جهان معرفی و نقد كتاب

خلاصه کتاب ذهن تقسیم شده: اپیدمی اختلالات ذهن و بدن از جان ای. سارنو

هوارد استرن جان ای. سارنو را یک قدیس زنده توصیف کرد. استرن سال ها از کمردرد شدید رنج می برد و تنها مردی که توانست او را درمان کند سارنو بود. دیگر افراد مشهور و حتی یک سیاستمدار آمریکایی نبوغ او را ستودند. پس او چه چیزی را کشف کرد که اینقدر عمیق بود؟ اساسا، او متوجه شد که بسیاری از دردها (و نه همه) را می توان به درد عاطفی نسبت داد.

به عبارت دیگر، بسیاری از اختلالات درد منشأ فیزیکی ندارند، بلکه منشأ روانی دارند. به طور خاص، این ناخودآگاه بود که بخش‌های خاصی از بدن را از اکسیژن محروم کرد تا پاسخ درد را القا کند. اما برخلاف فروید که فکر می کرد ناخودآگاه یک نیروی مخرب است، سارنو فکر می کرد که ناخودآگاه محافظ است.

درد این بود که چگونه ناخودآگاه ذهن را از آشفتگی های عاطفی زندگی دور کرد. این یک حواس پرتی با انگیزه ای خوش خیم بود. اما اثرات آن می تواند فلج کننده باشد. درمان این بود که منابع احساسی درد را بشناسیم. و اگر کسی به تنهایی نمی تواند این کار را انجام دهد، باید با یک درمانگر مشورت کند.

نکات برجسته
من بدون شک به دلیل به اصطلاح “عدم شواهد علمی” برای نظریه های تشخیصی خود، توسط نگهبانان خرد درک شده به چالش کشیده خواهم شد. این تقریباً مضحک است زیرا هیچ مدرک علمی برای برخی از ارزشمندترین مفاهیم مرسوم در مورد علت علائم وجود ندارد. بارزترین مثال این ایده این است که یک فرآیند التهابی مسئول بسیاری از حالات دردناک است که هیچ مدرک علمی برای آن وجود ندارد.

با این وجود، علیرغم عدم وجود مدرکی مبنی بر اینکه ناهنجاری ها علت درد هستند، حرفه پزشکی به طور معمول افرادی را که تحت عمل جراحی قرار می گیرند – در بسیاری از موارد، جراحی بسیار گران قیمت – را درمان می کند.

مقاله ای که در سال ۱۹۹۳ در مجله پزشکی نیوانگلند منتشر شد با عنوان “تداخلات عصبی غدد درون ریز و ایمنی” با این بیانیه به پایان رسید: “تأثیر سیستم عصبی مرکزی بر سیستم ایمنی به خوبی مستند شده است و مکانیزمی را ارائه می دهد که توسط آن حالات عاطفی می توانند بر روند بیماری ها تأثیر بگذارند. شامل عملکرد سیستم ایمنی بدن

اینکه آیا عوامل عاطفی می توانند بر روند بیماری خودایمنی، سرطان و عفونت در انسان تأثیر بگذارند موضوع تحقیقات فشرده است که در حال حاضر به طور رضایت بخشی حل نشده است.

شبکه پپتید بخش فیزیکی فرآیند روان تنی را توضیح می دهد، اما اثر دارونما را نیز توضیح می دهد، یعنی اینکه چگونه ایمان کور می تواند به بهبود علائم منجر شود.

آیا از مقابله با قرمزی، تحریک و ناراحتی روزاسه خسته شده اید؟ جلوترش رو نگاه نکن! “زندگی با روزاسه” نکات کاربردی و موثری را برای مدیریت علائم این بیماری شایع پوستی ارائه می دهد. از تغییرات رژیم غذایی گرفته تا روتین های مراقبت از پوست، یاد خواهید گرفت که چگونه روزاسه خود را کنترل کنید و از چهره ای شادتر و سالم تر لذت ببرید. امروز کپی خود را سفارش دهید و با سردرگمی در مورد روزاسه خداحافظی کنید!

قبلاً بیان شده است که اثر دارونما ممکن است به دلیل علامت ضروری خطرناک باشد، اما درمان علامت به جای علت، در هر صورت داروی ضعیفی است زیرا تقریباً همیشه موقتی است، خواه منجر به یک علامت جایگزین شود یا خیر. دارونماها اشکال مختلفی دارند: جراحی، انواع دیگر درمان‌های فیزیکی، و داروها. اگر معمار آسمانی به طور ناگهانی اثر دارونما را در انسان از بین می برد، هرج و مرج اقتصادی، به ویژه در ایالات متحده به وجود می آمد، زیرا امروزه بسیاری از درمان های پزشکی، موفقیت خود را مدیون پدیده دارونما است.

تجربه نشان می دهد که در ایالات متحده تنها ۱۰ تا ۲۰ درصد از افراد مبتلا به اختلال روان تنی می توانند این واقعیت را بپذیرند که علائم آنها منشأ عاطفی دارند. بسیاری با این ایده کاملاً مخالف هستند. اگرچه تعداد زیادی هستند که به دنبال روان درمانی یا روانکاوی هستند، آنها تنها بخش کوچکی از کل جمعیت را تشکیل می دهند. برای اکثریت یک انگ به اختلالات مربوط به روانشناسی وجود دارد. کلمات منفی مانند عجیب، دیوانه، کوکی و آجیل به ذهن خطور می کند. روانشناسان و روانپزشکان سر کوچک کننده یا “کوچک کننده” هستند. “همه چیز در ذهن شماست” تقریباً توهین آمیز است، به این معنی که چیزی عجیب یا ضعیف در شما وجود دارد یا اینکه علائم در تصور شماست. این بسیار تاسف بار است، زیرا علائم بسیار واقعی هستند، نتیجه یک فرآیند بسیار فیزیکی است.

مقاله ای در شماره مه ۲۰۰۴ تاریخ طبیعی به زیبایی محدودیت های یافته های آزمایشگاهی را نشان می دهد. نویسنده، رابرت ام. ساپولسکی، استاد علوم زیستی و عصب شناسی، در مورد آنچه که به عنوان یک مقاله برجسته در مجله Science منتشر شده است، گزارش داد. محققان جمعیت بیش از هزار کودک نیوزیلندی را در سنین جوانی دنبال کردند و میزان بروز افسردگی را شناسایی کردند و خاطرنشان کردند که بخشی از گروه مورد مطالعه دارای ژن تنظیم کننده سروتونین به نام ۵-HTT هستند.

نقش سروتونین در افسردگی به دلیل داروهای پرمصرف مانند پروزاک شناخته شده است. محققان با بروز دو نوع ژن ۵-HTT و افسردگی ارتباط داشتند و دریافتند که به ارث بردن این ژن ها فقط خطر افسردگی را در افراد افزایش می دهد. ژن “بد” در افرادی که استرس زیادی نداشته اند باعث ایجاد افسردگی نمی شود. نویسنده خاطرنشان کرد: “همه ما مسئولیت داریم محیط هایی ایجاد کنیم که با ژن های ما تعامل خوبی داشته باشد.” جنبه دیگری از این مشکل توسط استفان بیان شد.

استفان جی. گولد، که در تاریخ طبیعی نوشت: «یک کلیشه متداول تاسف‌آور اما تأسف‌آور در مورد علم، این حرفه را به دو حوزه با وضعیت متفاوت تقسیم می‌کند. ما از یک طرف علوم «سخت» یا فیزیکی داریم که با دقت عددی، پیش‌بینی و آزمایش سروکار دارند. از سوی دیگر، علوم «نرم» که اشیای پیچیده تاریخ را با تمام غنایشان بررسی می‌کنند، باید این فضائل را با توصیف «صرف» بدون ارقام ثابت در جهانی گیج‌کننده که در بهترین حالت، می‌توانیم امیدوار باشیم که چیزی را که نمی‌توانیم پیش‌بینی کنیم، عوض کنند. . تاریخ زندگی، تمام نابسامانی‌های این دومین و سبک علمی کم‌ارزش‌شده را در بر می‌گیرد.»

به نظر می رسد که روانپزشکی مدرن به قرن نوزدهم بازگشته است، زمانی که دیدگاه غالب اختلالات روانی این بود که آنها یا ارثی هستند یا به دلیل بیماری مغزی. فروید هنوز این ایده را مطرح نکرده بود که روانشناسی، نه فیزیولوژی، عامل مهم اختلالات روانی است. با این حال، دیدگاه متعارف آنقدر فراگیر بود که حتی فروید نیز در انکار آن مشکل داشت. اکنون، علیرغم شواهدی که بر خلاف آن وجود دارد، روان‌پزشکی مدرن نشان می‌دهد که روان حالات عاطفی مانند اضطراب و افسردگی را القا نمی‌کند و ترجیح می‌دهد آن‌ها را به‌عنوان عوامل شیمیایی در نظر بگیرد – دوباره به فیزیولوژی قدیمی قرن نوزدهم، البته به شکل پیچیده‌تر. نمی توان شک کرد که بیشتر اینها صرفاً انکار فروید است که می تواند خطرناک و کوته بینانه باشد. این به اندازه کافی درست است که فروید ممکن است در مورد برخی جزئیات دچار اشتباه شده باشد، اما ایده های اساسی او در مورد عملکرد و اهمیت ناخودآگاه صحیح است. تجربه ما با TMS این را واضح می کند.

دیدگاه فروید در آن زمان این بود که این فرآیند “ارگانیک” است – یعنی از بدن سرچشمه می گیرد نه ذهن – به دلیل یافته های فیزیکی در معاینه. دیدگاه او کاملاً توسط علوم اعصاب آن زمان قابل توجیه بود. او همچنین معتقد بود که روان به سادگی از علائم برای یک هدف عصبی استفاده می کند. فکر می‌کنم اگر به مطالعه تظاهرات فیزیکی ادامه می‌داد، حقیقت را کشف می‌کرد، اما توجه خود را به روان رنجورها معطوف کرد و با پیشرفت حرفه‌اش، در مورد علائم جسمانی حرف چندانی برای گفتن نداشت.

طب روان تنی یک روح است، مجموعه ای از ایده های بدون بدن. هیچ کس هرگز واقعاً پزشکی روان تنی انجام نداده است زیرا تعریف و دامنه آن هرگز به وضوح مشخص نشده است. امیدوارم این کتاب به بهبود آن وضعیت کمک کند و در این فرآیند روشن کند که تقریباً تمام اختلالات درد رایجی که در طول سال‌ها میلیون‌ها نفر را مبتلا کرده‌اند، روان تنی هستند.

دوست فروید، جوزف بروئر، پدر روانکاوی بود. پیتر گی (۱۹۸۸)، تجربه بالینی معروف او با “Anna O” را از ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۲، در زندگی نامه فروید، به عنوان “موضوع بنیادی روانکاوی” توصیف کرده است. هنگامی که فروید در سال ۱۸۸۶ به وین بازگشت و تصمیم سرنوشت‌سازی برای تغییر از عصب‌شناسی به روان‌شناسی گرفت، شروع به همکاری نزدیک با برویر و درمان بیماران مبتلا به هیستری کرد. یکی از نتایج این همکاری انتشار کتاب آنها به نام مطالعات هیستری در سال ۱۸۹۵ بود. دوستی آنها سالها ادامه یافت و فروید از حمایت های حرفه ای، عاطفی و حتی مالی همکار بزرگترش برخوردار بود.

اما این دوستی بعداً بر روی صخره های تفاوت های مفهومی پایه گذاری شد.

در روزگار فروید، درمان علائم هیستریک شامل روش‌هایی بود که او آن را روش‌های زیبایی‌شناسی می‌نامید، مانند الکتریسیته، استفاده از فلزات (مانند دستبندهای مسی)، و استفاده از محرک‌های پوستی یا آهن‌ربا. برای خوانندگان مدرنی که ممکن است وسوسه شوند که نسبت به چنین فناوری پزشکی اواخر قرن نوزدهم نگرش تحقیر آمیز اتخاذ کنند، باید توجه داشت که پزشکی امروزی درمان های الکتریکی خاص خود را دارد، از جمله تحریک الکتریکی عصب از طریق پوست (TENS). و دستبندها و آهنرباهای مسی مورد علاقه بسیاری از مبتلایان به کمردرد هستند.

در اینجا یکی از مهمترین خطاهای فروید در ارتباط با دنیای پزشکی روان تنی است. او معتقد بود که دردهای مرتبط با هیستری «ارگانیک» هستند و مغز که هیچ نقشی در ایجاد درد نداشته است، صرفاً از آنها برای اهداف عصبی خود استفاده می‌کند. او تشخیص نمی داد که چنین دردهایی در واقع توسط مغز ایجاد شده اند تا از نظر روانی یک هدف خیرخواهانه محافظت کنند. یک دنیا تفاوت بین این دو مفهوم وجود دارد.

برویر و فروید به کنار برداشت های نادرست خود، کمک های اساسی و گسترده ای در درک پدیده های روان زا داشتند:

• آنها از ناخودآگاه آگاه بودند و ماهیت آن را بررسی کردند، بنابراین ایده ی دوپارگی ذهن و تضادی را که بین ذهن آگاه تر، اخلاقی تر و اخلاقی تر و ذهن ناخودآگاه بدوی کودکانه وجود دارد، ایجاد کردند.

• آنها تشخیص دادند که علائم هیستریک به طور کامل در مغز بدون تغییرات فیزیولوژیکی در بدن ایجاد می شود، اگرچه در بدن تجربه شده است.
• آنها ابتدا آنچه را که من علامت ضروری می نامم، یعنی تمایل به انتقال علائم به مکان های دیگر وقتی که به طور قانونی یا ساختگی تسکین یافته اند، مانند دارونما توصیف کردند.
• آنها از ماهیت بیش از حد علائم جسمی روان زا آگاه بودند.

آنها پدیده بالینی را مشاهده کردند که به موجب آن روان اغلب محل آسیب فیزیکی قبلی را به عنوان مکان نشانه ها انتخاب می کند.

• آنها این واقعیت را گزارش کردند که یک بیمار ممکن است بیش از یک مجموعه از علائم روان زا را به طور همزمان داشته باشد (مانند درد هیستریک و نوراستنی).
• آنها مشاهدات بسیار مهمی را انجام دادند که علائم روان زایی با جلب توجه قوی فرد به هدف خود می رسند.
آنها از اهمیت بیشتری در درک فرآیندهای فیزیکی روان زا دریافتند، آنها متوجه شدند که روان احساسات نامطلوب را سرکوب می کند. متأسفانه، آنها آگاه نبودند که هدف از سرکوب جلوگیری از به هوش آمدن احساسات مشکل ساز است.
• همراه با شارکو، آنها اولین کسانی بودند که تشخیص دادند که درد می تواند روان زا باشد. آنها یک تار مو از دست دادند که می تواند روان تنی باشد.

فروید و آدلر

تقریباً تمام پزشکی معاصر، از جمله بیشتر روانپزشکی، این را انکار می‌کنند که مغز توانایی ایجاد تغییرات فیزیکی، شیمیایی یا عصبی در بدن را دارد.

اما آدلر، والترز، الکساندر و برخی از معاصران آنها در نیمه اول قرن بیستم کاملاً متقاعد شده بودند که مغز این قدرت را دارد. این مفهوم برای درک اختلالات روان تنی ضروری است.

به عقیده آدلر، فرد روان رنجور کاملاً با منفعت شخصی برانگیخته می شود و “هدفی مبتنی بر علاقه به واقعیت، علاقه به دیگران و علاقه به همکاری” ندارد.

او نوشت: «ذهن قادر است شرایط فیزیکی را فعال کند. احساسات و تظاهرات فیزیکی آنها به ما می گویند که چگونه ذهن در موقعیتی که آن را مطلوب یا نامطلوب تفسیر می کند، عمل و واکنش نشان می دهد. براوو

دستاوردهای عظیم فروید در سال‌های اخیر دستخوش انتقادات تجدیدنظرطلبانه زیادی شده است، اما من صمیمانه قضاوت جرد دایموند را در شماره فوریه ۲۰۰۱ تاریخ طبیعی تأیید می‌کنم: «فقط دو دانشمند در دو قرن اخیر به وضوح واجد شرایط غیرقابل جایگزینی هستند: چارلز فروید و زیمونت داروین. .

دایموند برای حمایت از ادعای خود ادامه می دهد: «برای شروع، داروین و فروید هر دو نابغه های چندوجهی با استعدادهای مشترک بسیاری بودند. هر دو ناظران بزرگی بودند که با درک پدیده‌های آشنا اهمیتی را که تقریباً از همه افراد دیگر فراری بود، هماهنگ می‌کردند. جستجو با کنجکاوی سیری ناپذیر برای توضیحات زیربنایی، هر دو بسیار بیشتر از کشف حقایق جدید یا حل مسائل محدود شده، مانند ساختار DNA بود. آنها دانش را از طیف وسیعی از زمینه ها ترکیب کردند و چارچوب های مفهومی جدیدی ایجاد کردند که بخش های بزرگی از آن امروزه هنوز پذیرفته شده است.

آنچه کاملاً قابل توجه است این است که اکثر انسان های مدرن عمدتاً از این خود دیگری که در هر یک از ما وجود دارد و تأثیر آن بر هر جنبه ای از زندگی ما بی اطلاع هستند. به طور کلی درک نمی شود که هوش همه چیز نیست، یک نابغه فکری ممکن است یک نوزاد عاطفی یا یک هیولا باشد. هیچ ارتباطی بین هوش و بلوغ عاطفی یا تعادل وجود ندارد. نمونه بارز آن فعالیت تروریستی است که این روزها بر بسیاری از رسانه های خبری تسلط دارد. تروریست ها برای دستیابی به آنچه انجام می دهند باید بسیار باهوش باشند، اما آنها تحت تأثیر انگیزه های عاطفی قدرتمندی هستند که نه عقلانی و نه بشردوستانه هستند.

در سطح شخصی، نبردی در ناخودآگاه هر یک از ما بین کودک-ابتدای باقیمانده ای که فروید آن را id نامیده است، و نمایندگان عقل و اخلاق که او آن را ایگو و سوپرایگو نامیده است، در جریان است. این تعارض مسئول علائم روان تنی است. همانطور که فروید در یکی از سخنرانی‌های خود گفت: «برای اتخاذ شیوه‌ای رایج در گفتار، می‌توانیم بگوییم که «ایگو» به معنای عقل و حس خوب است، در حالی که «آید» نشان‌دهنده احساسات رام نشده است.

این دوگانگی ذهنی نه تنها مسئول اختلال درد رایجی است که در کتاب‌هایم توضیح داده‌ام، بلکه همچنین مسئول بسیاری از اختلالات پزشکی دیگر است که توسط فرآیندهای روانی مشابه (ریفلاکس معده به مری، سندرم روده تحریک‌پذیر و غیره) آغاز شده‌اند. این اساس مشکلات بهداشت عمومی با وسعت بسیار زیاد است، اما به نظر می رسد این مسائل توسط پزشکی معاصر کاملاً نادیده گرفته شده است.

فروید مفاهیم خود را از id بر اساس مطالعه رویاهای بیمارانش و کاوش در روان رنجورهای آنها قرار داد. او آن را دارای شخصیتی تاریک، پر هرج و مرج، غیرمنطقی، غیرمنطقی، خودشیفته، وابسته، کودکانه، بدوی و قادر به تکانه های متناقض می دانست. از اهمیت ویژه این واقعیت است که بی زمان است. او نوشت: «هیچ چیزی در شناسه مطابق با ایده زمان وجود ندارد، هیچ شناختی از گذشت زمان وجود ندارد، و – چیزی که بسیار چشمگیر است و در اندیشه فلسفی در انتظار بررسی است – هیچ تغییری در ذهنیت آن وجود ندارد. فرآیندها با گذشت زمان تولید می شوند. انگیزه‌های آرزویی که هرگز از شناسه فراتر نرفته‌اند، اما تأثیرات نیز که با سرکوب در شناسه فرو رفته‌اند، عملاً جاودانه هستند. پس از گذشت چندین دهه، آنها طوری رفتار می کنند که انگار تازه اتفاق افتاده اند. آنها را فقط می توان به عنوان متعلق به گذشته تشخیص داد. . . “

فروید دقیقاً به این نکته اشاره می‌کند: «بهتر است [به] سرکوب‌شدگان [ایده‌ها] یک حرکت قوی رو به بالا، یک انگیزه برای نفوذ به آگاهی نسبت دهیم.» به نظر می رسد ضمیر ناخودآگاه می خواهد به ذهن خودآگاه بپیوندد.

مشکلات و بیماری های مالی نمونه های بارز فشارهای زندگی هستند و نیازی به توضیح بیشتر ندارند. آنها آگاهانه مزاحم و ناخودآگاه خشمگین هستند. اما پیر شدن و مردن چطور؟ ما تمایل به منطقی سازی داریم. به هر حال، مردن بخشی از زندگی است، اجتناب ناپذیر است، و باید آن را با لطف و محبت پذیرفت. اما داستان بسیار متفاوتی با کودک بدوی در ناخودآگاه است.

آن بخش خودشیفته از آرایش عاطفی ما در خشم این ایده است که باید بیماری، شاید ناتوانی، و نهایت توهین به فرد یعنی مرگ را تحمل کنیم. این احساسات، اگرچه ناخودآگاه هستند، اما به اندازه احساساتی هستند که ما از آنها آگاه هستیم. در برخی از بیماران من واکنش به پیری تنها دلیل علائم آنهاست. آنها ممکن است آگاهانه از ترس خود از پیری و مرگ آگاه باشند، اما از واکنش های ناخودآگاه خود آگاه نباشند، و اینها همانهایی هستند که علائم را ایجاد می کنند.

تسکین دهنده

کلینیک‌های درد درد را درمان می‌کنند، گاهی اوقات درد را به لطف واکنش دارونما (درمان از طریق ایمان کور) تسکین می‌دهند، اما در بیشتر موارد درد بازمی‌گردد و بنابراین همه‌گیری درد ادامه می‌یابد.

جراحان بر این باورند که با انجام عمل جراحی فتق دیسک، تنگی نخاع، ناهنجاری‌ها و موارد مشابه، علت را درمان می‌کنند. اما از آنجایی که این ناهنجاری ها معمولاً علت درد نیستند، جراحی یا با شکست مواجه می شود یا ممکن است بیمار دارونما درمان کند. این نتیجه جراحی احتمالی چهل و چهار سال پیش توسط یک استاد دانشگاه هاروارد در ادبیات پزشکی توضیح داده شد. جراحی یک دارونما قوی است.

درمان های پلاسبو (جراحی یا غیرجراحی) داروی ضعیفی هستند زیرا علت را درمان نمی کنند. اگر نتایج دائمی بود، می توانستیم با آن زندگی کنیم، اما اینطور نیست. اگر درد تسکین یابد، یکی از سه مورد اتفاق می افتد: یا عود می کند، مغز درد را در جای دیگری قرار می دهد، یا مغز عضو یا سیستم دیگری را برای ایجاد علائم انتخاب می کند.

گاهی اوقات جایگزین یک واکنش عاطفی مانند اضطراب یا افسردگی می شود. من به این به عنوان پاسخ معادل سازی اشاره کرده ام. این پدیده بسیار مهم توسط دکتر سارنو به عنوان علامت ضروری توصیف شده است. این بدان معناست که شما باید با درمان علت، یک علامت را از بین ببرید، در غیر این صورت مغز به سادگی علامت دیگری را پیدا خواهد کرد.

همانطور که دکتر سارنو اشاره کرده است، حرفه پزشکی تا حد زیادی مسئول اپیدمی های درد است که امروزه کشور را فرا گرفته است، زیرا از وجود اختلالات روان تنی بی اطلاع است و این احتمال را نادیده می گیرد که بیشتر موفقیت درمانی خود را می توان به واکنش دارونما نسبت داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *