زندگی ادبی باشد، بر رابطهٔ نویسنده با خانوادهاش استوار است—بر اینکه آنان بهعنوان همسر، پدر و هنرمند چه معنایی برای او داشتند. کتاب همچنین سرشار از بهترین حکایتهای طنزآمیز تواین است: از کودکی پرشروشورش در هانیبال، ماجراجوییهای ناموفقش در قلمرو نوادا، سخنرانی بدنامِ جشن تولد ویتیر، سفرهایش به خارج از کشور، و بسیار بیش از اینها.
تواین در سالهای ۱۹۰۶ و ۱۹۰۷ بیستوپنج «فصل از خودزندگینامهٔ من» را در مجلهٔ North American Review منتشر کرد. او نوشت: «قصد دارم این خودزندگینامه … به سبب شکل و روشش تا قرنهای بسیار خوانده شود و مورد تحسین قرار گیرد—شکل و روشی که در آن گذشته و حال پیوسته رودرروی هم قرار میگیرند و تضادهایی پدید میآورند که همچون برخورد چخماق و فولاد، در سراسر اثر بار دیگر آتشِ علاقه را شعلهور میکند.»
شاهزاده و گدا
مارک تواین
ترجمه: محمد قاضی
تام کانتی و ادوارد تودور میتوانستند دو قلوهای همسان باشند. تاریخ تولدشان یکی است، چهرهشان یکی است، اما شباهتشان به همینجا ختم میشود. زیرا ادوارد یک شاهزاده و وارث پادشاه هنری هشتم است، در حالی که تام یک فقیر بیچاره است. اما وقتی سرنوشت وارد عمل میشود، ادوارد از کاخ بیرون انداخته میشود و در لباسهای کهنه تنها میماند و ناآگاه تام مجبور میشود نقش شاهزاده را بازی کند. حتی کسانی که هرگز این رمان را نخواندهاند با داستان کلاسیک اشتباه گرفتن هویت اثر مارک تواین آشنا هستند: داستانی که هم ماجراجویانه است و هم فانتزیای با جذابیتی بیزمان.
علم علیه شانس
مارک تواین
علی مسعودی نیا
سمیوئل لنگهورن کلمنز (به انگلیسی: Samuel Langhorne Clemens) (زادۀ ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ - درگذشتۀ ۲۱ آوریل ۱۹۱۰) که بیشتر با نام هنری اش مارک تواین (Mark Twain) شناخته میشود، نویسنده و طنزپرداز آمریکایی بود. او شهرت خود را مدیون رمان ماجراهای هاکلبری فین(۱۸۸۵) و ماجراهای تام سایر (۱۸۷۶) است.
جملاتي از مارك تواين:
ما در این سرزمین از وجود سه چیز برخورداریم: وجدان بیدار، آزادی بیان و احتیاط لازم برای اینکه از دوتای اول هرگز استفاده نکنیم!
درباب عقیده: فرد را برای چیزی که به آن اعتقاد دارد به کلیسا راه میدهند ولی برای چیزی که میفهمد از آنجا اخراج میکنند.
درباب پرحرفی: بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید تا اینکه آن را باز کنید و همه تردیدها را از میان ببرید.
درباب دروغ: یک «دروغ» ممکن است دنیا را دور بزند و به سر جای اولش برگردد؛ ولی در همین مدت یک «حقیقت» هنوز دارد بند کفشهای خود را میبندد تا حرکت کند.
در باب مذهب: قسمتهایی از انجیل را که نمیفهمم ناراحتم نمیکنند. قسمتهایی از آن را که میفهمم عذابم میدهند.
غریبهای در قصر
نویسنده: مارک تواین
مترجم: علیاکبر لبش
من امریکایی هستم. در هارتفورد ایالت کانکتیکات درست بالای رودخانه در روستایی متولد و بزرگ شدم. بنابراین یک ینگهدنیایی واقعی و کاربلد هستم. بله، و تقریباً خالی از احساسات عاطفی یا به عبارت دیگر خالی از طبع شعر. پدرم آهنگر بود و عمویم بیطار و من در کودکی هر دو کار را یاد گرفتم. سپس به کارخانهی اسلحهی بزرگی رفتم و حرفهی اصلیام را آموختم؛ تمام آنچه را که مربوط به کار بود فراگرفتم. ساختن همهچیز را یاد گرفتم: تفنگ، ششلول، توپ، دیگ بخار، موتور و تمام انواع ماشینآلاتی که کارها را آسان میکند. من میتوانم تمام چیزهای موردنیاز انسان را بسازم، هر چیزی را، فرقی نمیکند و اگر روش جدیدی برای ساختن آن وجود نداشته باشد، به آسانیِ غلتاندن کندهی درخت، اختراعش میکنم. خلاصه، در کارخانه سرکارگر شدم و دو هزار نفر زیردستم بودند.
خب، چنین آدمی کلهاش پُرباد میشود و حرف کسی را قبول نمیکند. آدمی که دو هزار مرد خشن زیردستش باشند مثل خروسجنگی میشود، بههرحال من اینطوری بودم. تا اینکه حریفی پیدا شد و حقم را کف دستم گذاشت. سوءِتفاهمی میان من و او که هرکول صدایش میزدیم پیش آمد و برای رفع آن دست به دیلم بردیم. او ضربهای به سرم زد که همهچیز جلو چشمم ترک برداشت، انگار همهی قطعات جمجمهام از جا درآمدند و هر قطعه روی قطعهی کناریاش افتاد. دنیا در نظرم تیرهوتار شد و دیگر چیزی نفهمیدم. حداقل تا مدتی هیچچیز نفهمیدم.