آبلوموف 💯
ایوان گنچارف
ترجمه: سروش حبیبی
کمتر رمانی را میتوان یافت که مانند «ابلوموف» (Oblomov) اثر ایوان گنچاروف (Ivan Goncharov) چنین فضیلتی از محدودیت و سکون ساخته باشد.
این رمان که یکی از بیتحرکترین شخصیتهای تاریخ ادبیات را در مرکز خود دارد، یکی از بزرگترین رمانهای تراژیک ـ کمیک و اثری تعیینکننده در روند تحول رمان روسی به شمار میآید.
چنانکه پژوهشگر ادبی دیوید ماگارشاک (David Magarshack) میگوید:
«ابلوموف در میان شاهکارهای بزرگ قرن نوزدهم جایگاهی یگانه دارد. رمان بزرگ گنچاروف فاقد خشونت داستایفسکی، درخشش و فشردگی تورگنیف، و نیروی عظیم و یادمانی تولستوی است. با این حال، گنچاروف کاری انجام داد که هیچیک از این نویسندگان بزرگ خلاق قادر به انجام آن نبودند: او زندگی یکنواخت و خستهکنندهٔ قهرمان خود ــ انسانی کاملاً بیاهمیت و بیجاذبه ــ را به یک تراژدی ـ کمدی بزرگ تبدیل کرد؛ و این کار را نه با ترفندهای معمول جعبهابزار رماننویس، بلکه از طریق انباشتی دقیق و صبورانه از جزئیاتی ظاهراً بیاهمیت، و با تحلیلی کاملاً بیطرفانه و در عین حال همدلانه از شخصیت قهرمانش انجام داد.»
از نظر ماگارشاک، «ابلوموف» آغازگر ظرفیتهای واقعگرایانهٔ رمان روسی است.
برای منتقدان الکساندرا و سورِه لینشتاد (Alexandra and Sverre Lynstad)، «ابلوموف» نخستین رمان روسی است که میتواند ادعای جایگاه حماسی داشته باشد؛ «به سبب عظمت، پیچیدگی، ارتباط ملی، و کیفیت شاعرانهاش.»
آنها استدلال میکنند:
«در مقایسه با گنچاروف، تورگنیف به نویسندهای در حد داستانهای کوتاهتر تبدیل میشود. و گرچه تولستوی در مقیاسی بسیار گستردهتر کار میکرد، رمانهای او از نظر شاعرانه بودن، ضعیفتر هستند.»
این ستایشی بسیار بلندمرتبه است، بهویژه برای رمانی که در آن تقریباً هیچ اتفاقی رخ نمیدهد که شخصیت اصلی را از روی مبلش بلند کند.
نوآوری گنچاروف در این بود که رمان را به هستهای اساسی از حقیقتهای روانشناختی، اجتماعی و اخلاقی محدود کرد و از ویژگیهای فردی و خاص قهرمان خود، شخصیتی آفرید که همزمان نمایندهٔ ویژگیهای طبقاتی، ملی و جهانی است.
ابلوموف، مانند رمان «گرسنگی» (Hunger) اثر کنوت هامسون (Knut Hamsun)، یکی از متون بزرگ پیشامدرنیستی است که تمرکز رمان را از جهان بیرونی به درون شخصیت اصلی منتقل میکند؛ یعنی به سوی امیال، رؤیاها و ترسهای پنهان او.
این رمان در تشخیص و تحلیل تکهتکهشدن شخصیت، بیگانگی و آنتروپی (فرسایش و فروپاشی تدریجی) پینچونی، بسیاری از مضمونها و فضاهای ادبیات مدرن را پیشبینی میکند؛ همان موضوعاتی که بعدها در آثار نویسندگانی بسیار متفاوت مانند کافکا و پروست ظاهر شدند.
جالب است اشاره شود که ساموئل بکت (Samuel Beckett) مدتی پیش از نوشتن شاهکار خود، «در انتظار گودو» (Waiting for Godot)، رمان «ابلوموف» را خوانده بود؛ اثری که خود شاهکاری دربارهٔ تعلیق، انتظار و بیحرکتی است. شاید بتوان نام یکی از شخصیتهای نمایش بکت، یعنی ولادیمیر (Vladimir)، را نوعی ادای احترام به نویسندهٔ روس دانست.
بکت، که او را «ابلوموف ایرلندی» نامیدهاند، نمایش انقلابی خود را با فروکاستن درام به انتظارِ وقوع چیزی شکل میدهد؛ یعنی تمام کنش نمایش در انتظار حادثهای است که هرگز فرا نمیرسد.
گنچاروف نیز در «ابلوموف» همین کار را در قالب رمان انجام میدهد؛ رمانی دربارهٔ قهرمانی که، مانند بارتلبی (Bartleby) شخصیت معروف هرمان ملویل، ترجیح میدهد «انجام ندهد» (prefers not to) و به جهانی جایگزین و آرامشبخش پناه میبرد؛ جهانی ساختهشده از خواب، ردا، و دمپاییهای راحتی.
آنا کارنینا (۲ جلدی)(شومیز) 💯
نام نویسنده : لئو تولستوی
نام مترجم : سروش حبیبی
داستان آنا کارِنینا دارای شخصیت اولِ واحدی نیست. با دیدن نام آنا کارنینا، این تصور ایجاد میشود که این داستان حتماً بهکلّی دربارهٔ اوست، اما درواقع اینگونه نیست؛ درحالیکه شاید بیش از نیمی از داستان دربارهٔ او باشد، بقیهٔ داستان دربارهٔ فردی به نام «لوین» است که البته این دو شخصیت در داستان رابطهٔ دورادوری با هم دارند. بهعبارتی، آنا کارِنینا خواهرِ دوستِ لوین است.در طولِ داستان، این دو شخصیت فقط یک بار و در اواخرِ داستان با هم روبهرو میشوند. پس، درحقیقت این رمان فقط به زندگی آنا کارِنینا اشاره ندارد و در آن به زندگی و افکار شخصیتهای دیگرِ داستان نیز پرداخته شدهاست. آنا نام این زن است و کارِنین نام شوهرِ اوست، و او بهمناسبت نام شوهرش آنا کارِنینا (مؤنثِ «کارِنین») نامیده میشود.
تولستوی در نوشتن این داستان سعی داشته برخی افکار خود را در قالب دیالوگهای متن به خواننده القاء کند و او را به تفکر وادارد. در بعضی قسمتهای داستان، تولستوی دربارهٔ شیوههای بهبود کشاورزی یا آموزش سخن گفته که نشاندهندهٔ اطلاعات وسیع نویسنده در این زمینههاست. البته بیان این اطلاعات و افکار، گاهی باعت شده داستان از موضوع اصلی خارج و خستهکننده شود؛ بهویژه وقتی که در داستان صحبت از کشاورزی است. یکی از بارزترین جلوههای ظهور اندیشههای این نویسنده در داستان، قسمتهایی است که او افکار مذهبیِ خود را در قالب افکار شخصیت مهم داستان، یعنی لوین، آوردهاست.
داستان از اینجا شروع میشود که زن و شوهری به نامهای استپان آرکادیچ و داریا الکساندرونا با هم اختلافی خانوادگی دارند. آنا کارِنینا خواهر استپان آرکادیچ است و از سنپترزبورگ به خانهٔ برادرش ــ که در مسکو است ــ میآید و اختلاف زن و شوهر را حل میکند و حضورش در مسکو باعث به وجود آمدن ماجراهای اصلیِ داستان میشود... در داستان، فضای اشرافیِ آن روزگار حاکم است؛ زمانی که پرنسها و کنتها دارای مقامی والا در جامعه بودند، و آداب و رسوم اشرافیت و نجیبزادگی بر داستان حاکم است. در کل داستان روندی نرم و دلنشین دارد و به عقیدهٔ بعضی فضای خشک داستان جنگ و صلح بر آناکارنینا حاکم نیست. این داستان، که درونمایهای عاشقانه ـ اجتماعی دارد، بعد از جنگ و صلح، بزرگترین اثر تولستوی، این نویسندهٔ بزرگ روسی به شمار میرود.
آنا کارنینا (۲ جلدی)(گالینگور)
نام نویسنده : لئو تولستوی
نام مترجم : سروش حبیبی
داستان آنا کارِنینا دارای شخصیت اولِ واحدی نیست. با دیدن نام آنا کارنینا، این تصور ایجاد میشود که این داستان حتماً بهکلّی دربارهٔ اوست، اما درواقع اینگونه نیست؛ درحالیکه شاید بیش از نیمی از داستان دربارهٔ او باشد، بقیهٔ داستان دربارهٔ فردی به نام «لوین» است که البته این دو شخصیت در داستان رابطهٔ دورادوری با هم دارند. بهعبارتی، آنا کارِنینا خواهرِ دوستِ لوین است.در طولِ داستان، این دو شخصیت فقط یک بار و در اواخرِ داستان با هم روبهرو میشوند. پس، درحقیقت این رمان فقط به زندگی آنا کارِنینا اشاره ندارد و در آن به زندگی و افکار شخصیتهای دیگرِ داستان نیز پرداخته شدهاست. آنا نام این زن است و کارِنین نام شوهرِ اوست، و او بهمناسبت نام شوهرش آنا کارِنینا (مؤنثِ «کارِنین») نامیده میشود.
تولستوی در نوشتن این داستان سعی داشته برخی افکار خود را در قالب دیالوگهای متن به خواننده القاء کند و او را به تفکر وادارد. در بعضی قسمتهای داستان، تولستوی دربارهٔ شیوههای بهبود کشاورزی یا آموزش سخن گفته که نشاندهندهٔ اطلاعات وسیع نویسنده در این زمینههاست. البته بیان این اطلاعات و افکار، گاهی باعت شده داستان از موضوع اصلی خارج و خستهکننده شود؛ بهویژه وقتی که در داستان صحبت از کشاورزی است. یکی از بارزترین جلوههای ظهور اندیشههای این نویسنده در داستان، قسمتهایی است که او افکار مذهبیِ خود را در قالب افکار شخصیت مهم داستان، یعنی لوین، آوردهاست.
داستان از اینجا شروع میشود که زن و شوهری به نامهای استپان آرکادیچ و داریا الکساندرونا با هم اختلافی خانوادگی دارند. آنا کارِنینا خواهر استپان آرکادیچ است و از سنپترزبورگ به خانهٔ برادرش ــ که در مسکو است ــ میآید و اختلاف زن و شوهر را حل میکند و حضورش در مسکو باعث به وجود آمدن ماجراهای اصلیِ داستان میشود... در داستان، فضای اشرافیِ آن روزگار حاکم است؛ زمانی که پرنسها و کنتها دارای مقامی والا در جامعه بودند، و آداب و رسوم اشرافیت و نجیبزادگی بر داستان حاکم است. در کل داستان روندی نرم و دلنشین دارد و به عقیدهٔ بعضی فضای خشک داستان جنگ و صلح بر آناکارنینا حاکم نیست. این داستان، که درونمایهای عاشقانه ـ اجتماعی دارد، بعد از جنگ و صلح، بزرگترین اثر تولستوی، این نویسندهٔ بزرگ روسی به شمار میرود.
ابله 💯
فئودور داستایوسکی
مترجم: سروش حبیبی
رمان ابله اثر فیودور میخایلوویچ داستایوفسکی یکی از آثار پیچیده و تأثیرگذار این نویسنده بزرگ روسی است که برای اولین بار در سال 1869 منتشر شد. این رمان که بهعنوان یکی از شاهکارهای داستایوفسکی شناخته میشود، داستان پرنس میشکین، یک فرد ساده و بیگناه، را روایت میکند که بهطور غیرمستقیم درگیر پیچیدگیهای اجتماعی، اخلاقی و روانشناختی جامعه روسیه قرن نوزدهم میشود.
یکی از مهمترین و بحثبرانگیزترین جنبههای The Idiot شخصیت پرنس میشکین است. او بهعنوان یک مرد بیگناه و سادهدل به دنیای پیچیده و فاسد انسانها وارد میشود. برخلاف شخصیتهای معمولی داستایوفسکی که معمولاً درگیر معضلات اخلاقی پیچیده هستند، پرنس میشکین در ابتدا بهعنوان یک "دیوانه" یا "احمق" معرفی میشود که از پیچیدگیهای انسانی بیخبر است و به همین دلیل در ارتباط با دیگران به نظر میرسد که فاقد درک از طبیعت انسانهاست.
میشکین بهطور نمادین بهعنوان یک شخصیت "مسیحی" یا "فراانسانی" به تصویر کشیده شده که در تلاش است تا آزادی اخلاقی و رحمت را در دنیای فاسد اطرافش به نمایش بگذارد. اما او بهجای اینکه بهعنوان یک شخصیت قدیس یا قهرمان شناخته شود، بیشتر بهعنوان یک "احمق" یا "دیوانه" در نظر گرفته میشود که رفتارهایش در جامعهای که ارزشهای اخلاقی سقوط کرده است، فهمیده نمیشود.
ارباب ها
ماریانو آزوئلا
ترجمه: سروش حبیبی
داستان ارباب ها در زمان حکومت کوتاه مادرو و عکس العمل سیاه هوئرتا می گذرد. صحنه داستان شهر کوچکی است در غرب مکزیک که تحت نفوذ و مالکیت خانوادة تاجر وبانکداری است که انگل وار شیره جان مردم را می مکند و بر قدرت خود می افزایند. این خانواده که در رژیم پورفیریو دیاز به نعمت و قدرت رسیده است، از هیچ وسیله ای، هرقدر هم پلید و خبیث برای تحکیم موقعیت وحفظ منافع خود روگردان نیست.
پیکار با سرنوشت 💯
واسیلی گروسمان
ترجمه: سروش حبیبی
زندگی و سرنوشت شاهکار گروسمان است که منتقدین آن را جنگ و صلح قرن بیستم لقب دادهاند. این کتاب سترگ در سال ۱۹۵۹ نوشته شد ولی در روسیه اجازه نشر نداشت. زندگی و سرنوشت زمینهای ضد استالینی دارد. این کتاب در سال ۱۹۸۰ به انگلیسی ترجمه شد و مورد توجه منتقدین قرار گرفت. گروسمان در تمام مدت جنگ در جبهه به سر میبرد و شهرت و محبوبیت او به عنوان گزارشگر جنگی کمنظیر بود. ولی جنگ، زندگی او را متحول کرد و به قول همکاران ادبیاش، فجایع آلمانیها چنان تاثیر عمیقی بر او گذاشت که مشاعرش را مختل کرد. پس از آن کمونیستها دست از سرش برنداشتند و به نوشتههایش تاختند و او را خائن خواندند و مدتی بعد پا را فراتر گذاشته و رمان او را «لجنمالکننده تصویر تابناک مردم نجیب شوری» خواندند. اما گروسمان دست از نوشتن برنداشت و زندگی و سرنوشت را برای مجله زنامیا فرستاد. پس از آن ماموران کا.گ.ب به خانه گروسمان آمده و کلیه نسخههای دستنویس یا ماشینشده و حتی کاغذهای کپی و نوار ماشین تحریر او را توقیف و نابود کردند. خود گروسمان بازداشت نشد اما بعد از این واقعه مدت زیادی زنده نماند و یک سال و نیم بعد، در سن ۵۹ سالگی جهان را بدرود گفت.
جنگ و صلح (۲ جلدی) 💯
نويسنده:لئو تولستوي
مترجم:سروش حبيبي
جنگ و صلح نام رمان مشهور لئو تولستوی، نویسنده شهیر روس است. وی کتاب جنگ و صلح را در سال ۱۸۶۹ میلادی نوشت. این کتاب یکی از بزرگترین آثار ادبیات روسی و از مهمترین رمانهای ادبیات جهان به شمار میرود. در این رمان طولانی بیش از ۵۸۰ شخصیت با دقت توصیف شدهاند و یکی از معتبرترین منابع تحقیق و بررسی در تاریخ سیاسی و اجتماعی سده نوزدهم امپراتوری روسیه است و به شرح مقاومت روسها در برابر حملهٔ ارتش فرانسه به رهبری ناپلئون بناپارت میپردازد. منتقدان ادبی آن را یکی از بزرگترین رمانهای جهان میدانند.
جنگ و صلح را، اگر نه بزرگترين رمان عصر ما ، دستكم يكي از بزرگترين آنها دانستهاند: داستاني به مانند جهاني كه در آن شخصيتهاي بسياري هر يك با شوري خاص در افت و خيزند. اقيانوسي انساني، با جريانهاي بيشمار و درهمپيچيده كه در وراي آن روحي مقتدر طوفانها ميانگيزد و فرو ميخواباند و باز به پا ميدارد. تالستوي در جنگ و صلح از نگارش داستان زندگي خصوصي افراد به شرح و روايت جنبشهاي ارتشها و ملتها ميرسد و مسير حركت امواج عظيم انساني را توصيف ميكند كه اراده ميليونها نفر در آن مستحيل شده و بر آن اثر گذاشته است.
چشم انتظار در خاک رفتگان
میگل آنخل آستوریاس
ترجمه: سروش حبیبی
چشمِ انتظارِ درخاکرفتگان داستان اعتصاب عمومی عظیمی است علیه دیکتاتور گواتمالا و شرکت امریکایی موز. شخصیت مرکزی رمان مبارزی انقلابی است که میکوشد مردم را به قیام و اعتصاب فرا خواند. اگر این اعتصاب پیروز شود، سرخپوستان مظلوم و درخاکرفته تسلی مییابند و میتوانند چشمان بازماندهشان را ببندند، زیرا بنا بر افسانهای مایایی، چشمان آنها در گور به انتظار تحقق عدالت بازمانده است.
چشم انتظار در خاکرفتگان، داستانی است در شرح یک خیزش مردمی، داستانی مبتنی بر نظریهای سیاسی، رمانی اجتماعی که شگردهای سوررئالیستی نویسنده گاه آن را مبهم و حتی اندکی ملالآور میکند. رنگها، حرکتها، اسم صوتها، ریتمها و آفرینشهای کلامی محض به پیدایش نوعی فرهنگ لغت خاص آستوریاس میانجامد که گواهی است بر تسلط کامل او به زبان و منابعش.
داستان دوست من کنولپ
نويسنده:هرمان هسه
مترجم:سروش حبیبی
هرمان هسه ، ادیب، نویسنده و نقاش آلمانی-سوییسی است که در سال ۱۹۴۶ موفق به دریافت نوبل ادبیات شد. «پیتر کامنسیند»، «زیر چرخ»، «دمیان»، «گرترود»، «گرگ بیابان»، «سفر به شرق» و «بازی مهره شیشهای» برخی از آثار اوست.
در پشت جلد این کتاب آمده است: «کنولپ، قهرمان این داستان، رندی آزاده است و قلندری صحراگرد. در زندگی موفقیتی نصیبش نشده و در پایان عمر دستش از هر بضاعتی خالی است. «گمراهی» است که در دستگاه بیرنگ اما به قید قاعده درآمدهی کارگران و زحمتکشان وصلهی ناهمرنگی است و در نظام عبوس زندگی پرتلاش و حساب سوداگران جایی ندارد، اما در پشت نقاب شادی و بازیگوشی این صحراگرد خیالپرداز، که با روح ساده و کودکانهی خود همهجا برای مردم زحمتکش و سر به راه شهرها و دهات شادی و شادابی و برای کودکان و دختران بازی و بذله ارمغان دارد، مرد دیگری نهفته است که تنها و بیخانمان است و به ولگردی و بیآرامی محکوم.»
رستاخیز
لی یو تالستوی
ترجمه: سروش حبیبی
جوانی اصیل زاده و اشرافی، عاشق ندیمه زیبا و جوان عمه هایش می شود و دامن وی را لکه دار می کند.ندیمه جوان به عالم فساد و فحشا سقوط می کند و سال های متمادی برای تأمین معاش خود، به خودفروشی می پردازد تا اینکه قتلی صورت می گیرد و ندیمه معصوم به عنوان متهم درجه اول در دادگاه حاضر می شود. جوان اصیل زاده که ده سال قبل دامن دختر جوان را لکه دار کرده است، جزو هیأت منصفه است. جوان اصیل زاده وقتی در دادگاه زن جوان را ملاقات کرده و از سرنوشت شوم و دردناک زن جوان آگاه می شود، می فهمد که به دلیل یک لحظه کامجویی او چگونه دختر بی گناهی به مغاک انحطاط و تیرگی سقوط کرده است و در همین لحظه روح او دچار تحول و تغییر ماهیت گشته و برای جبران گناه خود به پا می خیزد ولی آیا می تواند آب رفته را دوباره به جوی باز گرداند و سعادت از دست رفته دختر جوان و نگون بخت را به او بازگرداند.