معسومیت
مصطفی مستور
آثار داستانی مستور تا امروز عبارتند از: بهترین شکل ممکن (مجموعه داستان)، سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار، روی ماه خداوند را ببوس (رمان)، تهران در بعد از ظهر (مجموعه داستان)، استخوان خوک و دستهای جذامی(رمان)، من دانای کل هستم (مجموعه داستان)، رسالهای درباره نادر فارابی (رمان)،من گنجشک نیستم (رمان)، حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطه (مجموعه داستان) و عشق روی پیاده رو.
مقالات شمس
شمس الدین محمد تبریزی
ویرایش متن: جعفر مدرس صادقی
مقالات شمس تبریزی، مجموعهای از سخنان و حکایات نغز و دلپذیر است که در دوران اقامت شمس تبریزی در قونیه(از سال ۶۴۲ تا ۶۴۳ و پس از غیبتی کوتاه از سال ۶۴۴ تا ۶۴۵ قمری) بر زبان وی جاری شده، و پس از او توسط مریدان مولانا جلالالدین محمد بلخی بهصورت یادداشتهایی پراکنده جمعآوری گردیدهاست. از گسیختگی و بریدگی عبارات و مطالب پیداست که این کتاب را شمسالدین خود تألیف نکرده بلکه همان یادداشتهای روزانهٔ مریدان است که با کمال بیترتیبی فراهم نمودهاند.
به نوشتهٔ بدیعالزمان فروزانفر: «میان مقالات شمس بامثنوی مولوی ارتباطی قوی موجود است و مولانا بسیاری از امثال و قصص و مطالب مقالات را در مثنوی خود مندرج ساختهاست.» محمد خدادادی کتابی با عنوان «بازتاب اندیشههای شمس تبریزی در مثنوی مولوی» نگاشتهاند و نتیجه گرفتهاند که بسیاری از گفتهها و اندیشههای مولوی در مثنوی معنوی، انعکاس سخنان و اندیشههای شمس تبریزی در مقالات اوست.
شمس خود ننوشتن خویش را این گونه توضیح دادهاست: «من عادت نبشتن نداشتهام هرگز؛ سخن را چون نمینویسم در من میماند و هر لحظه مرا روی دگر میدهد»
مطالب موجود در مقالات شمس را میتوان به چند بخش تقسیم نمود:
- شخصیت و زندگی و خانواده شمس
- رابطه شمس با مولانا
- قصهها و حکایات
- یادکردبزرگان
- آموزهها
شمس در ضمن سخنان خود، اشارات جالب توجهی دربارهٔ عارفان بزرگ معاصر و پیش از خود همچون بایزید بسطامی، جنید، شبلی، منصور حلاج، ابن عربی، شیخ اشراق، بهاءولد، اوحدالدین کرمانی و … و حتی خود مولانا داشتهاست که از جنبههای مختلف دارای اهمیت هستند.
میراث استر
شاندور مارای
ترجمه: فریبا صالحی
شاندور مارائی، نویسنده مجارستانی قرن بیستم، در دهه ۱۹۳۰ همچون یکی از خلاقترین رمان نویسان در جریان ادبی کشورش بلندآوازه شد. مارائی ضد فاشیست بود و پس از جنگ جهانی دوم و به دلیل سلطه کمونیستها و شرایط حاکم در کشورش که اجازهٔ انتشار آثارش را میسر نمیکرد، مجارستان را در سال ۱۹۴۸ ترک گفت و نخست کوتاه مدت به ایتالیا و سپس بلندمدت و تا پایان عمر به ایالات متحده آمریکا رفت و هرگز به کشورش بازنگشت.
مارائی چندین دهه در تبعید خودخواستهاش گمنام ماند و حجم آثارش که شامل شعر، دهها رمان و چندین کتاب خاطرات میشود، ناشناخته باقیمانده بود به علت اینکه ترجمه از زبان مجار معمول و متداول نبود.
سرانجام در سال ۲۰۰۱ رمان خاکستر گرم به انگلیسی ترجمه و منتشر شد و در کوتاه مدت توجه منتقدان صاحب نام انگلیسی زبان را به خود جلب کرد و در میان ده اثر پرفروش جهان ادبیات انگلیسی زبان جا گرفت. این رمان برای بار اول در سال ۱۹۴۲ در بوداپست به انتشار رسیده بود، امّا استقبال چندانی از آن بهعمل نیامده بود.
منتقد ادبی بانفوذ روزنامه تایمز، چاپ لندن، رمان خاکستر گرم را «رمانی باشکوه با داستانی مسحورکننده و پرشور» توصیف کرد. دیلی تلگراف آن را «عالی، شگفتآور و بیاندازه تأثیرگذار» خواند. روزنامه آبزرور لندن، آن را «خارقالعاده، مرثیه مانند، تاریک، آهنگین و جذاب» نامید.
میراث تصوف (۲ جلدی)
نام نویسنده : لئونارد لویزن
نام مترجم : دکتر مجدالدین کیوانی
مجموعه دوجلدى میراث تصوف به ویراستارى لئونارد لویزن و با ترجمه دکتر مجدالدین کیوانی، از سوى نشر مرکز به بازار کتاب راه یافت. نویسندگان این مجموعه 1500 صفحه اى از اسلام شناسان، ایران شناسان و آشنایان حوزه عرفان و تصوف در نقاط مختلف جهان اند که آثار خود را در سه همایش بین المللى که در دهه 90 در واشنگتن و لندن برگزار شد، عرضه کرده بودند. کانون توجه و محور تمامى مقالات ارائه شده در این مجموعه، به تصوف ایران اشاره دارد که بعدها در اطراف این سرزمین گسترش یافت و از نقاطى چون ترکیه، هندوستان و آسیاى مرکزى سر برآورد. به گفته دکتر مجدالدین کیوانى که پیش از این نیز در زمینه عرفان ایران و اسلام آثار متعددى را ترجمه کرده و خود در انتخاب و ترجمه این مقالات با لویزن همفکرى کارى داشته است، این مجموعه در اصل سه مجلد بود که به دلیل وجود برخى آثار کامل از نویسندگان این مقالات درباره آن موضوع، به زبان فارسی، از ترجمه آنها خوددارى شده است. نشر مرکز پیش از این 12 اثر مهم از جمله حلاج، خواجه عبدالله انصاری، شیخ محمود شبستری، شیخ ابوالحسن خرقانی، روزبهان بقلی، عزیز نسفى و ... را در حوزه عرفان و تصوف انتشار داده بود.
نظریه ای در باب عدالت 💯
جان رالز
مرتضی نوری
رولز در نظریهٔ عدالت مینویسد: «عدالت اولین فضیلت برای نهاد اجتماعی است، همچنان که حقیقت برای نظام تفکر». عدالت از نظر رولز مقدم بر خوشبختی است. خوشی و کامیابی آنگاه بهعنوان یک ارزش مثبت تلقی میشود که عادلانه بودن آن محرز باشد. عدالت چارچوبی است که افراد مختلف در آن فرصت پی گرفتن آمال و ارزشهای مورد نظر خود را پیدا میکنند.
دو اصل نظریهٔ بازبینیشدهٔ عدالت رولز بدین قرار است:
-
الف) هر شخصی نسبت به طرحی کاملاً کافی از آزادیهای اساسی برابر که با طرح مشابهی از آزادیها برای همگان همساز باشد، حق لغو ناشدنی یکسان دارد؛ ب) نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی به دو شرط قابل قبول هستند: ۱) باید مختص به مناصب و مقامهایی باشند که تحت شرایط برابری منصفانهٔ فرصتها باب آنها به روی همگان گشودهاست. ۲) این نابرابریها بابد بیشترین سود را برای محرومترین اعضای جامعه داشته باشند (اصل تفاوت).
رولز عدالت را تبلور انصاف میداند و میگوید در وضع نخستین (original position)، که تا حدی مشابه مفهوم وضع طبیعی است، آدمیان میخواهند جامعهٔ مدنی تشکیل دهند و بهناچار روی اصولی معقول و منصفانه توافق میکنند. نقشی که این اصول در تفکیک حقوق، تکلیفها و تقسیم مزایای اجتماعی برعهده میگیرد همان است که مفهوم عدالت نامیده میشود.
نکته های ویرایش
علی صلح جو
در توضیحات پشت جلد کتاب به قلم نویسنده آمده است: «در طول چند دهه کار و تدریس ویرایش، به مسائلی برخوردهام که در همان حین کار یادداشت برداشته و بعدا آنها را پرداخت کردهام. بسیاری از نکتههای مطرح شده در این یادداشتها در کتابهای رسمی ویرایش یافت نمیشوند. گاه، پس از طرح مسئله یا نکته، پیشنهادهایی نیز برای رفع مشکل دادهام. طیف گسترده یادداشتها در برگیرنده مسائلی در زمینه رسم الخط، نشانهگذاری، پانوشت، نمونهخوانی، ماخذگذاری، فرهنگنویسی، علائم اختصاری و موارد دیگری است که شاید نتوان عنوانی برای آنها پیدا کرد.» در قسمتی از کتاب میخوانیم: «لطیفهسازی کاری است که به کمک آن میتوان عقدهگشایی کرد و به بیمار احساسی از رضایت داد. این جمله در اصل طور دیگری بوده و پس از ویرایش به این صورت درآمده است. درباره خادم یا خائن بودن مترجمان زیاد بحث شده است، اما درباره خدمت و خیانت ویراستاران سخنی به میان نمیاید. در واقع، هیچکس در خدمت آنان تردید ندارد. این طور نیست. ویراستاران نیز، گاه از سر دلسوزی برای متن، به اصطلاح آن را روانتر میکنند! به راستی، چگونه میتوانیم بفهمیم که دانشمان تا کجا قد میدهد؟ جملة فوق، قبل از ویرایش، چنین بوده است: "لطیفه سازوکاری است که به کمک آن میتوان عقدهگشایی کرد و به بیمار احساسی از رضایت داد.»
نوع بشر
نویسنده : روبر آنتلم
وقتی انسان از سر نياز مجبور شود که به حضيض آزمندی تن در دهد، وقتی از سرِ اجبار «زبالهخوار» شود، ديگر میشود فهميد که چرا شده است موجودی محدود به خود، و با انکارِ آنانی که انکارش میکنند تنها نيازش اين میشود که رابطهٔ بشری را برساند به بدویترين شکل آن، البته نياز به هرحال متغير است و، به معنی دقيق کلمه، به نحوی بنيادی تبديل میشود به نيازی بیزايند، ناکام مانده، بی درونمايه و به عبارتی رابطهای عريان با زندگی عريان. نانی که از گلو پايين میرود صرفاً پاسخی است بیواسطه به ضرورتِ نياز، و نياز هم فینفسه و بیواسطه نياز به بقاست. لويناس در برخی از تحليلهايش نشان داده است که نياز همواره لذتِ توأمان است. در مواجهه با تجربهٔ آنتلم ــ تجربهٔ آدمی که رسيده بود به حضيض و به آخرين نقطه نقصانپذيری ــ با مقولهای روبهرو میشوم که دربرگيرندهٔ نيازی است بنيادين که مرا نه به خويشتنم سوق میدهد و نه به رضايت از خويش، بلکه هدايتم میکند به وجود ناب و بیغش بشری، به وجودی زيسته در بینيازی. اين قضيه بیشک ربط پيدا میکند به نوعی خودخواهیِ بدون خود، به حيطهای که فردِ مصرّ به بقا و نيز محکوم به بقا، به شيوه ای متوسل میشود که بايد اسمش را گذاشت رذالتِ زيستن، و اصرار به دوامِ زيستن. اين وابستگی محمل نيازی است که هيچ سنخيّتی با نيازِ خود شخص ندارد، نيازی است تهی و خنثی، و به صورت بالقوه در همگان هست. حرف آنتلم بيش و کم اين است که «زيستن، بر اين اساس، به تمامی مقدس است.»