آخرین وسوسه مسیح
نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس
مترجم: صالح حسینی
رمان The Last Temptation of Christ (آخرین وسوسهٔ مسیح) اثر نیکوس کازانتزاکیس یکی از جنجالیترین و در عین حال عمیقترین بازخوانیهای ادبی از زندگی عیسی مسیح است؛ اثری که نه قصد نفی ایمان دارد و نه بازتولید روایت رسمی کلیسا، بلکه میکوشد درامِ درونیِ رستگاری را از منظر انسانیِ آن آشکار کند.
در مرکز این رمان، تصویری از مسیح قرار دارد که بهشدت دوپاره است: هم خداست و هم انسان. کازانتزاکیس آگاهانه بر جنبهٔ انسانیِ مسیح تأکید میکند—ترس، تردید، میل به زندگی عادی، عشق، خانواده و حتی فرار از رنج. این تأکید نه برای کوچککردن الوهیت مسیح، بلکه دقیقاً برای عمیقتر کردن معنای آن است. مسیحِ این رمان تنها در صورتی «منجی» میشود که ابتدا تمام وسوسههای انسانی را با تمام وجود تجربه کند.
مفهوم محوری کتاب، همانگونه که از عنوانش پیداست، «وسوسه» است؛ اما این وسوسه نه صرفاً اخلاقی یا شیطانی، بلکه وسوسهٔ انسانبودن است. بزرگترین وسوسهٔ مسیح، نه قدرت و نه لذت، بلکه زندگی معمولی است: ازدواج، فرزند، آرامش، و مرگی طبیعی. در صحنهٔ مشهور «آخرین وسوسه»، مسیح بر صلیب رؤیایی میبیند که در آن از رسالتش دست کشیده و مانند یک انسان عادی زندگی کرده است. این رؤیا نقطهٔ اوج فلسفی رمان است، زیرا نشان میدهد که رستگاری تنها با امکانِ واقعیِ انصراف معنا پیدا میکند.
از نظر کازانتزاکیس، تقدس بدون کشمکش بیمعناست. او آشکارا با الهیاتی مخالفت میکند که مسیح را از ابتدا موجودی مصون از تردید و رنج معرفی میکند. در این رمان، ایمان نه یقین، بلکه نبردی دائمی است؛ همان نبردی که انسان در مواجهه با معنا، مرگ و مسئولیت تجربه میکند. به همین دلیل، مسیحِ کازانتزاکیس بسیار به قهرمانان اگزیستانسیالیستی نزدیک است: او آزاد است، انتخاب میکند، میترسد و در نهایت آگاهانه رنج را برمیگزیند.
از منظر فلسفی، رمان بهشدت متأثر از اگزیستانسیالیسم، نیچه و سنت عرفانی است. کازانتزاکیس، مانند نیچه، بر «شدن» تأکید دارد نه «بودن». مسیح در این روایت از ابتدا کامل نیست؛ او باید به مسیح بدل شود. این «شدن» تنها از مسیر درد، تردید و انکار خود ممکن است. صلیب در اینجا نه ابزار رنج، بلکه آزمایش نهایی آزادی انسان است.
سبک نوشتار کازانتزاکیس شاعرانه، پرشور و سرشار از تنش درونی است. زبان او میان اسطوره، عرفان و رئالیسم روانشناختی حرکت میکند. شخصیتهایی مانند یهودا نیز بازخوانی میشوند؛ یهودا دیگر صرفاً خائن نیست، بلکه ابزار تحقق سرنوشت است—کسی که بهای سنگین نقشش را آگاهانه میپردازد.
واکنشها به رمان—از تکفیر کلیسا تا تحسین جهانی—خود نشاندهندهٔ قدرت اثر است. جنجالها بیشتر ناشی از این سوءتفاهم بودند که «انسانیکردن مسیح» به معنای «انکار الوهیت» اوست، در حالی که کازانتزاکیس دقیقاً برعکس عمل میکند:
او میگوید مسیح تنها به این دلیل الهی است که تا نهایتِ انسانبودن پیش میرود.
در جمعبندی، The Last Temptation of Christ رمانی است دربارهٔ این حقیقت که رستگاری بدون آزادی، ایمان بدون شک، و تقدس بدون رنج، تهی و نمایشیاند. این کتاب نه فقط دربارهٔ مسیح، بلکه دربارهٔ انسانِ مدرن است: انسانی که میان معنا و پوچی، وظیفه و میل، و رنج و فرار از رنج گرفتار است.
آزادی یا مرگ
نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس
مترجم: محمد قاضی
آزادی یا مرگ [O Kapetan Michalis]. رمانی از نیکوس کازانتزاکیس (1883-1957)، نویسنده یونانی، که در 1950 با عنوان اصلی کاپیتان میخالیس نوشته و در 1953 در آتن منتشر شد. در این کتاب که قهرمان اصلی آن کاپیتان یا پهلوان میخالیس است، و این مرد از بسیاری جهات پدر خود نویسنده را به یاد میآورد، خیالبافی افسانهوار و سرگذشت واقعی پی در پی به هم میآمیزند. نویسنده در فصلهای اول کتاب دیگرش با عنوان نامه به ال گرکو نیز چهره این مرد عبوس، ساکت، خشن و سازشناپذیر را، که حتی ترس و وحشت را در میان خانواده خود حکمفرما میساخت، مجسم کرده است. در کتاب آزادی یا مرگ که در آن داستان دو شورش جزیره کِرت را _در سالهای 1889 و 1897 بر ضد ترکان عثمانی_ یکجا به هم درآمیخته است، پهلوان میخالیس به عنوان مظهر شورش و قیام در برابر آنچه انسان را زجر داده و زندگی او را به صورت سرنوشتی ساده و بیاهمیت درآورد؛ نمودار میشود. در این داستان، نیروی اشغالگر، زن و حتی خانواده هرکدام مانع آدمی در راه نیل به آزادی هستند. از اینرو، پس از کشتاری که ترکان از مسیحیان شهر کاندی در کِرت میکنند، پهلوان میخالیس یکی از نخستین کسانی است که راه مبارزه مخفی را در پیش میگیرد، و آخرین کسی است که در آنجا با رد هرگونه سازش و هرنوع تمکین، جان میسپارد. او در آخرین مأمنی که در آن پناه گرفته است، درحالی که سلاح به دست دارد و گروهی از فداییان دور و برش هستند، کشته میشود. در اطراف این قهرمان، جمعی از کرتیان، مرکّب از جنگجویان و مبارزان شرکت کننده در شورشهای مختلف، راهزنان، دزدان دریایی، چوپانان، دهقانان و رؤسای خانواده هستند که همگی حقیقتی ساده و کلی را شعار خود کردهاند و آن این است: به هیچ قیمتی نباید به آنچه شأن و شرف آدمی را پایین میآورد تسلیم شد، بلکه باید مبارزه کرد و برای آزادی زنده بود و مُرد. در این جهان که آداب و رسوم کهن بر آن حکمفرماست، بزرگمردی همواره دوش به دوش شجاعت روان است. سیفاکاس پیر، پدربزرگ پهلوان میخالیس، مظهر آن دنیای کهن است. مردی است با فضایل و ملکات استوار که در او جوانمردی گویی جزء جداییناپذیر خشونت و شجاعت است. این کتاب،که برای نویسنده بازگشتی به سالهای کودکی بود، در مورد شورش کرتیان بر ترکان عثمانی، بیانکننده حکمتی است که نویسنده قبلاً در 1927 در نخستین اثرش با عنوان ریاضت وصف کرده بود، و آن این است: فضیلت مبارزه کردن برای آزادی والاست، چندان که خود آزاد بودن نیست.
برادرکشی
نیکوس کازانتزاکیس
مترجم: محمدابراهیم محجوب
همه جا فقط سنگ بود بالای سنگ، و ارواحی که در میان این سنگ ها می زیستند، نان کور و دست دل تنگ، و کوهها، خانه ها، آدمها از خارا سنگ. دهکده ی کاسترلو صحنه ای ازنبردهای داخلی یونان است، سرخ ها به کوه رفته و شعار آزادی برابری عدالت اجتماعی سر داده و با ارتش در دهکده می جنگند. همه اهالی یک روستا هستند و پدر و پسر یا دو برادر یا ... در مقابل یکدیگر قرار دارند و یکدیگر را می کشند.
پدر یاناروس می خواهد مانع برادر کشی شود در جایی فریاد می زند:
"آه، انسان، موجود بیچاره، تو می توانی کوه ها را بجنبانی، معجزه کنی و با این همه در کوه ، در خواب مرگ، در بی ایمانی غرق می شوی! تو خدا را در درون خویش داری، تو خدا را با خودت به اینسو آن سو می بری و از آن خبر نداری! فقط دم مرگ خبردار می شوی، اما آن وقت خیلی دیر است!...."
هر روز دولت ها و مذاهب و.. برادرها را به جان یکدیگر انداخته و به تماشای کشتار آنها می نشینند....داستان برادرکشی هر روز به شکلی و رنگی دگر ادامه دارد....
هیچ چیز مثل این پشتت را نمی لرزاند که مجبور باشی تماس بدن کسی را که قصد کشتن تو را دارد با بدن خودت حس کنی و نفس هایش و کف و آب دهانش را و ترس و وحشتی را که با وحشت تو ممزوج می شود و نیاز وحشتناک به کشتن او را ، نه به این دلیل که از او نفرت داری بلکه بدین خاطر که پیش از آنکه او بر تو دست یابد تو بر او دست یابی .
برادر کشی حکایت بچه هایی است که گرسنه هستند، زنانی که لباس عزا به تن دارند، آبادی هایی که در آتش می سوزند و لاشه هایی که در کوهستان می پوسند. " نیکوس کازانتزاکیس " در برادر کشی داستان سرزمینی را می آورد که دو پاره شده است، سرخ و سیاه. مردمانی که شهوت ازلی آدمیزاد به قتل نفس در درونشان موج می زند. هرکس بدون دلیل بدون آن که خود بداند نسبت به همسایه و دوست و برادرش نفرت می ورزد، بی آنکه خود بخواهد دو دسته شده است، سرخ و سیاه و به دست هر کدام تفنگی و نارنجکی داده اند تا یکدیگر را بکشند.
مردمانی که روحانیت، ارتش و مطبوعات آنها را وادار می سازند دوست، برادر و همسایه خود را بکشند و سرشان داد می زنند که تنها از این طریق است که دین و وطن نجات خواهد یافت !! جنایت این کهن ترین نیاز بشر معنای مرموزی به خود گرفته و برادر به شکار برادر می پردازد. برادر کشی حکایت مادرانی است که فرزندان آنها به جنگ رفته اند، بعضی از آنها در دره می جنگند و بقیه در کوه ها، مادرانی که هر کدام فرزندی را از دست داده اند، نعش بعضی از آنها را در پرچم های سیاه پیچیده اند و نعش بعضی دیگر را در پرچمی به رنگ سرخ.
در چنین سرزمینی که به مصیبت، نفرت، انتقام و برادرکشی گرفتار گردیده است، تنها یک مرد است که گرفتار این فریب نشده است و با دست خالی و بی سلاح در میانه میدان اغوش گشوده ... او پدر " یارانوس" Yaranos کشیش آبادی است . آیا او در میان این کارزار جانب کدام را خواهد گرفت ؟ سرخ ها در کوهستان می خواهند نان و عدالت بیاورند تا در جهان گرسنه و ظلم نباشد و در جانب دیگر سیاه ها دم از وطن و مذهب و عزت و آبرو می زنند.
برادرکشی
نیکوس کازانتزاکیس
مترجم: محمدابراهیم محجوب
همه جا فقط سنگ بود بالای سنگ، و ارواحی که در میان این سنگ ها می زیستند، نان کور و دست دل تنگ، و کوهها، خانه ها، آدمها از خارا سنگ. دهکده ی کاسترلو صحنه ای ازنبردهای داخلی یونان است، سرخ ها به کوه رفته و شعار آزادی برابری عدالت اجتماعی سر داده و با ارتش در دهکده می جنگند. همه اهالی یک روستا هستند و پدر و پسر یا دو برادر یا ... در مقابل یکدیگر قرار دارند و یکدیگر را می کشند.
پدر یاناروس می خواهد مانع برادر کشی شود در جایی فریاد می زند:
"آه، انسان، موجود بیچاره، تو می توانی کوه ها را بجنبانی، معجزه کنی و با این همه در کوه ، در خواب مرگ، در بی ایمانی غرق می شوی! تو خدا را در درون خویش داری، تو خدا را با خودت به اینسو آن سو می بری و از آن خبر نداری! فقط دم مرگ خبردار می شوی، اما آن وقت خیلی دیر است!...."
هر روز دولت ها و مذاهب و.. برادرها را به جان یکدیگر انداخته و به تماشای کشتار آنها می نشینند....داستان برادرکشی هر روز به شکلی و رنگی دگر ادامه دارد....
هیچ چیز مثل این پشتت را نمی لرزاند که مجبور باشی تماس بدن کسی را که قصد کشتن تو را دارد با بدن خودت حس کنی و نفس هایش و کف و آب دهانش را و ترس و وحشتی را که با وحشت تو ممزوج می شود و نیاز وحشتناک به کشتن او را ، نه به این دلیل که از او نفرت داری بلکه بدین خاطر که پیش از آنکه او بر تو دست یابد تو بر او دست یابی .
برادر کشی حکایت بچه هایی است که گرسنه هستند، زنانی که لباس عزا به تن دارند، آبادی هایی که در آتش می سوزند و لاشه هایی که در کوهستان می پوسند. " نیکوس کازانتزاکیس " در برادر کشی داستان سرزمینی را می آورد که دو پاره شده است، سرخ و سیاه. مردمانی که شهوت ازلی آدمیزاد به قتل نفس در درونشان موج می زند. هرکس بدون دلیل بدون آن که خود بداند نسبت به همسایه و دوست و برادرش نفرت می ورزد، بی آنکه خود بخواهد دو دسته شده است، سرخ و سیاه و به دست هر کدام تفنگی و نارنجکی داده اند تا یکدیگر را بکشند.
مردمانی که روحانیت، ارتش و مطبوعات آنها را وادار می سازند دوست، برادر و همسایه خود را بکشند و سرشان داد می زنند که تنها از این طریق است که دین و وطن نجات خواهد یافت !! جنایت این کهن ترین نیاز بشر معنای مرموزی به خود گرفته و برادر به شکار برادر می پردازد. برادر کشی حکایت مادرانی است که فرزندان آنها به جنگ رفته اند، بعضی از آنها در دره می جنگند و بقیه در کوه ها، مادرانی که هر کدام فرزندی را از دست داده اند، نعش بعضی از آنها را در پرچم های سیاه پیچیده اند و نعش بعضی دیگر را در پرچمی به رنگ سرخ.
در چنین سرزمینی که به مصیبت، نفرت، انتقام و برادرکشی گرفتار گردیده است، تنها یک مرد است که گرفتار این فریب نشده است و با دست خالی و بی سلاح در میانه میدان اغوش گشوده ... او پدر " یارانوس" Yaranos کشیش آبادی است . آیا او در میان این کارزار جانب کدام را خواهد گرفت ؟ سرخ ها در کوهستان می خواهند نان و عدالت بیاورند تا در جهان گرسنه و ظلم نباشد و در جانب دیگر سیاه ها دم از وطن و مذهب و عزت و آبرو می زنند.
چین و ژاپن
بر دیوارها سخنان حکیمانه کنفوسیوس نقش بسته است:
شاه همچون باد است؛ مردم همچون علف. علف باید خم شود چون باد بگذرد.
باد گذشت، علف پژمرد، تنها سخن باقی ماند.
ــ از صفحه ۱۲۱ متن ــ
از درهای قرمز شینتو گذشتم و وارد پارک شدم و لرزیدم، اندیشیدم چه قدرت وسیعی نژاد سپید میداشت اگر ایمانی بزرگ داشتیم. اکنون یا بیهوده و فاضلانه لبخند میزنیم یا دیوانهوار در دوزخ فردیت میتنیم، ریشهکنشده، بدون پیوستگی، بدون امید. ژاپنیها شاید به سرابی موهوم ایمان داشته باشند، اما به نتایج بزرگ، پرثمر، و عملی دست مییابند؛ حال آنکه ما که به چیزی ایمان نداریم بهحقارت زندگی میکنیم و تا ابد میمیریم.
ــ از صفحه ۱۰۰ و ۱۰۱ متن ــ
زوربای یونانی 💯
نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه: محمد قاضی
راوی، یک روشنفکر جوان یونانی است که میخواهد برای مدتی کتابهایش را کنار بگذارد. او برای راهاندازی مجدد یک معدن زغال سنگ به جزیره کرت سفر می کند. درست قبل از مسافرت با مرد ٦٥ ساله راز آمیزی آشنا می شود به نام آلکسیس زوربا. این مرد او را قانع میکند که او را به عنوان سرکارگر معدن استخدام کند. آنها وقتی که به جزیره کرت می رسند در مسافرخانه یک فاحشه فرانسوی به نام مادام هورتنس سکونت میکنند. بعد از آن شروع به کار روی معدن می کنند. با این حال راوی نمیتواند بر وسوسهاش برای کار بر روی دستنوشته های ناتمامش در باره زندگی و اندیشه بودا خودداری کند. در طول ماههای بعد زوربا تاثیر بسیار عمیقی بر مرد می گذارد و راوی در پایان به درک تازه ای از زندگی و لذت های آن می رسد.
سرگشته راه حق
نیکوس کازانتزاکیس
مترجم: منیر جزنی
کتاب «سن فرانسیس» (Saint Francis / God’s Pauper: St. Francis of Assisi) اثر نیکوس کازانتزاکیس یکی از عمیقترین و معنویترین آثار این نویسندهٔ بزرگ یونانی است؛ رمانی که نه صرفاً بازگویی زندگی یک قدیس مسیحی، بلکه تفسیر شخصی و فلسفی کازانتزاکیس از معنای ایمان، رنج، آزادی و سلوک انسان در مسیر حقیقت بهشمار میآید. این اثر در حقیقت ادامه و تجسم ادبی همان دغدغههایی است که کازانتزاکیس در کتابهایی چون نجاتدهندگان خدا مطرح کرده بود، با این تفاوت که اینبار آن اندیشهها در قالب روایت زندگی یک شخصیت تاریخی و دینی جان میگیرند.
کازانتزاکیس در این کتاب، فرانسیس آسیزی را نه بهعنوان قدیسی فراانسانی و اسطورهای، بلکه بهمثابه انسانی زنده، متزلزل، دردمند و جویای کمال ترسیم میکند. فرانسیس در روایت او، موجودی است درگیر با وسوسهها، تردیدها و رنجهای جسمانی و روحانی؛ انسانی که از دل لذت، ثروت و شور جوانی به سوی فقر، ریاضت و عشق مطلق به خدا گام برمیدارد. این مسیر، نه آرام و هموار، بلکه آکنده از کشمکش و تناقض است و همین امر، شخصیت فرانسیس را به انسانی قابل لمس و معاصر بدل میکند.
از نظر ساختار روایی، کتاب تلفیقی از زندگینامه، رمان و تأملات فلسفی است. روایت خطی زندگی فرانسیس با لحظات درونی و مکاشفهآمیز درهم میآمیزد؛ لحظاتی که در آنها، صدای درونی قهرمان، گفتوگوی او با خدا و تفسیر شخصی نویسنده از ایمان و رنج برجسته میشود. نثر کازانتزاکیس در این اثر، شاعرانه، پرشور و گاه خطابی است و بار عاطفی و معنوی بالایی دارد.
در سطح مفهومی، محور اصلی کتاب رنج آگاهانه و فقر بهعنوان انتخابی معنوی است. فرانسیس، در نگاه کازانتزاکیس، کسی است که رنج را نه بهعنوان مجازات، بلکه بهمثابه راهی برای مشارکت در سرنوشت خداوند میپذیرد. خدا در این اثر، همچون دیگر آثار کازانتزاکیس، نیرویی ایستا و کامل نیست، بلکه در حال شدن و مبارزه است؛ و انسان، با تحمل رنج و گذشتن از خویشتن، به یاری او میشتابد.
از منظر فلسفی، کتاب آمیزهای از مسیحیت، اگزیستانسیالیسم، نیچهگرایی و عرفان شرقی است. فرانسیس، همزمان چهرهای مسیحگونه و انسانی است که از خویشتن عبور میکند تا به آزادی برسد. او نه در پی سعادت شخصی، بلکه در جستوجوی یگانگی با هستی و حقیقت است. این نگاه، فرانسیس را به نمادی جهانشمول از انسانِ در حال سلوک بدل میکند، نه صرفاً قدیسی متعلق به سنت مسیحی.
از نظر روانشناختی، کتاب تصویری ژرف از تضاد میان جسم و روح ارائه میدهد. بدن فرانسیس بیمار، شکننده و رنجور است، اما اراده و ایمان او بهتدریج به نیرویی مهارنشدنی بدل میشود. کازانتزاکیس نشان میدهد که ایمان راستین، از دل تردید و درد میگذرد و تنها از طریق مواجهه با تاریکی درون، به روشنایی میرسد.
از نظر جایگاه ادبی، سن فرانسیس یکی از برجستهترین رمانهای دینی قرن بیستم بهشمار میآید؛ اثری که هم از سوی خوانندگان مذهبی و هم از سوی مخاطبان فلسفی مورد توجه قرار گرفته است. این کتاب تصویری نو و جسورانه از قدیس ارائه میدهد و ایمان را نه بهعنوان اطاعت کور، بلکه بهعنوان مبارزهای عاشقانه و پرخطر بازتعریف میکند.
در جمعبندی، سن فرانسیس رمانی است دربارهٔ عبور از خود، پذیرش رنج و عشق بیقیدوشرط به هستی. کازانتزاکیس در این اثر نشان میدهد که قدیس بودن به معنای فرار از زندگی نیست، بلکه زیستن آن تا نهایت امکان، با تمام دردها و تناقضهایش است. این کتاب بیش از آنکه شرح زندگی یک قدیس باشد، دعوتی است به شجاعتِ زیستن در مسیر حقیقت.
سرگشته راه حق (چاپ اول ۱۳۵۷)
نیکوس کازانتزاکیس
مترجم: منیر جزنی
کتاب «سن فرانسیس» (Saint Francis / God’s Pauper: St. Francis of Assisi) اثر نیکوس کازانتزاکیس یکی از عمیقترین و معنویترین آثار این نویسندهٔ بزرگ یونانی است؛ رمانی که نه صرفاً بازگویی زندگی یک قدیس مسیحی، بلکه تفسیر شخصی و فلسفی کازانتزاکیس از معنای ایمان، رنج، آزادی و سلوک انسان در مسیر حقیقت بهشمار میآید. این اثر در حقیقت ادامه و تجسم ادبی همان دغدغههایی است که کازانتزاکیس در کتابهایی چون نجاتدهندگان خدا مطرح کرده بود، با این تفاوت که اینبار آن اندیشهها در قالب روایت زندگی یک شخصیت تاریخی و دینی جان میگیرند.
کازانتزاکیس در این کتاب، فرانسیس آسیزی را نه بهعنوان قدیسی فراانسانی و اسطورهای، بلکه بهمثابه انسانی زنده، متزلزل، دردمند و جویای کمال ترسیم میکند. فرانسیس در روایت او، موجودی است درگیر با وسوسهها، تردیدها و رنجهای جسمانی و روحانی؛ انسانی که از دل لذت، ثروت و شور جوانی به سوی فقر، ریاضت و عشق مطلق به خدا گام برمیدارد. این مسیر، نه آرام و هموار، بلکه آکنده از کشمکش و تناقض است و همین امر، شخصیت فرانسیس را به انسانی قابل لمس و معاصر بدل میکند.
از نظر ساختار روایی، کتاب تلفیقی از زندگینامه، رمان و تأملات فلسفی است. روایت خطی زندگی فرانسیس با لحظات درونی و مکاشفهآمیز درهم میآمیزد؛ لحظاتی که در آنها، صدای درونی قهرمان، گفتوگوی او با خدا و تفسیر شخصی نویسنده از ایمان و رنج برجسته میشود. نثر کازانتزاکیس در این اثر، شاعرانه، پرشور و گاه خطابی است و بار عاطفی و معنوی بالایی دارد.
در سطح مفهومی، محور اصلی کتاب رنج آگاهانه و فقر بهعنوان انتخابی معنوی است. فرانسیس، در نگاه کازانتزاکیس، کسی است که رنج را نه بهعنوان مجازات، بلکه بهمثابه راهی برای مشارکت در سرنوشت خداوند میپذیرد. خدا در این اثر، همچون دیگر آثار کازانتزاکیس، نیرویی ایستا و کامل نیست، بلکه در حال شدن و مبارزه است؛ و انسان، با تحمل رنج و گذشتن از خویشتن، به یاری او میشتابد.
از منظر فلسفی، کتاب آمیزهای از مسیحیت، اگزیستانسیالیسم، نیچهگرایی و عرفان شرقی است. فرانسیس، همزمان چهرهای مسیحگونه و انسانی است که از خویشتن عبور میکند تا به آزادی برسد. او نه در پی سعادت شخصی، بلکه در جستوجوی یگانگی با هستی و حقیقت است. این نگاه، فرانسیس را به نمادی جهانشمول از انسانِ در حال سلوک بدل میکند، نه صرفاً قدیسی متعلق به سنت مسیحی.
از نظر روانشناختی، کتاب تصویری ژرف از تضاد میان جسم و روح ارائه میدهد. بدن فرانسیس بیمار، شکننده و رنجور است، اما اراده و ایمان او بهتدریج به نیرویی مهارنشدنی بدل میشود. کازانتزاکیس نشان میدهد که ایمان راستین، از دل تردید و درد میگذرد و تنها از طریق مواجهه با تاریکی درون، به روشنایی میرسد.
از نظر جایگاه ادبی، سن فرانسیس یکی از برجستهترین رمانهای دینی قرن بیستم بهشمار میآید؛ اثری که هم از سوی خوانندگان مذهبی و هم از سوی مخاطبان فلسفی مورد توجه قرار گرفته است. این کتاب تصویری نو و جسورانه از قدیس ارائه میدهد و ایمان را نه بهعنوان اطاعت کور، بلکه بهعنوان مبارزهای عاشقانه و پرخطر بازتعریف میکند.
در جمعبندی، سن فرانسیس رمانی است دربارهٔ عبور از خود، پذیرش رنج و عشق بیقیدوشرط به هستی. کازانتزاکیس در این اثر نشان میدهد که قدیس بودن به معنای فرار از زندگی نیست، بلکه زیستن آن تا نهایت امکان، با تمام دردها و تناقضهایش است. این کتاب بیش از آنکه شرح زندگی یک قدیس باشد، دعوتی است به شجاعتِ زیستن در مسیر حقیقت.
مسیح باز مصلوب
نیکوس کازانتزاکیس
محمد قاضی
در دهکده ای یونانی رسم بر این است که تعزیه ای در باب ماجرای حضرت عیسی و مریم و حواریون ان حضرت اجرا می کنند. از سال قبل نفرات نمایش انتخاب می شوند و از آنها خواسته می شود تا کردار و رفتار خود را هم جهت با نقش خود تنظیم نمایند. در سال مورد بحث نیز 4 نفر از مردان ده به عنوان عیسی و سه حواری محبوبش انتخاب شده اند. این 3 تن حقیقتا در نقش خود فرو می روند و راه حق را به زندگی عادی ترجیح می دهند. زندگی آنها دگرگون می شود و شاهد رفتار مردم عصر جدید و به خصوص کشیشان در برابر این دینداران واقعی می باشیم.
این کتاب دید تمسخر آمیزی نسبت به کلیسا دارد و به همین جهت در سال 1954 جزء کتب ممنوعه اعلام شد و شهرت زیادی هم کسب کرد. «البرت شوایتزر» بعد از خواندن این کتاب گفته که در همه عمرم کتابی چنین تکاندهنده مطالعه نکرده بودم.
کینه ای که بسیاری از مسیحیان از این نویسنده و آثارش به دل داشتند، سر انجام باعث شد تا در هنگام مرگش در سال 1957 هیچ کدام از کلیساهای یونان او را نپذیرند و ناچار جسد او را به مورگ سپردند تا در کنار اجساد مجهولالهویه نگهداری شود.
جملاتی از کتاب:
عشق سبب شده بود از راه خدا منحرف شوم اما درد - که وجودش نعمت است - مرا به راه خدا بازگرداند.
وظیفه کاسب دزدیدن است و وظیفه مرد روحانی ندزدیدن.
مرد بودن یعنی اینکه ادم رنج بکشد و ظلم ببیند و بی آنکه از پا درآید مبارزه کند.