🧐 فروید در برابر یونگ؛ شباهتها و تفاوتها
«شاگردی که فقط شاگرد باقی بماند، پاداش شایستهای به استاد خود نداده است. پس چرا نباید تاج افتخار مرا از سرم برداری؟ تو به من احترام میگذاری؛ اما اگر روزی این احترام فرو بریزد چه خواهد شد؟ مراقب باش که سقوط یک تندیس تو را زیر خود له نکند! زمانی که مرا یافتی، هنوز خودت را نجسته بودی. همهٔ باورمندان چنیناند. اکنون به شما میگویم مرا گم کنید و خودتان را بیابید؛ و تنها هنگامی که همگی مرا انکار کرده باشید، دوباره نزد شما بازخواهم گشت.»
(سخنی از نیچه که یونگ در سال ۱۹۱۲ برای فروید نقل کرد)
برای بسیاری از مردم، کارل گوستاو یونگ و زیگموند فروید دو شخصیتی هستند که دنیای روانشناسی را شکل دادهاند. نظریههای آنان، با وجود تفاوتهای فراوان، تأثیر عمیقی بر درک ما از ذهن انسان گذاشتهاند و دستاوردهایشان در حوزهٔ نظریه و عمل، به توسعهٔ روشهای موفق رواندرمانی برای طیف گستردهای از رنجها و مشکلات انسانی انجامیده است.
با این حال، مسیر فکری این دو اندیشمند همیشه تا این اندازه متفاوت نبود. در آغاز این تاریخ پرماجرا، دوستی و رفاقتی عمیق وجود داشت که بر پایهٔ تواناییهای فکری چشمگیر و اشتیاق مشترک برای پیشبرد مطالعهٔ روان ناخودآگاه شکل گرفته بود.
برای یونگِ سیویک ساله، فروید نهتنها یک همکار برجسته و مورد احترام، بلکه شخصیتی پدرگونه بود که میتوانست قلب و ذهن خود را برای او بگشاید. از سوی دیگر، فروید نیز یونگ را فردی پرانرژی و استعدادی درخشان میدید که میتوانست آیندهٔ جنبش روانکاوی را تضمین کند.
اما این توازن قدرت به تدریج تغییر کرد و همراه با آن، دوستی میان آن دو نیز دگرگون شد. در نمونهای کلاسیک از تبدیل شدن شاگرد به استادی مستقل، یونگ تا زمان جدایی از فروید در سال ۱۹۱۳ به چهرهای شناختهشده در سطح بینالمللی تبدیل شده بود و به سبب سهم مستقل خود در نظریههای روانشناختی شهرت فراوانی یافته بود.
اما علت این جدایی فکری چه بود؟ اختلافهای اساسی آنها در چه زمینههایی قرار داشت؟ و در این رویارویی فکری میان فروید و یونگ، آیا میتوان از برندهای سخن گفت؟
زیگموند فروید در یک نگاه
زیگموند فروید، که در بدو تولد «زیگیسموند فروید» نام داشت، عصبشناس اتریشی بود که در ۶ مه ۱۸۵۶ در شهر کوچک فرایبرگِ موراویا (که امروزه در جمهوری چک قرار دارد) به دنیا آمد. با وجود آنکه در یک خانواده یهودی نسبتاً فقیر بزرگ شد، در ابتدا قصد داشت در University of Vienna حقوق بخواند. اما بعدها نظر خود را تغییر داد و رشته پزشکی را برگزید.
پس از فارغالتحصیلی، فروید کار خود را در یک درمانگاه روانپزشکی در بیمارستان عمومی وین آغاز کرد. در آن دوران، روانپزشکی توجه چندانی به جنبههای روانشناختی سلامت روان نداشت و رفتار انسان را عمدتاً بر اساس ساختارهای کالبدشناختی مغز تفسیر میکرد.
در آن زمان، روانپزشکی هیچ توجهی به جنبههای روانشناختی سلامت روان نداشت و رفتار انسان را صرفاً بر اساس ساختارهای کالبدشناختی مغز تفسیر میکرد.
فروید پس از گذراندن چهار ماه دورهٔ آموزشی در درمانگاه سالپترییر در پاریس، به «هیستری» علاقهمند شد؛ بهویژه به روشهای هیپنوتیزمی که توسط عصبشناس برجستهٔ آن مرکز، ژان مارتن شارکو، به کار گرفته میشد.
پس از بازگشت به وین، فروید بیمارستان عمومی را ترک کرد و مطب خصوصی خود را با تخصص در درمان «اختلالات عصبی و بیماریهای مغز و اعصاب» تأسیس نمود.
او به همراه همکارش، یوزف برویر، به بررسی زندگی و تجربیات آسیبزای بیماران مبتلا به هیستری پرداخت. این پژوهشها آنان را به این نتیجه رساند که صحبت کردن دربارهٔ تجربیات و احساسات سرکوبشده میتواند نوعی فرایند «تخلیهٔ هیجانی» باشد و به رهایی احساسات انباشتهشده کمک کند.
برویر و فروید با همکاری یکدیگر کتاب «مطالعاتی دربارهٔ هیستری» را در سال ۱۸۹۵ منتشر کردند و از همین نقطه بود که اندیشههایی شکل گرفت که بعدها به پیدایش و توسعهٔ روانکاوی انجامید.
در همین دوره بود که فروید تحلیل شخصیِ خود را آغاز کرد و با دقت و وسواس فراوان، رؤیاهایش را در پرتو فرایندهای ناخودآگاه مورد بررسی قرار داد. نتیجهٔ این پژوهشها به نگارش یکی از مهمترین آثار او، یعنی The Interpretation of Dreams («تفسیر رؤیاها») در سال ۱۹۰۱ انجامید.
تا این زمان، فروید همچنین روش درمانی «تداعی آزاد» را توسعه داده بود و دیگر از هیپنوتیزم در درمان بیماران استفاده نمیکرد. او از این مرحله به بعد به بررسی تأثیر فرایندهای فکری ناخودآگاه بر جنبههای گوناگون رفتار انسان پرداخت و به این باور رسید که در میان نیروهای ناهشیار، نیرومندترین عامل، امیال و خواستههای جنسی دوران کودکی هستند که از آگاهی فرد سرکوب شدهاند.
اگرچه بخش بزرگی از جامعهٔ پزشکی آن زمان با بسیاری از نظریههای فروید موافق نبود، او در سال ۱۹۱۰ همراه با گروهی از شاگردان و پیروان خود، International Psychoanalytic Association (انجمن بینالمللی روانکاوی) را بنیان نهاد که ریاست آن به Carl Jung سپرده شد.
در سال ۱۹۲۳، فروید کتاب The Ego and the Id («من و نهاد») را منتشر کرد و در آن، الگوی ساختاری ذهن را مورد بازنگری قرار داد. او در این اثر، نظریهٔ خود دربارهٔ سه بخش اصلی روان ــ نهاد، من و فرامن ــ را به شکلی منسجمتر ارائه کرد.
در سال ۱۹۳۸ و با به قدرت رسیدن نازیها و گسترش نفوذ آنان در اتریش، فروید به همراه همسر و فرزندانش وین را ترک کرد و به لندن مهاجرت نمود.
با این حال، در تمام این سالها او از سرطان فک رنج میبرد. بیماریاش بهتدریج شدت گرفت و او ناچار شد حدود سی عمل جراحی را تحمل کند. سرانجام، فروید در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ در لندن درگذشت.
این پایان زندگی مردی بود که با بنیانگذاری روانکاوی، تأثیری عمیق بر روانشناسی، روانپزشکی، فلسفه، ادبیات و فرهنگ قرن بیستم گذاشت و اندیشههای او همچنان موضوع بحث، نقد و پژوهش در سراسر جهان است.
کارل یونگ در یک نگاه
کارل گوستاو یونگ، روانپزشک سوئیسی و بنیانگذار روانشناسی تحلیلی بود.
در آغاز، او از تحسینکنندگان پرشور آثار فروید به شمار میرفت. پس از دیدار آن دو در وین در سال ۱۹۰۷، بنا بر روایتهای مشهور، فروید و یونگ سیزده ساعت پیاپی با یکدیگر گفتوگو کردند. این دیدار سرآغاز دوستی عمیق و فشردهای شد که حدود پنج سال ادامه یافت.
با این حال، هرچند فروید در ابتدا یونگ را جانشین آیندهٔ خود در جنبش روانکاوی میدانست، روابط میان آن دو بهتدریج و با سرعت رو به تیرگی گذاشت.
فروید بهویژه از این موضوع ناخشنود بود که یونگ با برخی از مفاهیم و ایدههای بنیادین نظریهٔ فرویدی موافق نبود. برای نمونه، یونگ با تأکید فروید بر نقش محوری و تعیینکنندهٔ میل جنسی بهعنوان نیروی اصلی انگیزش رفتار انسان مخالفت میکرد.
علاوه بر این، یونگ معتقد بود برداشت فروید از ناخودآگاه بیش از حد محدود، تقلیلگرایانه و منفی است. از دیدگاه او، ناخودآگاه صرفاً مخزنی از امیال سرکوبشده، تعارضهای جنسی و خاطرات دردناک نبود، بلکه لایهای عمیقتر و گستردهتر از روان انسان را نیز دربر میگرفت که میتوانست سرچشمهٔ خلاقیت، معنویت، اسطورهها، سمبلها و رشد شخصیت باشد. همین اختلافات نظری بعدها به جدایی فکری و شخصی این دو متفکر بزرگ انجامید.
در سال ۱۹۱۲، یونگ کتاب Psychology of the Unconscious («روانشناسی ناخودآگاه») را منتشر کرد. این کتاب بهروشنی فاصلهٔ نظری او با فروید را نشان میداد و در عین حال، اصول بنیادی روانشناسی تحلیلی را پایهگذاری میکرد.
یونگ معتقد بود روان انسان از سه بخش اصلی تشکیل شده است:
- «من» یا خودآگاه
- «ناخودآگاه شخصی»
- «ناخودآگاه جمعی» (که نظریهٔ او دربارهٔ کهنالگوها یا آرکیتایپها را نیز دربر میگرفت)
از دیدگاه یونگ، ناخودآگاه جمعی همچون مخزنی عظیم است که تمام تجربهها، الگوها و دانش انباشتهشدهٔ نوع بشر را در خود نگه میدارد. این مفهوم یکی از مهمترین تفاوتهای تعریف یونگ از ناخودآگاه با تعریف فروید بود.
در حالی که فروید ناخودآگاه را عمدتاً محل ذخیرهٔ امیال سرکوبشده، تعارضهای روانی و خاطرات فراموششده میدانست، یونگ باور داشت لایهای عمیقتر نیز وجود دارد که میان همهٔ انسانها مشترک است و میراث روانی کل نوع بشر را در خود حمل میکند.
یونگ برای اثبات وجود ناخودآگاه جمعی به مفهوم «همزمانی» یا «هموقوعی معنادار» استناد میکرد. منظور او از همزمانی، احساس یا تجربهٔ ارتباط معنادار میان رویدادهایی بود که ظاهراً هیچ رابطهٔ علّی و قابل توضیحی با یکدیگر ندارند، اما به شکلی شگفتانگیز به هم مرتبط به نظر میرسند. یونگ معتقد بود این نوع تجربههای مشترک و اسرارآمیز نشانهای از وجود لایهای عمیق و مشترک در روان همهٔ انسانهاست که فراتر از تجربههای فردی عمل میکند.
یونگ دانش بسیار گسترده و تقریباً پایانناپذیری در زمینهٔ اسطورهشناسی، دین و فلسفه داشت. او بهویژه در زمینهٔ سمبلهای مرتبط با سنتهایی مانند کیمیاگری، کابالا، بودیسم و هندوئیسم آگاهی و تخصص فراوانی داشت.
یونگ با بهرهگیری از این دانش گسترده، معتقد بود که انسانها ناخودآگاه را از طریق سمبلهای بیشماری تجربه میکنند؛ سمبلهایی که در جنبههای مختلف زندگی، از جمله رؤیاها، هنر و دین، با آنها روبهرو میشوند.
از دیدگاه او، این سمبلها زبان ناخودآگاه هستند و به انسان امکان میدهند تا با لایههای عمیقتر روان خود ارتباط برقرار کند. به همین دلیل، یونگ مطالعهٔ رؤیاها، اسطورهها، آثار هنری و باورهای دینی را راهی مهم برای شناخت ساختارهای پنهان روان انسان میدانست.
اگرچه نظریههای یونگی منتقدان فراوانی دارند و برخی از مفاهیم او ــ مانند ناخودآگاه جمعی و همزمانی ــ از نظر علمی مورد مناقشه بودهاند، آثار و اندیشههای کارل یونگ تأثیر چشمگیری بر علم روانشناسی بر جای گذاشتهاند.
بهویژه مفاهیم «درونگرایی» و «برونگرایی» که او مطرح کرد، سهم بزرگی در شکلگیری روانشناسی شخصیت داشتهاند و همچنین تأثیر عمیقی بر نظریهها و روشهای رواندرمانی گذاشتهاند. بسیاری از پژوهشهای بعدی دربارهٔ شخصیت انسان و حتی آزمونهای مشهور شخصیت، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم از ایدههای یونگ الهام گرفتهاند.
فروید در برابر یونگ: تفاوتها و اختلافهای اصلی
اختلاف نخست: ناخودآگاه
یکی از بنیادیترین اختلافهای میان یونگ و فروید، برداشت متفاوت آنها از مفهوم ناخودآگاه بود.
دیدگاه فروید:
فروید معتقد بود که ذهن ناخودآگاه کانون و مرکز افکار سرکوبشده، خاطرات آسیبزا و امیال بنیادی انسان، بهویژه غرایز جنسی و پرخاشگرانه، است.
او ناخودآگاه را همچون مخزنی میدید که تمامی خواستهها و تمایلات جنسی پنهان و سرکوبشده در آن ذخیره میشوند. از نظر فروید، همین امیال و تعارضهای سرکوبشده میتوانند به بروز «نوروز» یا روانرنجوری منجر شوند؛ وضعیتی که امروزه آن را در قالب بسیاری از اختلالات و مشکلات روانی توصیف میکنیم.
او اعلام کرد که ذهن انسان بر سه ساختار اصلی استوار است:
نهاد (Id)، من (Ego) و فرامن (Superego).
«نهاد» سرچشمهٔ امیال و غرایز ناخودآگاه ماست (بهویژه امیال جنسی). نهاد به اصول اخلاقی پایبند نیست و تنها به دنبال کسب لذت و ارضای فوری خواستههای خود است.
«من» شامل ادراکها، خاطرات و افکار آگاهانهٔ ماست و به ما امکان میدهد با واقعیتهای جهان بیرون به شکلی مؤثر روبهرو شویم و با آنها سازگار گردیم.
«فرامن» میکوشد میان خواستههای نهاد و الزامات جامعه تعادل برقرار کند و امیال نهاد را از طریق رفتارهای مورد قبول اجتماع مهار و هدایت نماید.
دیدگاه یونگ:
یونگ نیز روان انسان را به سه بخش تقسیم میکرد، اما تقسیمبندی او با فروید تفاوت داشت.
از نظر یونگ، روان از سه بخش تشکیل میشود:
من (خودآگاه)، ناخودآگاه شخصی و ناخودآگاه جمعی.
در نگاه یونگ، «من» همان بخش آگاه ذهن است. «ناخودآگاه شخصی» شامل خاطرات، تجربهها و محتواهای روانی فردی است؛ چه آنهایی که فرد به یاد میآورد و چه آنهایی که سرکوب شده یا از یاد رفتهاند.
اما مهمترین و متمایزترین بخش نظریهٔ یونگ، مفهوم «ناخودآگاه جمعی» بود. از دید او، ناخودآگاه جمعی مخزنی از تجربهها، الگوها و دانشی است که همهٔ انسانها به عنوان اعضای یک گونهٔ زیستی در آن سهیماند و با آن متولد میشوند.
به باور یونگ، برخی تجربهها و گرایشها ریشه در این میراث روانی مشترک دارند؛ برای مثال، او پدیدههایی مانند «عشق در نگاه اول» را نمونهای از تأثیر این لایهٔ عمیق و مشترک روان انسان میدانست.
برداشت یونگ از روان انسان تا حد زیادی تحت تأثیر مطالعات او دربارهٔ فلسفهها و ادیان شرقی، از جمله بودیسم و هندوئیسم، قرار داشت.
او همچنین معتقد بود که محتوای ناخودآگاه تنها به مطالب سرکوبشده محدود نمیشود. از نظر یونگ، ناخودآگاه علاوه بر خاطرات و امیال سرکوبشده، شامل لایههای عمیقتر و گستردهتری از تجربههای روانی نیز هست که بخشی از میراث مشترک بشریت را تشکیل میدهند.
اختلاف دوم: رؤیاها
دیدگاه فروید:
فروید معتقد بود که از طریق تفسیر رؤیاها میتوان اطلاعات بسیار مهمی دربارهٔ شخصیت و زندگی روانی یک فرد به دست آورد.
او استدلال میکرد که هنگامی که بیدار هستیم، عمیقترین خواستهها و امیال ما بهطور مستقیم بروز پیدا نمیکنند؛ زیرا از یک سو «واقعیت» (من) و از سوی دیگر «اخلاق» (فرامن) آنها را مهار میکنند.
اما در هنگام خواب، قدرت این نیروهای بازدارنده کاهش مییابد و در نتیجه ممکن است امیال و خواستههای پنهان ما در قالب رؤیاها خود را نشان دهند. از این رو، فروید رؤیا را یکی از مهمترین راههای دسترسی به لایههای پنهان و ناخودآگاه ذهن انسان میدانست.
فروید همچنین معتقد بود که رؤیاها میتوانند به افکار و امیال سرکوبشده یا اضطراببرانگیز دسترسی پیدا کنند؛ افکاری که فرد به دلیل ترس، اضطراب یا شرمندگی قادر نیست آنها را بهطور مستقیم در آگاهی خود بپذیرد یا دربارهٔ آنها بیندیشد. از نظر او، این محتواها عمدتاً شامل امیال جنسی سرکوبشده بودند.
بر اساس نظریهٔ فروید، «سازوکارهای دفاعی» ذهن باعث میشوند که این خواستهها و افکار پنهان به شکلی تغییر یافته و استتار شده وارد رؤیا شوند. در نتیجه، امیال ناخودآگاه در قالب سمبلها و تصاویر نمادین ظاهر میشوند، نه به صورت مستقیم و آشکار.
برای مثال، فروید معتقد بود اگر فردی در خواب چوبی بزرگ ببیند، این تصویر میتواند نمایانگر اندام جنسی مردانه باشد. به همین ترتیب، بسیاری از اشیاء، اشکال و رویدادهای رؤیا از دیدگاه او دارای معنایی پنهان و جنسی بودند.
در این چارچوب، وظیفهٔ روانکاو آن بود که این سمبلها و تصاویر رؤیایی را تفسیر کند و معنای واقعی و نهفتهٔ آنها را آشکار سازد تا فرد بتواند به امیال، تعارضها و کشمکشهای ناخودآگاه خود آگاهی پیدا کند.
دیدگاه یونگ:
یونگ نیز مانند فروید معتقد بود که تحلیل رؤیاها پنجرهای به سوی ذهن ناخودآگاه میگشاید و میتواند به شناخت لایههای پنهان روان انسان کمک کند.
اما برخلاف فروید، یونگ باور نداشت که محتوای همهٔ رؤیاها الزاماً ماهیتی جنسی داشته باشد یا اینکه رؤیاها همیشه معنای واقعی خود را در پشت پردهای از استتار پنهان کنند.
در عوض، برداشت یونگ از رؤیاها بیشتر بر تصاویر و سمبلهای نمادین متمرکز بود. او معتقد بود که هر رؤیا میتواند بسته به تداعیها، تجربهها و شرایط شخص رؤیابین، معانی متفاوتی داشته باشد.
یونگ با ایدهٔ «فرهنگ لغت رؤیا» یا تعبیر ثابت و از پیش تعیینشدهٔ خوابها مخالف بود؛ یعنی این باور را نمیپذیرفت که هر سمبل در همهٔ افراد و همهٔ شرایط فقط یک معنای مشخص داشته باشد.
او استدلال میکرد که رؤیاها به زبان ویژهای سخن میگویند؛ زبانی متشکل از سمبلها، تصاویر و استعارهها. از نظر یونگ، این زبان نمادین باید در بافت زندگی و تجربهٔ شخصی هر فرد فهمیده شود.
به باور او، رؤیاها هم جهان بیرونی فرد را بازنمایی میکنند ــ یعنی اشخاص، مکانها و رویدادهای زندگی روزمرهٔ او را ــ و هم جهان درونی او را، شامل احساسات، افکار، هیجانها و تعارضهای روانی.
بنابراین، از دیدگاه یونگ، رؤیاها تنها بازتاب امیال سرکوبشده نیستند، بلکه شیوهای هستند که روان از طریق آن با فرد ارتباط برقرار میکند و جنبههای مختلف شخصیت و زندگی او را به تصویر میکشد.
یونگ با فروید همعقیده بود که رؤیاها میتوانند ماهیتی گذشتهنگر داشته باشند و رویدادها و تجربههای دوران کودکی را بازتاب دهند؛ اما او همچنین معتقد بود که رؤیاها گاهی میتوانند به آینده نیز اشاره کنند و حتی سرچشمهای مهم برای خلاقیت و آفرینشگری باشند.
یونگ فروید را مورد انتقاد قرار میداد، زیرا معتقد بود فروید بیش از حد بر جنبههای بیرونی و عینی رؤیا تمرکز میکند و از توجه کافی به جنبههای درونی، ذهنی و شخصی آن غفلت میورزد. از نظر یونگ، برای فهم درست یک رؤیا باید هم محتوای عینی و هم محتوای ذهنی آن را در نظر گرفت.
در نهایت، یکی از متمایزترین ویژگیهای نظریهٔ رؤیای یونگ این بود که او باور داشت رؤیاها میتوانند نهتنها محتواهای شخصی، بلکه محتواهای جمعی و جهانشمول را نیز بیان کنند.
این محتواهای جمعی یا جهانشمول از طریق چیزی آشکار میشوند که یونگ آن را «کهنالگوها» (آرکتایپها) مینامید.
به باور یونگ، کهنالگوها الگوها و تصاویر بنیادینی هستند که در اعماق روان همهٔ انسانها وجود دارند و در رؤیاها، اسطورهها، ادیان، افسانهها و آثار هنری خود را به شکل سمبلهای گوناگون نشان میدهند. از این رو، برخی تصاویر و مضامین رؤیایی صرفاً محصول تجربههای شخصی فرد نیستند، بلکه ریشه در میراث روانی مشترک تمام بشریت دارند.
کهنالگوها (آرکتایپها) الگوهای بنیادین و موروثیِ جهانشمولی هستند که به انسان کمک میکنند جهان را به شیوهای خاص درک کند و به شکلهای معینی رفتار نماید.
یونگ استدلال میکرد که تجربههای نیاکان دوردست ما از مفاهیم جهانشمولی مانند خدا، آب، زمین و دیگر عناصر بنیادی زندگی، از نسلی به نسل دیگر منتقل شدهاند.
از دیدگاه او، انسانهای هر دورهٔ تاریخی تحت تأثیر تجربههای انباشتهٔ نیاکان خود قرار دارند. به همین دلیل، محتوای ناخودآگاه جمعی در میان افراد یک فرهنگ، تا حد زیادی مشترک است.
این کهنالگوها خود را به شکلی نمادین در رؤیاها، خیالپردازیها و حتی توهمات آشکار میکنند. به عبارت دیگر، بسیاری از تصاویر و مضامینی که در رؤیاها ظاهر میشوند، تنها محصول تجربهٔ فردی نیستند، بلکه بازتاب الگوهای کهنی هستند که در اعماق روان مشترک بشریت ریشه دارند.
اختلاف سوم: جنسیت و تمایلات جنسی
دیدگاه فروید:
یکی از بزرگترین ــ و شاید بزرگترین ــ نقاط اختلاف میان فروید و یونگ، دیدگاه متفاوت آنها دربارهٔ انگیزش انسان بود.
از نظر فروید، تمایلات جنسی، چه به صورت ابرازشده و چه به صورت سرکوبشده، نقش محوری در زندگی روانی انسان دارند. او معتقد بود که نیروی جنسی مهمترین عامل محرک رفتار انسان است و در نتیجه نقش اساسی در شکلگیری اختلالات و مشکلات روانی نیز ایفا میکند.
به باور فروید، بسیاری از رفتارها، تعارضهای درونی، اضطرابها و روانرنجوریهای انسان را میتوان در نهایت به امیال و کششهای جنسی آگاهانه یا ناخودآگاه بازگرداند. از همین رو، او جنسیت را یکی از بنیادیترین نیروهای شکلدهندهٔ شخصیت و رفتار انسان میدانست.
این دیدگاه را میتوان بهوضوح در نظریههای نسبتاً جزمگرایانهٔ فروید دربارهٔ رشد روانی ـ جنسی و همچنین در نظریههای مشهور عقدهٔ ادیپ و، تا حدی، عقدهٔ الکترا مشاهده کرد.
در تراژدی یونانی ادیپ شاه، جوانی به نام ادیپ، بدون آنکه از حقیقت آگاه باشد، پدر خود را میکشد، با مادرش ازدواج میکند و از او صاحب چند فرزند میشود.
فروید بر اساس این داستان، نظریهٔ عقدهٔ ادیپ را مطرح کرد. او معتقد بود که پسران در دوران کودکی بهطور ناخودآگاه نسبت به مادر خود کشش و تمایل عاطفی ـ جنسی نیرومندی پیدا میکنند و در عین حال نسبت به پدر خود احساس رقابت، حسادت و خصومت شدیدی دارند؛ زیرا پدر را رقیبی برای جلب محبت و توجه مادر میبینند.
در نظریهٔ عقدهٔ الکترا، این وضعیت به شکل معکوس مطرح میشود. بر اساس این دیدگاه، دختران نسبت به پدر خود گرایش عاطفی ـ جنسی پیدا میکنند و مادر را بهعنوان رقیب خود در نظر میگیرند و بهطور ناخودآگاه تمایل دارند او را از این جایگاه کنار بزنند.
فروید این فرایندها را بخشی از رشد طبیعی روانی ـ جنسی کودک میدانست و معتقد بود نحوهٔ حلوفصل این تعارضهای ناخودآگاه میتواند تأثیر عمیقی بر شخصیت و زندگی روانی فرد در بزرگسالی بگذارد.
بر اساس این نظریه، پسران خردسال در نتیجهٔ این کشش ناخودآگاه به مادر و رقابت با پدر، دچار ترسی میشوند که فروید آن را «اضطراب اختگی» مینامید. به باور او، کودک پسر بیم آن دارد که پدرش به عنوان مجازات احساساتش نسبت به مادر، اندام جنسی او را از بین ببرد یا به آن آسیب برساند.
در مورد دختران، فروید معتقد بود که آگاهی از نداشتن اندام جنسی مردانه و نیز ناتوانی در داشتن همانندسازی کامل با مادر، به حالتی منجر میشود که او آن را «حسادت به آلت مردانه» مینامید. از نظر فروید، در این مرحله دختر آرزو میکند دارای آن ویژگی مردانه باشد و این احساس بعدها به کشش عاطفی و جنسی نسبت به پدر تبدیل میشود.
فروید نظریهپردازی میکرد که این اضطرابها و تعارضها سرانجام سرکوب میشوند و از حوزهٔ آگاهی بیرون رانده میگردند. با این حال، آنها از بین نمیروند، بلکه از طریق سازوکارهای دفاعی روان و همچنین در قالب اضطرابها، تعارضهای درونی و برخی الگوهای رفتاری در زندگی بعدی فرد خود را نشان میدهند.
دیدگاه یونگ:
یونگ احساس میکرد که توجه فروید بیش از اندازه بر مسئلهٔ جنسیت و تأثیر آن بر رفتار انسان متمرکز شده است.
یونگ به این نتیجه رسید که آنچه رفتار انسان را برمیانگیزد و بر آن اثر میگذارد، نوعی انرژی روانی یا نیروی حیات است که میل جنسی تنها میتواند یکی از جلوهها و نمودهای احتمالی آن باشد.
یونگ همچنین با مفهوم امیال اُدیپی (Oedipal impulses) نیز موافق نبود. او معتقد بود که رابطهٔ میان مادر و کودک اساساً بر عشق، مراقبت و حمایتی استوار است که مادر به فرزند خود اعطا میکند، نه بر کششهای جنسی ناخودآگاه.
این دیدگاهها بعدها توسط John Bowlby و Mary Ainsworth گسترش یافت و در قالب نظریهٔ دلبستگی (Attachment Theory) و مفهوم الگوهای درونیِ کارکردی (Internal Working Models) صورتبندی شد.
اختلاف شمارهٔ ۴: دین (Religion)
دیدگاه فروید:
اگرچه فروید از نظر تبار و پیشینه خانوادگی یهودی بود، اما معتقد بود که دین برای بیشتر مردم نوعی گریز و پناهگاه است. او، همانند Karl Marx، بر این باور بود که دین «افیون تودهها» است و نباید ترویج شود.
با این حال، فروید در سراسر زندگی خود بهطور جدی با مسئلهٔ اسطورهشناسی و نهادهای دینی درگیر بود و دربارهٔ آنها میاندیشید. او مجموعهای بزرگ از اشیای باستانی گردآوری کرده بود که بسیاری از آنها ماهیتی مذهبی داشتند. همچنین طرح مشهور Madonna and Child with St Anne اثر Leonardo da Vinci در خانهٔ او آویخته بود.
برخی پژوهشگران بر این باورند که فروید دین را نوعی حقیقت روانشناختیِ پنهان و استتارشده میدانست؛ یعنی معتقد بود در پسِ باورهای دینی، واقعیتهای روانی عمیقی نهفته است که به نظر او در مرکز و هستهٔ بسیاری از رنجها و آشفتگیهای روانی انسان قرار دارند.
دیدگاه یونگ:
از نظر یونگ، دین بخشی ضروری از فرایند فردیتیابی (Individuation) بود و راهی برای برقراری ارتباط میان انسانها فراهم میکرد.
این دیدگاه بر این ایده استوار بود که کهنالگوها (Archetypes) و نمادهایی که در بسیاری از ادیان گوناگون دیده میشوند، در نهایت به معانی بنیادین و مشترکی اشاره دارند. به بیان دیگر، یونگ معتقد بود که پشت تفاوتهای ظاهری ادیان، ساختارهای نمادین مشابهی نهفته است که ریشه در روان مشترک انسانها دارند.
اگرچه یونگ پیرو و عملکننده به دین خاصی نبود، اما کنجکاوی فراوانی نسبت به ادیان داشت و آنها را از منظر کهنالگوها و نمادهای روانشناختی مطالعه میکرد. او بهویژه به فلسفهها و ادیان شرقی، مانند Buddhism و Hinduism، علاقهمند بود و در آثار خود بارها به آنها ارجاع داد.
در جریان اختلافات فکری و نامهنگاریهایی که میان یونگ و فروید صورت میگرفت، فروید یونگ را به یهودستیزی (Anti-Semitism) متهم کرد.
اختلاف شمارهٔ ۵: فراروانشناسی (Para-Psychology)
دیدگاه فروید:
فروید نسبت به تمامی پدیدههای ماورایی و فراطبیعی، کاملاً شکاک و بدبین بود. او هیچ اعتقادی به پدیدههای فراهنجار نداشت و آنها را خارج از چارچوب علمی قابلقبول میدانست.
دیدگاه یونگ:
در مقابل، یونگ علاقهٔ بسیار زیادی به حوزهٔ فراروانشناسی داشت؛ بهویژه به پدیدههای روانیای مانند تلهپاتی (انتقال ذهنی افکار) و همزمانی یا هموقوعی معنادار (Synchronicity) که بعدها به بخش مهمی از نظریههای او تبدیل شدند.
یونگ در دوران جوانی خود بارها در جلسات احضار ارواح (séances) شرکت میکرد. همچنین رسالهٔ دکترای او با عنوان «روانشناسی و آسیبشناسیِ پدیدههایی که بهاصطلاح علوم غریبه یا اسرارآمیز نامیده میشوند» به بررسی این موضوعات اختصاص داشت. در این پژوهش، دخترخالهٔ او نقش مدیوم (واسطهٔ ارتباط با ارواح) را ایفا میکرد.
در سال ۱۹۰۹، یونگ به دیدار فروید در شهر Vienna رفت تا دربارهٔ دیدگاههای فروید در مورد پدیدههای ماورایی و فراهنجار گفتوگو کند.
در جریان گفتوگو، خیلی زود روشن شد که فروید علاقه و اعتقاد چندانی به چنین ایدههایی ندارد و همچنان یونگ را از دنبال کردن این موضوعات بازمیداشت.
در حالی که بحث آنها ادامه داشت، یونگ احساس عجیب و نامعمولی در ناحیهٔ شکم خود کرد. درست در همان لحظه که متوجه این احساس شد، صدای بلند و ناگهانیای از کتابخانهای که در کنار آنها قرار داشت به گوش رسید.
یونگ ادعا کرد که این صدا باید منشأیی ماورایی یا فراطبیعی داشته باشد، اما فروید با خشم این ادعا را رد کرد.
بحث آنها ادامه یافت و یونگ اظهار داشت که این صدا بار دیگر تکرار خواهد شد. اندکی بعد، همان اتفاق دوباره رخ داد و صدای مشابهی شنیده شد.
هر دو مرد با شگفتی به یکدیگر خیره شدند، اما پس از آن هرگز دوباره دربارهٔ این حادثه صحبت نکردند.
این علاقهٔ مادامالعمر یونگ به پدیدههای فراطبیعی و تأثیر آنها بر روان انسان، نقش مهمی در شکلگیری نظریهٔ مشهور اما بحثبرانگیز او دربارهٔ همزمانی (Synchronicity) داشت.
یونگ این اصطلاح را برای توصیف «ارتباط معنادار میان دو یا چند پدیدهٔ روانی ـ فیزیکی» ابداع کرد. از دید او، گاهی رویدادهایی رخ میدهند که از نظر علت و معلولِ معمول به یکدیگر مرتبط نیستند، اما از نظر معنا ارتباطی عمیق و چشمگیر دارند.
الهامبخش این نظریه، یکی از موارد درمانی یونگ بود. یکی از بیمارانش خواب دیده بود که یک سوسک طلایی (Golden Scarab) دریافت کرده است.
روز بعد، هنگامی که بیمار در جلسهٔ رواندرمانی حضور داشت، یک سوسک واقعی که شباهت زیادی به سوسک طلاییِ توصیفشده در خواب داشت، به پنجرهٔ اتاق برخورد کرد؛ رخدادی بسیار نادر و غیرمعمول.
همزمانی و نزدیکی این دو رویداد ــ رؤیای بیمار و وقوع حادثه در دنیای بیرون ــ باعث شد یونگ به این نتیجه برسد که این اتفاق صرفاً یک تصادف نبوده است، بلکه نشانهٔ پیوندی مهم میان جهان درونی فرد (افکار، رؤیاها و روان او) و جهان بیرونی است.
به همین دلیل، یونگ معتقد شد که برخی رویدادها را نمیتوان تنها با قوانین علت و معلول توضیح داد و گاهی «معنا» خود میتواند عامل پیونددهندهٔ حوادث باشد.
نتیجهگیری
هنگامی که به مقایسهٔ فروید و یونگ میپردازیم، مهم است که تفاوتهای میان آنها را در چارچوب شخصیتهای فردیشان و نیز دوران تاریخی و فرهنگیای که در آن زندگی و فعالیت میکردند در نظر بگیریم.
همچنین باید پذیرفت که در کنار اختلافات عمیق، شباهتهای مهم و قابلتوجهی نیز میان آن دو وجود داشت.
در آغاز دوستیشان، هر دو از مصاحبت فکری یکدیگر بهشدت هیجانزده و الهامگرفته بودند. طبق روایت مشهور، در نخستین دیدار خود ساعتها ــ در مجموع سیزده ساعت پیاپی ــ به گفتوگویی عمیق پرداختند و دیدگاههایشان را دربارهٔ ناخودآگاه و شیوههای درمان آسیبها و اختلالات روانی با یکدیگر در میان گذاشتند.
هر دوی آنها در گسترش و برجستهکردن این ایده نقش اساسی داشتند که بخش مهمی از زندگی روانی انسان در سطح ناخودآگاه جریان دارد و برای فهم مشکلات روانشناختی باید به آن توجه کرد.
همچنین هر دو بر اهمیت رؤیاها تأکید داشتند و معتقد بودند که خوابها میتوانند دریچهای ارزشمند برای شناخت فرایندهای پنهان ذهن و درک بهتر مشکلات و تعارضات روانی انسان باشند.
و اما در پاسخ به این پرسش که در جدال فکری میان فروید و یونگ چه کسی پیروز شد؟، پاسخ این است که رواندرمانی مدرن برندهٔ واقعی این رقابت بود.
نظریهها و اندیشههای هر دو متفکر چنان تأثیرگذار و بنیادین بودهاند که هنوز هم بسیاری از رویکردها و روشهای رواندرمانی امروزی بر پایهٔ ایدهها و مفاهیم آنها شکل گرفتهاند.
اگرچه فروید و یونگ در بسیاری از موضوعات اساسی با یکدیگر اختلاف داشتند، اما هر دو سهمی عظیم در گسترش فهم ما از ذهن انسان، ناخودآگاه، رؤیاها، انگیزشهای روانی و فرایند درمان روانشناختی ایفا کردند. به همین دلیل، میراث فکری آنها همچنان در نظریه و عملِ رواندرمانی معاصر زنده و اثرگذار است.
دکتر شری جاکوبسون