شب های روشن
نويسنده: فئودور داستايوفسکی
مترجم: سروش حبيبی
مانند خیلی از داستانهای داستایفسکی، شبهای روشن داستان یک راوی اول شخص بی نام و نشان است که در شهر زندگی میکند و از تنهایی و این که توانایی متوقف کردن افکار خود را ندارد، رنج میبرد. این شخصیت نمونهٔ اولیهٔ یک خیال باف دائمیست. او در ذهن خود زندگی میکند، در حالی که خیال میکند پیرمردی که همیشه از کنارش رد میشود اما هرگز حرف نمیزند یا خانهها، دوستان او هستند.
كمي دورتر، زني كه به ميلههاي نرده تكيه داشت به آب تيره كانال خيره مانده بود. كلاه زرد رنگ زيبايي بر سر و شنل كوتاه و سياه رنگي بر شانه داشت. با خود فكر كردم:‹‹ دختر جواني است كه مطمئنا موهاي سياهي دارد.›› ظاهرا صداي قدمهايم را نشنيد. وقتي با نفس حبس شده و قلبي كه به شدت ميزد از كنارش رد شدم حركتي نكرد. فكر كردم ‹‹ عجيب است، بايد عميقا در فكر باشد.›› و ناگهان از بيحركتي او بر جاي خود خشك شدم. گويا صداي گريه آرامي شنيدم. بله، درست بود. دختر گريه ميكرد و همچنان اشك ميريخت. خداي بزرگ!
شب های طاعون
نویسنده: اورهان پاموک
مترجم: ایلناز حقوقی
نویسنده برنده نوبل ادبیات درباره داستان این کتاب گفت: داستان رمان در جهانی میگذرد که فکر می کردم مردم علاقه ای به آن موضوع ندارند اما به یک باره با همه گیری بیماری کرونا مردم این شیوه را زندگی کردند.
«شب های طاعون» قصه های یک حاکم عثمانی، یک پزشک و یک سرگرد ارتش را روایت می کند که در یک جزیره خیالی در عثمانی با اپیدمی طاعون مبارزه می کنند.
پاموک درباره مقایسه دنیای کتابش و دنیای امروز گفت: جهان رمان من از جهان امروز ترسناک تر است.
شب هنگام هر خونی سیاه است
نويسنده: ديويد ديوپ
مترجم: نازنين عرب
رمان ادبی که در دوران جنگ جهانی اول اتفاق میافتد. شخصیت های اصلی رمان دو سرباز سنگالی هستند که برای فرانسوی ها در سنگر بر علیه آلمانی ها می جنگند. این رمان با آلفا آغاز می شود که بهترین دوست او و «بالاتر از برادر» مادبا در نبرد کشته می شود. آلفا تصمیم می گیرد از سرباز آلمانی چشم آبی که مادبا را کشته است انتقام بگیرد، بنابراین او وحشی و بی رحم می شود و خودش را وقف خشونت و جنگ می کند. اما صرف نظر از اینکه او چند آلمانی را می کشد، آلفا نمی تواند خود را به خاطر مرگ مادبا سرزنش نکند. و با ادامه جنگ، او در تلاش برای انتقام به جنون فرو می رود.
شب 💯
نوشته:الی ویزل(برنده جایزه نوبل)
ترجمه:همایون شهیدیان
کتاب «شب» که «الی ویزل» از زندگی یهودیان اروپای مرکزی در اواخر جنگ جهانی دوم به تصویر کشیده است خود نمادی ست که می تواند با تغییر نامها و مکانها و زمان آن بر زندگی ملتها و اقوام بسیار دیگری از جهان قرن بیستم تعمیم یابد.«شب» میتواند قصه ای همه زمانی و همه مکانی باشد.
«الی ویزل» در مجارستان دیده به جهان گشود.در نوجوانی به همراه خانواده اش به اردوگاههای کار اجباری «آشویتس» و «بوخنوالد» فرستاده شد.در همین اردوگاهها بود که پدر و مادر و خواهر کوچکش را از دست داد.پس از پایان جنگ و رهایی از بوخنوالد تصمیم گرفت که ده سال درباره مشاهداتش و آنچه بر سرش آمده بود خاموش بماند.سرانجام مهر سکوت خود را با نگارش «شب» شکست و به ترسیم گوشه ای از تاریک ترین و مهمترین دوران زندگی یهودیان نشست.
شبانه ها
نام نویسنده : کازوئو ایشی گورو
نام مترجم : علی رضا کیوانی نژاد
تنها چيزي كه برايش اهميت داشت اين بود كه من ستاره بودم. همان كسي بودم كه آرزويش را داشت، همان كه وقتي در آن رستوران كوچك كار ميكرد، نقشه به دست آوردنش را ميكشيد. در اين فكر نبود كه مرا دوست دارد يا نه. اما بيست و هفت سال زناشويي ميتواند تاثير عجيبي داشته باشد. بسياري از زوجها با عشق شروع ميكنند، بعد از همديگر خسته ميشوند و عاقبت كارشان به بيزاري ميكشد. اما بعضي وقتها كار برعكس ميشود. رفتهرفته ليندي عاشق من شد. اول جرات باور كردنش را نداشتم، ولي مدتي ديگر كه گذشت، نتوانستم باور ديگهاي داشته باشم. لمس كوتاه شانهاش وقتي از سر ميز بلند ميشديم، لبخند كوچك عجيبي از آن سوي اتاق، وقتي لبخند زدن دليلي نداشت. گمان ميكنم خودش هم غافلگير شده بود، اما پيش آمده بود.
شبانه های شیلی
نويسنده: روبرتو بولانيو
مترجم: رباب محب
داستان در بستر مرگ کشیش یسوعی، پدر سباستین اوروتیا لاکروا، اتفاق می افتد، همانطور که او اعتراف می کند شکست او در مقاومت در برابر رژیم سرکوبگر آگوستو پینوشه. کاوشی نافذ در راه هایی که هم دین و هم هنر را می توان در وحشت و ظلم شریک ساخت.
پدر اروتیا این رمان را در یک شب روایت میکند: «الان دارم میمیرم، اما هنوز چیزهای زیادی برای گفتن دارم». روایت او از هم گسیخته، تبآلود و توهمآمیز است، اما اوروتیا از ابتدای داستانش با احساس شکست و نیاز به اعتراف تسخیر شده است. اعمال، و این شامل گفتار و سکوت می شود، بله، سکوت ها، چون سکوت ها نیز به آسمان می رود و خداوند آنها را می شنود و فقط خدا آنها را می فهمد و قضاوت می کند، پس باید در هر سکوتی بسیار مراقب بود.”
شبح آلکساندر وُلف
گایتو گازدانف
ترجمه: نسترن زندی
"از بین تمام خاطرات من، از تمام احساسات بی شمار زندگی ام، سخت ترین آن مربوط به قتلی بود که مرتکب شده بودم."
مردی با داستان کوتاهی روبرو می شود که در آن قتل سربازی را که مدت ها پیش او انجام داده است - از دیدگاه قربانی - با جزئیات بازگو می کند. این داستانی است که نباید وجود داشته باشد و نویسنده اش فقط می تواند یک مرده باشد. بنابراین جستجوی عجیب برای نویسنده گریزان «الکساندر ولف» آغاز می شود. یک کلاسیک منحصر به فرد، شبح الکساندر گرگ، یک هیجان روانشناختی و تحقیق وجودی در مورد گناه و رستگاری، تصادف و سرنوشت، عشق و مرگ است.
گایتو گازدانوف (گئورگی ایوانوویچ گازدانوف، 1903-1971)، پسر یک جنگلبان اوستیایی، در سن پترزبورگ به دنیا آمد و در سیبری و اوکراین بزرگ شد، او در سال 1919 در سن شانزده سالگی به ارتش سفید بارون رانگل پیوست و در جنگ داخلی روسیه شرکت کرد. تا زمان تخلیه ارتش از کریمه در سال 1920. پس از یک اقامت کوتاه در گالیپولی و قسطنطنیه (جایی که تحصیلات متوسطه را به پایان رساند)، به پاریس نقل مکان کرد و در آنجا هشت سال به عنوان بارانداز، شستن لوکوموتیوها و در کارخانه سیتروئن کار کرد. . در دورههای بیکاری، روی نیمکتهای پارک یا مترو میخوابید. در سال 1928، او راننده تاکسی شد و شبها کار میکرد، که به او امکان نوشتن و شرکت در سخنرانیها در سوربن در طول روز را میداد. اولین داستانهای او در سال 1926 در نشریات مهاجر روسیه منتشر شد و او به زودی بخشی از صحنه ادبی شد. در سال 1929 او یک شب با کلر را منتشر کرد که از جمله ماکسیم گورکی و منتقد بزرگ ولادیسلاو خداسویچ مورد تحسین قرار گرفت. او در سال 1971 در مونیخ درگذشت و در گورستان روسی سنت ژنویو د بوآ در نزدیکی پاریس به خاک سپرده شد.
شبح خانم ویل (تجربههای کوتاه ۴)
دنيل دفو
حسن كامشاد
اين قضيه از هر حيث چنان كمنظير و منبع آن چنان معتبر است كه من نه در كتابهائي كه خواندهام و نه در گفتگوهايم به چيزي همانند آن بر نخوردهام؛ و جا دارد كه افراد بسيار جدي و مبتكر آن را پي بگيرند. شبح خانم ويل پس از مرگ خانم بارگريو ظاهر شد؛ اين خانم دوست نزديك من است، و حسن شهرت او را در پانزده شانزده سال گذشته ميتوانم تضمين كنم. خلق و خوي پسنديده جواني وي در پيش از آشنايي ما نيز مورد تاييد من است؛ با اين جال، وقتي اين حكايت را نقل كرد، پارهاي از دوستان برادر خانم ويل - زني كه بر دوست من پديد امد - به او تهمت زدند كه داستان اين ظهور خيالپردازي است و تمام سعي خود را به كار بستند تا نيكنامي خانم بارگريو را بكوبند و به سراپاي داستان او بخندند...
شبکه امنیتی
هاینریش بل
ترجمه: محمدتقی فرامرزی
فریتس تولم را سرنوشت در جایگاه قدرتمندترین شخصیت آلمان غربی نشانده است. شهرت ترس میآورد و دارندهاش را آسیبپذیر میکند. تهدیدها بالقوه اما دائمیاند. تولم و خانوادهاش در خانه زندانی شدهاند و شبکهای امنیتی مسئولیت حفاظت از آنها را بر عهده دارد. بدگمانی کل زندگی این خانواده را فرو گرفته است. در چنین حال و هوایی است که با ماجراهای زندگی اعضای این خانواده آشنا میشویم: تولم و همسرش، و دختر و پسر جوانشان، که چارهای ندارند جز اینکه منتظر بمانند ببینند کی و کجا تروریسم بر آنها غلبه خواهد کرد.
از دیدگاه بل، این رمان بازتابی است از وضعیت اجتماعی مردم آلمان غربی در دههٔ سالهای ۱۹۷۰. دیلی تلگراف ضمن ستایش از چیرگی کمنظیر بل بر فرم رمان، شبکهٔ امنیتی را تحقیقی چندجانبه دربارهٔ قدرت و خشونت، و آزادی و اخلاق توصیف میکند.
شبگرد
نجيب محفوظ
ترجمه: صادق دارابی
«نجيب محفوظ» نويسنده بزرگ مصري و برنده جايزه ادبي نوبل در ايران شناخته شده است. در حالي كه هنوز بسياري از آثار اين نويسنده بزرگ به فارسي ترجمه نشده است. «شبگرد» داستاني است درباره زندگي مردي كه خود به خاطر ماجراجويي، پشت پا به فرصتهاي مطلوب زندگياش ميزند و با تباه كردن عمر، كارش به زندان هم ميكشد. اما با وجود غوطهور بودن در فقر و فلاكت، تحت هيچ شرايطي حاضر نيست دست از لجبازي خود بردارد...
شبها و روزها
کنستانتین سیمونوف
ترجمه: ناصر منصوری
پس از شولوخف برجستهترین نام در ادبیات جنگی شوروی از آن کنستانتین سیمونوف است. این خبرنگار جنگی، برنده شش جایزهی استالین و لنین بیش از هر نویسنده دیگری به جنگ پرداخت. او نهتنها شعرهای جنگی سرود، بلکه رمانهای فراوانی نیز در این باره نوشت. «همرزم» مربوط به درگیری شوروی با ژاپنیها، «شبها و روزها» دربارهی نبرد استالینگراد، «زندهها و مردهها» دربارهی سالهای آغازین جنگ جهانی دوم، «مردم سرباز به دنیا نمیآیند» باز هم دربارهی استالینگراد و «دفتر یادداشتها» درباره جنگ جهانی دوم از این جملهاند.
در ابتدای کتاب چنین می خوانیم:
زنی فرتوت به دیوار کاهگلی انبار تکیه داد و با صدایی آرام و خسته گفت که استالینگراد چگونه به آتش کشیده شد. هوا خشک و غبارآلود بود. نرمه بادی می وزید و غبار زردرنگ را در هوا می پراکند. پای زن، برهنه و سوخته بود و او در حین حرف زدن گرد و خاک را از پای سوخته اش پاک می کرد. گویی این مرهم دردش بود. سروان سابوروف به پوتین سنگین و گل آلود خود نگاهی انداخت و از زن دور شد. او مردی بود قوی جثه، دارای شانه های ستبر و بلند قد. قامت خمیده و چهره هموار و محکمش تا حدی به دوران جوانی گورکی شباهت داشت. آرام ایستاده بود و به حرف های زن گوش میداد...
شبیه یک شرح حال
آکیرا کوروساوا
ترجمه: امید روشن ضمیر
در سال 1980، کوروساوا با الهام از خاطرات یکی از قهرمانان خود، ژان رنوار، شروع به انتشار سریال زندگی نامه خود با عنوان Gama no Abura ("روغن وزغ"؛ مرهم سنتی ژاپنی برای اهداف پزشکی کرد). در ترجمههای انگلیسی، معمولاً از عنوان فرعی کتاب Jiden no Yō na Mono ("چیزی شبیه زندگینامه") به عنوان نام کتاب استفاده میشود. این کتاب به دوره ای از تولد کارگردان تا برنده شدن شیر طلایی برای راشومون از جشنواره فیلم ونیز در سال 1951 می پردازد. دوره از 1951 تا 1980 پوشش داده نشده است. عنوان کتاب اشاره ای به افسانه ای است که بر اساس آن، اگر وزغی تغییر شکل یافته را در جعبه ای پر از آینه قرار دهیم، چنان از انعکاس خود می ترسد که شروع به عرق کردن می کند و ظاهراً این عرق خواص دارویی داشته است. کوروساوا خود را با وزغ مقایسه کرد که نگران این بود که در فرآیند نوشتن داستان زندگیاش به «بازتابهای» چندگانهاش فکر کند.
این کتاب دارای 54 فصل است که اوایل کودکی کوروساوا را تا سالهای نوجوانیاش نشان میدهد، جایی که او خاطرات دوران مدرسه، زمانهایی که با برادر بزرگترش گذرانده، و زلزله بزرگ کانتو و ویرانیهای پس از آن را به یاد میآورد.
در سن 25 سالگی، اندکی پس از خودکشی برادر بزرگترش هیگو، کوروساوا به آگهی استخدام دستیاران کارگردان جدید در استودیوی فیلمبرداری Photo Chemical Laboratories، معروف به P.C.L پاسخ داد. (که بعداً به استودیوی اصلی Toho تبدیل شد) و متعاقباً با چهار نفر دیگر برای این موقعیت پذیرفته شد.
کوروساوا در طول پنج سالی که دستیار کارگردان بود، زیر نظر کارگردانان متعددی کار کرد، اما مهمترین شخصیت در پیشرفت او کاجیرو یاماموتو بود. از 24 فیلم خود در دوران پس از میلاد، در 17 فیلم زیر نظر یاماموتو کار کرد. یاماموتو استعداد کوروساوا را پرورش داد و او را مستقیماً از دستیار سوم کارگردان به دستیار کارگردان پس از یک سال ارتقا داد. مسئولیتهای کوروساوا افزایش یافت و او در کارهای مختلف از ساخت صحنه و ساخت فیلم گرفته تا پیشاهنگی مکان، پرداخت فیلمنامه، تمرین، نورپردازی، دوبله، تدوین و کارگردانی واحد دوم کار کرد. در آخرین فیلم کوروساوا به عنوان دستیار کارگردان، اسب (1941)، کوروساوا بیشتر تولید را بر عهده گرفت، زیرا یاماموتو مشغول فیلمبرداری فیلم دیگری بود.
در قسمت بعدی کتاب، کوروساوا از تولید فیلم های اولیه خود به عنوان کارگردان، از جمله سانشیرو سوگاتا، زیباترین، فرشته مست، سگ ولگرد و راشومون بازگو می کند.
شتابان زیستن
نویسنده: بریژیت ژیرو
مترجم: آسوله مرادی
«جذب مغناطیس این مأموریت مضاعف ناممکن شده بودم: خرید خانه و کشف اسلحههای پنهان. پیشامدی نامنتظَر بود و من هرگز بو نبرده بودم چطور این زنجیره اتفاقات میرفت تا زندگی ما را دگرگون سازد.
چرا که خانه در دلِ علت تصادف قرار داشت.»
در طی روایتی پر تب و تاب که به منزلهٔ شمارش معکوسی تمامعیار عمل میکند، «بریژیت ژیرو» میکوشد علت حادثه موتوری که جان شوهرش را روز سهشنبه ۲۲ ژوئن ۱۹۹۹ گرفت درک کند. بیست سال بعد، به نوعی به بازدید خانه میرود و برای آخرین بار پرسشهای بیجواب را کندوکاو میکند. شانس، تقدیر یا تصادف؟ او روزهایی را مرور میکند که دستخوش مجموعهای از آشفتگیهای غیرقابل پیشبینی بودند تا به آنچه ناگزیر بود منجر شوند: قصه زوجی که به قدری سودای نقل مکان در سر داشتند، به قدری بیصبرانه میخواستند کارهای بازسازی خانه را آغاز کنند که فراموش کردند زندگی کردن گاهی مخاطرهآمیز است.
«بریژیت ژیرو» کارآگاهوار دست به تحقیق میزند و به طرز شگفتآوری زندگی «کلود»، زندگی هردویشان را، حیات تازهای میبخشد.
«بریژیت ژیرو» نویسنده ده رمان است که از آن میان میتوان به «در حال حاضر» (انتشارات استوک، تقدیر ویژهٔ جایزه وِپلر ۲۰۰۱)، «به عشق زیادی بها داه شده است» (انتشارات استوک، بورس گنکور داستان کوتاه ۲۰۰۷)، «سال غریب» (انتشارات استوک، جایزه ژان ژیونو ۲۰۰۹)، «گرگی در کسوت انسان» و «روز شجاعت» (انتشارات فلاماریون، ۲۰۱۷ و ۲۰۱۹) اشاره کرد.
شجرۀ منحوس
جس لوری
ترجمه: ایمان مختار
در داستانی الهامگرفته از رویدادهای واقعی، ژورنالیست باردار، جوان هارکن، با هیجانی محتاطانه همراه نامزدش به زادگاه او در مینهسوتا میرود. او که کودکیاش را در جابهجایی گذرانده و همیشه دنبال هیاهو و جنبوجوش خبرخیز شهرهای بزرگ بوده، حالا مشتاق است که سرانجام جایی ساکن شود. شعار شهر لیلیدیل، «برای همیشه به خانه بازگرد»، نمیتوانست دعوتکنندهتر باشد.
با این حال، در این روستای تصویرگونه و بینقص چیزی درست به نظر نمیرسد.
مهربانی مردم آنجا گاهی به فضولی میرسد. جوان نمیتواند این احساس را از خود دور کند که هر حرکتش زیر نظر است. سازمانی قدیمی و کهنه هنوز شهر را در چنگ خود دارد. راز شوم پسربچهای هم که دههها پیش ناپدید شد، همچنان بر فضای شهر سایه انداخته است. و اگر جوان دچار توهم نشده باشد، چهرهای بهطرز ترسناکی آشنا از گذشتهاش در سایهها مراقبش است.
نامزدش به او میگوید بیش از حد بدگمان شده است. شاید حق با او باشد. اما شاید هم جوان تازه به مرگبارترین شهر کوچک روی زمین نقل مکان کرده باشد.
شراره ها
مارگریت یورسنار
رضا رضایی
مارگریت یورسنار نخستین زنی است که پس از تأسیس فرهنگستان فرانسه (در ۱۶۳۵) به عضویت آن درآمد (در ۱۹۸۰). نخستین رمان او به نام الکسیس در سال ۱۹۲۹ چاپ شد. مهمترین رمان او خاطرات آدرین است که در ۱۹۵۳ چاپ شد.
عشق، در شراره ها، همچون شبح، همچون یک جای خالی، پیرامون متن پرسه می زند بی آنکه خود را تمام و کمال به دست نویسنده ای بسپارد که در صدد ثبت این تجربه است. پس نوشتن عشق، در واقع، نوشتن شکست نویسنده در نوشتن عشق است و همین شکست است که سبک یورسنار را در شراره ها به وجود آورده است.
شکستی که به مثابه عصاره هنری و زیبایی شناختی یک تجربه عاشقانه، به جا مانده است. تجربه ای که ناممکن بودن انتقال تام و تمام آن و رنج و لذت توامانش، اگر این سان در شراره ها سبک پردازی نمی شد و با تاریخ و ادبیات و اسطوره و انواع شگردهای روایی پیوند نمی خورد شاید در میان زنجیره ای از تجربه های روزانه به تدریج کمرنگ و محو و فراموش می شد و هیچ ردی از خود به جا نمی گذاشت. سبک یورسنار در شراره ها، سبکی است که نه به طور مستقیم حول محور عشق، که حول رنج، زخم و شکست تجربه عاشقانه و ویرانه های به جا مانده از آن سازماندهی شده است.
بی دلیل نیست که کتاب، انباشته از ویرانه ها و سوخته ها و کشته های جنگ هاست؛ جنگ هایی باستانی که تصاویری از جنگ های قرن بیستم در آنها منعکس و با آنها یکی شده و به این سان یورسنار از خلال اساطیر، زمانه خود را روایت کرده و با از میان بردن رابطه خطی و تقویمی میان گذشته و اکنون، این دو لحظه را به لحظه ای واحد بدل کرده است، چنانکه ابایی ندارد در قطعه ای نظیر «آنتیگونه یا انتخاب» هنگام وصف گذر آنتیگونه از ویرانه های دوزخی یک جنگ باستانی، از عبور تانک ها سخن بگوید: «آنتیگونه جامه ها، رخت ها، جایی در دلیجان همگانی به مقصد تبس، چیزهایی که تسئوس از سر صدقه به او تعارف می کند، هیچ کدام را نمی پذیرد. پیاده می رود و می رسد به شهری که بلارا به گناه بدل کرده، وداع را به تبعید و سرنوشت او را به مکافات.
ژولیده مو، عرق ریزان، مضحکه نادانان، رسوای دانایان، ردپای نظامیان را در آن دشت فراخ می گیرد و می رود که ریخت و پاش است از بطری های خالی، کفش های بی پاشنه، مجروحان رها شده ای که پرندگان شکاری آنها را دیگر مرده می انگارند. به سوی تبس پیش می رود، مانند پطرس رسول که به رم برمی گشت تا مصلوب شود...