عشق کافی نیست
مارک منسن
مترجم: سیمین محمدی
تنها راهي كه ميتوانيد به طور كامل از عشق در زندگي لذت ببريد اين است كه تصميم بگيريد به چيزي «مهمتر از عشق» در زندگيتان بپردازيد. ميتوانيد در زندگي خود عاشق افراد زيادي شويد. ميتوانيد عاشق افرادي شويد كه برايتان مناسباند يا مناسب نيستند. ميتوانيد به شيوههاي سالم و ناسالم عاشق شويد. ميتوانيد در جواني يا در ايام پيري عاشق شويد. عشق منحصر بهفرد نيست. عشق خاص نيست. عشق كمياب نيست؛ اما عزتنفس اينگونه است، و همچنين شأن و تواناييتان در اعتماد كردن را از دست ميدهيد، به دست آوردن مجدد آنها كار بسيار دشواري است. عشق تجربهاي فوقالعاده است. يكي از بزرگترين تجاربي است كه زندگي به ما تقديم ميكند و چيزي است كه همه بايد آرزوي احساس كردن آن و لذت بردن از آنرا داشته باشند؛ اما عشق مانند هر تجربهي ديگري، ممكن است سالم يا ناسالم باشد. مانند هر تجربهي ديگر، نبايد اجازه بدهيم هويتمان يا اهداف زندگيمان را تعريف كند. نبايد اجازه بدهيم نابودمان كند. نبايد هويت و ارزش خودمان را قربانياش كنيم؛ چون وقتي اين كار را بكنيم، هم عشق را از دست ميدهيم و هم خودمان را. در زندگي، به چيزهايي بيشتر از عشق نياز داريد. عشق عالي است، عشق ضروري است، عشق زيباست؛ اما عشق كافي نيست.
فانوس خاطرات گمشده
نويسنده : ساناكا هيراگی
مترجم : كيميا فضایی
یک عکس، یک خاطرهٔ گرانبها، یک فرصت برای بازگشت . . .
در آتلیهٔ عکاسی دنجی که در کوهستانهای میان این جهان و جهان پسین قرار دارد، کسی همچون بیدار شدن از خوابی طولانی چشمانش را میگشاید. مردی مهربان فنجانی چای داغ به دستش میدهد و آرام برایش توضیح میدهد که او، پس از رسیدن به پایان زندگیاش، حالا تنها یک وظیفهٔ نهایی دارد.
روی زانوانش تودهای از عکسها قرار دارد؛ یک عکس برای هر روز از زندگیاش. اکنون باید عکسهایی را انتخاب کند که عزیزترین خاطراتش را در خود جای دادهاند؛ خاطراتی که در فانوسی زیبا گذاشته میشوند. هنگامی که فانوس آماده شد و آن را به چرخش درآوردند، لحظههای گرانقدر زندگیاش یکی پس از دیگری در برابر چشمانش برق میزنند و او را به سوی جهانی دیگر هدایت میکنند.
اما درست مانند عکسهایی که بارها در دست گرفتهایم و لبههایشان ساییده شده، خاطرات محبوب ما نیز با گذر زمان کمرنگ میشوند. به همین دلیل، هر تازهوارد به این آتلیه فرصتی مییابد تا یک روز از زندگیاش را برگزیند و دوباره به آن بازگردد و آن را از نو عکاسی کند. هر یک داستانی گرانمایه برای گفتن دارند؛ از پیرزنی که پس از فاجعهای، در توکیو دوباره جامعهاش را میسازد، تا مرد یاکوزایی که نقصها و خطاهایش را به یاد میآورد اما روزی را که مهربان بوده از یاد نبرده است، و کودکی نیرومند که برای زنده ماندن میجنگد.
فانوس خاطرات گمشده داستانی ژاپنی است، بسیار تأثیرگذار و سرشار از خرد، دربارهٔ انسانهایی که زندگی ما را شکل میدهند و لحظههایی که ما را دگرگون میکنند.
فلسفه برای زندگی و دیگر موقعیت های حساس
جولز اونز
ترجمه: فاطمه حسینی سارانی
نیگل واربورتون و جولز اِوَنز دربارۀ امکان استفادۀ درمانی از فلسفه گفتوگو کردهاند. از نظر واربورتون فلسفه اندیشیدن دربارۀ حقیقت است و هیچ تضمینی نیست که کشفِ حقیقت، برای ما بهلحاظ روانی مفید باشد. اما اونز فلسفه را نوعی عملگرایی میداند و معتقد است میتوانیم با ترکیب فلسفههای باستانی با روانشناسی تجربی به مردم کمک کنیم تا رنجهایشان را تسکین دهند.
ایان — نیگل واربورتن: اخیراً علاقۀ زیادی به فلسفۀ رواقی به وجود آمده است، بهخصوص به جنبۀ درمانیِ آن. من به این مسئله مشکوکم؛ زیرا از نظر من فلسفه اولاً تلاش برای فهم است و بهمعنای دقیق کلمه، تلاشی پژوهشی است. هیچ تضمینی نیست که کشفِ اینکه چیزها چگونهاند، برای ما بهلحاظ روانی مفید باشد. در واقع ممکن است کارها را بسیار خرابتر کند. آنطور که فردریش نیچه اشاره کرده است، ممکن است حتی مواجهۀ رودررو با حقایق عمیقترِ واقعیت ممکن نباشد. چنین چیزی ممکن است زندگی بشری را تحملناپذیر سازد. شما چه فکر میکنید؟
جولز اِوَنز: من بهشخصه معتقد نیستم که همۀ فلسفه، درمان است؛ بلکه یونانیان باستان و رومیها و همینطور بسیاری از فیلسوفان هندی مسئله را اینطور میدیدند. آنها روشهای عملی بسیاری پایه گذاشتند که مدعی بودند میتواند به تسکین درد کمک کند. این بخشی از نوعی «فلسفۀ زندگی» فراگیر بوده است. این روشها فقط مثبت فکرکردن نبوده است؛ بلکه آنها معتقد بودند ما باید جهان را آنگونه که هست، ببینیم و با تمام بیثباتیها و ناملایماتش آن را بپذیریم. روانشناسان تجربی برخی از این فنون را آزمایش و بازکشف کردهاند که این روشها واقعاً رنج هیجانی را بهکلی تغییر میدهد. من میخواهم تا جایی که ممکن است دربارۀ این مسئله آگاهی رسانی کنم؛ زیرا فلسفۀ باستانی واقعاً میتواند به مردم کمک کند تا رنجهایشان را تسکین دهند. این به نفع فلسفه هم خواهد بود، زیرا همانطور که میدانید امروز بسیار به آن حمله میشود و تحت فشار است. فکر نمیکنید هر چه بیشتر این مسئله را توضیح دهیم، وضعیتِ فلسفه و ربط آن به زندگیِ روزمره بهبود خواهد یافت؟
حال، آیا من فکر میکنم سعادت ارزش بالاتری از حقیقت دارد؟ نه. من هیچ وقت به چیزی که فکر میکنم غلط است به خاطر اینکه مرا خوشحال میکند چنگ نمیاندازم – حداقل امیدوارم این کار را نکنم. فسلفه متضمن جستوجوی خستگیناپذیر حقیقت است، یک ارزیابی پایانناپذیر از فرضیاتمان. من از این جستوجو لذت میبرم. به همین دلیل است که من در رواقیگری متوقف نماندهام، بلکه هنوز به جستوجو ادامه میدهم زیرا گمان نمیکنم که رواقیگری همۀ حقیقت را دربارۀ واقعیت بیان میکند. اما چیزی که به من انگیزه میدهد که به جستوجو ادامه دهم نوعی ایمان افلاطونی به این است که حقیقت خوب است، و اینکه برای من خوب است. اگر فکر میکنید که مقصد، ارزشِ رسیدن ندارد، چرا باید به خود زحمتِ جستوجو بدهید؟
کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم
تینا سیلیگ
ترجمه: مینا صفری
بدون شک کسانی که در حوزه کارآفرینی و خلاقیت مطالعه داشته اند، نام تینا سیلیگ و کتاب مشهورش و پر فروشش بنام” کاش وقتی 20 ساله بودم می دانستم ” را شنیده اند. نویسنده ای که به زبان شیرین و روان به همراه مثال وداستان های جالب که در دنیای واقعی در حوزه ی خلاقیت، نو آوری و ابتکار روی داده است را به رشته ی تحریر در آورده است. خلاقیت ها و نوآوری هایی که برای هریک از ما امکان پذیر بوده و می تواند زندگی ما را با تغییری شگرف روبرو سازد. این کتاب یکی از منحصر به فردترین و خاص ترین کتاب ها در زمینه کارآفرینی و خلاقیت می باشد که خواننده را به پویایی و هیجان وا می دارد . کسانی که به دنبال راه اندازی کسب و کاری یا کارآفرینی هستند با خواندن این کتاب بینش ودیدگاهی متفاوت و وسیع تر در مسیر پیش روی خود به سوی موفقیت خواهند داشت.
دکتر تینا سیلیگ در رشته علوم عصبی از دانشکده پزشکی دانشگاه استنفورد موفق به اخذ مدرک دکترا شده است.تینا سیلیگ در آنجا به مطالعه نوروپلاستی می پرداخت. و سپس به عنوان استاد در آنجا مشغول به تدریس شد.
کتاب دزد
مارکوس زوساک
ترجمه: فاطمه جابیک
کتاب دزد اثر مارکوس زوساک، داستانی تکان دهنده و بسیار شگفتآور از جنگ است. جنگی که بنیان خانواده را از جا میکند و جز ویرانی و مرگ و آوارگی خبری به جا نمینهد، اما در همه تیرگیها باز هم بارقه امید هست و دختری که علیرغم همه تلخ کامیها با ره جستن به دل کتابها، دنیایی زیبا و دور از هیاهوی مرگ و ویرانی برای خود خلق میکند.
این رمان در سال 2005 میلادی منتشر شد و توانست جوایز زیادی را از آنِ خود کند؛ به نحوی که بیش از 190 هفته در صدر کتابهای پرفروش مجله نیویورک تایمز ایستاد و هم در بین کتابهای بزرگسالان و هم در میان رمانهای نوجوانان به موفقیتهای زیادی دست یافت. همچنین از این کتاب فیلمی به کارگردانی بریان پرسیوال ساخته شده است.
مارکوس زوساک در رمان کتاب دزد (The Book Thief)، مرگ را به عنوان راوی داستان برگزیده و ماجراهای داستان در آلمان زمان نازیها اتفاق میافتد؛ دورهای که راوی اذعان دارد که سرش خیلی شلوغ است. در این رمان روابط دختری جوان با والدین، همسایگان و همچنین یک بوکسور نشان داده میشود.
کتاب دزد رمانی درباره جنگ نیست اما مارکوس زوساک (Markus Zusak) از جنگ به عنوان عنصری بهره گرفته تا شرایط سختی را در زمان زندگی شخصیت اول داستان نشان دهد. نویسنده بخشی از جنگ را به مخاطب نشان میدهد که بسیاری از انسانها بدان توجه نمیکنند؛ دختری نوجوان که تمام تلاشش این است در محیطی پر از خشم و خون زندگی کند، از زندگیاش تا آنجا که میتواند بهره ببرد و دیگران را نیز در خوشیهای این جهان سهیم کند.
کفش باز (خاطرات بنیان گذار نایکی)
فیل نایت
ترجمه: شورش بشیری
بهترین کتاب مدیریتیِ سال ۲۰۱۶ به انتخاب آمازون
بهترین کتاب سال ۲۰۱۶ به انتخاب بیل گیتس و وارن بافت
فیل نایت مؤسس و بنیانگذار نایکی که پانزدهمین ثروتمند دنیاست، در این کتاب فـوق العاده داستـان خلق برند نایکی را نوشته است: از زندگی در خانوادهای معمولی تا خلق برند میلیارد دلاریِ نایکی، مسیرِ شگفت انگیزِ مؤسس یکی از بزرگترین شرکتهای جهان؛ مسیرِ تسخیرِ موانع و عبور از مشکلات و قدم به قدم جلو رفتن. مسیرِ بهترین شدن. فارغ از اینکه چه کسب و کاری داشته باشید یا اینکه در چه رشته ای درس خوانده باشید، این کتاب داستان رسیدن به خواسته ها و آرزوهاست، راهنمای از هیچ به همه چیز رسیدن، راهنمای گوش دادن به صدای قلب و دویدن دنبال آرزوهاست، داستان شکست خوردن و برگشتن از عمق تاریکیِ شکست، داستانِ هدر ندادنِ استعداد. این کتاب نه تنها راهنمایی برای اهالی کسب و کار و مدیریت است، بلکه برای هر خواننده ای که به خود و آرزوهایش ایمان دارد خواندنی است؛ زندگینامه ای که جنگیدن و دست نکشیدن را به ما می آموزد.
بخشی از متن کتاب:
هر دوندهای اینرا میداند؛ کیلومترها میدوی و میدوی، بدون آنکه واقعاً دلیلش را بدانی. به خودت میگویی بهخاطر هدفی این کار را میکنی یا دنبـال جمعیتی هستی؛ اما دلیل حقیقی دویدنِ تو آن است کـه جایگزین آن ـ یعنی ایستادن ـ تو را تا سرحد مرگ میترساند. بهاینترتیب، در آن صبح سال ۱۹۶۲ به خودم گفتم: بگذار همه بگویند که ایدهات ابلهانه است… تو ادامه بده. نایست. حتا به ایستادن فکر هم نکن تا اینکه به آنجا برسی و فکرت را زیاد مشغول این نکن که "آنجا" کجاست. هرچه پیش آمد فقط نایست. این پندی استثنایی، پیشگویانه و ضروری بود کـه بهطور غیرمنتظرهای موفق شدم بـه خودم بدهم و از خودم بگیرم. نیمقرن بعد از آن روز، اکنون بر این باورم کـه این بهترین و یا شاید تنها پندی است که میتوانیم و باید به خود و به دیگران بدهیم.