در حال نمایش یک نتیجه

نمایش 9 24 36

قهرمان ایرانشهر (داستان زندگی و دلاوری های یعقوب لیث صفاری)

شین پرتو

آغاز داستان: یعقوب جوان در دکان مسگری خود و برادرانش کار می کرد. پارچه مس گداخته ای را که چون خورشید سرخ و برافروخته بود با دو گازانبر بزرگ محکم گرفته بود و می گردانید. شش مرد توانا که دو تن از آنها برادران یعقوب بودند، با چکشهای بزرگ، یکی پس از دیگری فرود آورده و روی مس گداخته می نواختند. صدای چکش ها پشت سر هم وزین، منظم و خوش آهنگ بود. گویی نظم و هماهنگی صداها شکیبایی و کار و حوصله شان را زیاد می کرد. عرق از چهره و پیشانی و سینه های لختشان می چکید. بازوهای توانا، سینه های پر پشم، صورتهای کشیده و سرخ رنگ، دیدگان کارگران نجیبی که جز عشق کار، برق دلاوری در آنها می درخشید، نشانه مردانی خوب و شرافتمند بود و صدای تق تق تق تکرار می شد...